Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
کیف Mrs. Dalloway
معین فرّخی
«Mrs. Dalloway»ِ ویرجینیا وولف سه بار به فارسی ترجمه شده. پرویز داریوش حدود سی سال پیش ترجمه کرده، که بنا بر ادعای خجسته کیهان سی صفحه‌ی کتاب در آن نسخه نیست! خود خجسته کیهان چند سال پیش ترجمه‌ی جدیدی از کتاب داد و چند ماه پیش هم ترجمه‌ی فرزانه طاهری از آن چاپ شد. ترجمه‌ی پرویز داریوش در دست نیست، و بنابراین دو ترجمه‌ی دیگر را مقایسه کردم. در ترجمه‌ی فرزانه طاهری، در جمله‌ی چهارم، جای «کلاریسا دلوی» نوشته شده «خانم دلوی» که احتمالاً اشتباهی سهوی است. راستش بعد از نوشتن شروع کتاب که دلم راضی نشد، تصمیم گرفتم جملات پایانی کتاب را –که اسپویلر نیستند- هم بیاورم، که به نظرم بیش‌تر می‌شود درباره‌اش حرف زد.

Mrs. Dalloway said she would buy the flowers herself. For Lucy had her work cut out for her. The doors would be taken off their hinges; Rumpelmayer's men were coming. And then, thought Clarissa Dalloway, what a morning—fresh as if issued to children on a beach.
What a lark! What a plunge! For so it had always seemed to her, when, with a little squeak of the hinges, which she could hear now, she had burst open the French windows and plunged at Bourton into the open
air. How fresh, how calm, stiller than this of course, the air was in the early morning; like the flap of a wave; the kiss of a wave; chill and sharp and yet (for a girl of eighteen as she then was) solemn, feeling as she did, standing there at the open window, that something awful was about to happen; looking at the flowers, at the trees with the smoke winding off them and the rooks rising, falling; standing and looking until Peter Walsh said, "Musing among the vegetables?"—was that it?—"I prefer
men to cauliflowers"—was that it? He must have said it at breakfast one morning when she had gone out on to the terrace—Peter Walsh.

Mrs. Dalloway, Virginia Woolf, Gutenberg Publication

***
خانم دالاوی گفت گل‌ها را خودش می‌خرد.
برای این‌که لوسی ترتیب بقیه‌ی کارها را می‌داد. درها را از چارچوب‌ها بیرون می‌آوردند؛ و قرار بود کارگرهای رامپلبری بیایند. کلاریسا دالاوی فکر کرد از این گذشته چه صبحی است- آنقدر تر و تازه است که انگار آن را در ساحل برای بچه‌ها نقاشی کرده‌اند.
چه مسخره‌بازی‌ای! چه شیرجه‌ای! چون هر وقت پنجره‌های بزرگ را –با آن غژغژ آهسته‌ی لولاها که حالا به گوشش می‌رسید- باز می‌کرد و در هوای آزاد فرو می‌رفت اینطور به نظرش می‌آمد. چه تازه، چه آرام، اگرچه در سپیده‌دم هوا آرام‌تر بود، مثل حرکت یک موج؛ بوسه‌ی یک موج؛ سرد و تیز و با وجود این (برای دختر هجده ساله‌ای که در گذشته بود) با شکوه، در حالی که کنار پنجره‌ی باز ایستاده بود احساس می‌کرد اتفاق بدی می‌افتد؛ به گل‌ها نگاه می‌کرد و به درخت‌ها و دود مارپیچی که از آن‌ها برمی‌خاست، و به کلاغ‌ها که بالا و پایین می‌پریدند یا فرود می‌آمدند؛ همان‌طور ایستاده بود و نگاه می‌کرد تا پیتر والش گفت: «تو فکر گیاه‌ها هستی؟» –همینطور بود؟- «آدم‌ها را به گل‌کلم‌ها ترجیح می‌دهم»- اینطور بود؟- حتماً پیتر والش یک روز صبح سر صبحانه، وقتی او برای هواخوری به تراس رفته بود این را گفته بود.

خانم دالاوی، ویرجینیا ولف، ترجمه‌ی خجسته کیهان، انتشارت نگاه

***
خانم دَلُوی گفت که گل را خودش می‌خرد.
آخر لوسی خیلی گرفتار بود. قرار بود درها را از پاشنه درآورند، قرار بود کارگران رامپلمِیر بیایند. خانم دلوی در دل گفت، عجب صبحی- دل‌انگیز از آن صبح‌هایی که در ساحل نصیب کودکان می‌شود. چه چکاوکی! چه شیرجه‌ای! آخر همیشه وقتی، همراه با جیر جیر ضعیف لولاها، که حال می‌شنید، پنجره‌های قدی را باز می‌کرد و در بورتن به درون هوای آزاد شیرجه می‌زد، همین احساس به او دست می‌داد. چه دل‌انگیز، چه آرام، ساکن‌تر از امروز صبح البته، هوای صبح زود؛ مثل لپ‌لپ موج؛ بوسه‌ موج؛ خنک و گزنده و با این حال (در چشم دختر هیجده‌ساله‌ای که آن زمان بود) عبوس، چون آنجا جلوی پنجره باز که ایستاده بود، دلش گوهای بد می‌داد؛ همان‌طور که به گل‌ها نگاه می‌کرد، به درختان که دود پیچان از آنها بلند می‌شد و کلاغ‌های سیاه که برمی‌خاستند، فرود می‌آمدند؛ ایستاده بود نگاه می‌کرد تا اینکه پیتر والش گفت: «غور در میان سبزیجات؟» -همین را گفته بود؟- «آدم‌ها را به گل‌کلم ترجیح می‌دهم.» -این را؟ حتماً صبحی سر صبحانه که او به مهتابی رفته بود گفته بود – پیتر والش.

خانم دَلُوی، ویرجینیا وولف، ترجمه‌ی فرزانه طاهری، انتشارات نیلوفر

***

“I will come.” Said Peter, But he sat on for a moment. What is this terror? What is this ecstasy? He thought to himself. What is it that fills me with extraordinary excitement?
It is Clarissa, he said.
For there she was.

Mrs. Dalloway, Virginia Woolf, Gutenberg Publication

***
پیتر گفت: «من هم می‌آیم.» اما همچنان مدتی نشست. فکر کرد این وحشت چیست؟ این شادی بی‌اندازه چیست؟ چیست که مرا غرق این هیجان خارق‌العاده می‌کند؟
گفت: «این هم کلاریسا.»
چون کلاریسا آمده بود.

خانم دالاوی، ویرجینیا ولف، ترجمه‌ی خجسته کیهان، انتشارت نگاه

***
پیتر گفت: «من هم می‌آیم.» اما لحظه‌ای نشست. از خود پرسید، این وحشت چیست؟ این وجد از کجاست؟ این چیست که مرا لبریز هیجانی بیرون از اندازه می‌کند؟
گفت، کلاریساست.
آخر او آمده بود.

خانم دَلُوی، ویرجینیا وولف، ترجمه‌ی فرزانه طاهری، انتشارات نیلوفر
نظرات (۶)