Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
پاشیدن خاک پروسه‌ی فرار
حسین فلاح
فرض کنید فردا امتحان دارید و امروز ساعت ۱۰ صبح از خواب بیدار می‌شوید. ابتدا به آشپزخانه می‌روید و صبحانه‌ی کاملی صرف می‌کنید. سپس سری به اینترنت می‌زنید و ایمیل‌هایتان را چک می‌کنید که مبادا ایمیل مهمی آمده باشد و بخواهد زندگی شما را تحت الشعاع قرار دهد. سپس به سراغ کتابی که باید برای امتحان بخوانید می‌روید و شروع به تورق آن می کنید. ناگهان احساس می‌کنید که نیاز به رفتن به دست‌شویی دارید و پس از بازگشت از دست‌شویی باز به سراغ کتاب معهود می‌روید. ابتدا صفحاتی را که باید بخوانید، می‌شمارید و سپس صفحات عکس‌ونموداردار را از آن کم می کنید تا ببینید خالص چند صفحه باید بخوانید.
این صحنه (عمومن) برای (عموم) ما تکرار شده و می‌شود. این قضیه مختص به شب‌های امتحان نیست و روز قبلِ خیلی از کارهایی که بر عهده‌ی ماست و ما تا روز قبلش‌ دست به آن نزده‌ایم، این ماجرا پیش می‌آید. در واقع ذهن (و به تبع آن بدنِ) ما دارد از کاری که بر عهده‌ی آن نهاده شده فرار می‌کند؛ که من از آن به «پروسه‌ی فرار» تعبیر می‌کنم.

این «پروسه‌ی فرار» شامل سه بخش جسمی، روحی و محیطی است. بخش جسمی آن همان بود که در بالا از آن سخن رفت. اما اگر بخواهیم به بخش جسمی آن چیزی را بیفزاییم، می‌توان به سردردی که شما را روز قبل امتحان کلافه می‌کند اشاره کرد. سردرد عجیبی به سراغتان می‌آید و مجبور می‌شوید که قرصی چیزی بخورید که از شر آن خلاصی یابید. تا یازده شب هم درس می‌خوانید و با این که صبحش تا ساعت ده خوابیده‌اید، باز احساس می‌کنید که به شدت خوابتان می‌آید. جالب‌تر آن‌که اگر همان موقع به رخت‌خواب بروید، احتمالن خوابتان هم نمی‌برد. یا اگر همان موقع شروع به خواندن رمان مورد علاقه‌تان بکنید، راحت تا سه‌چهار ساعت مشغول مطالعه خواهید بود.

یا بعضن اتفاقات جالب‌تری نیز رخ می‌دهند. دندانِ خرابی دارید و درست شب امتحان دردش عود می‌کند. یا فرض کنید که دو هفته پیش دستتان ضرب دیده است و درست شب امتحان، همان محل ضرب‌دیدگی به جایی برخورد می‌کند و از دردش به تنگ می‌آیید. این برای آن است که اگر امتحان فردا را خوب ندادید یا نمره‌ی خوبی نگرفتید، وجدانتان راحت باشد که «من که شب امتحان سرم درد می‌کرد» یا «من که مریض بودم و نتوانستم بخوانم، اگر می‌خواندم نمره‌م خوب می‌شد».
ببینید، شما «واقعن» سردرد می‌گیرید یا «واقعن» دندان درد می‌گیرید. این واقعیت را ما از آن جهت واقعیت می نامیم که بدنمان چنین احساسی داشته است، اما این‌که چگونه این درد ایجاد شده و چرا ما چنین احساسی داشته‌ایم، محل بحث است.

پس از گذار از بحث جسمی، به جنبه‌ی روحی ماجرا می‌رسیم. وقتی دست‌شویی‌تان را هم رفتید و قرصی هم خوردید و از سردرد رهایی یافتید، افکار و سؤال‌های عجیب و غریبی به ذهنتان می‌رسد. این سؤال‌ها بسته به شخصیت فرد، میزان تجربه‌اش در (این جا) درس‌خواندن و نهایتن شناخت از خود، می‌تواند متفاوت باشد.
سؤال‌هایی از قبیل «ای بابا، اصلن درس «اندیشه‌ی اسلامی ۲» به چه درد دانش‌جویان می‌خورد؟ عیسا به دین خود، موسا هم به دین خود» یا «من نمی‌فهمم خواندن درس «محاسبات‌عددی»، الآن که همه‌ی محاسبات با کامپیوتر انجام می‌شود چه فایده‌ای دارد؟» یا «آخه من را چه به «مدار ۲»؟ من الآن باید در دانش‌کده‌ی حقوق می‌بودم» به ذهن فرد خطور می‌کند.
من این گونه سؤال‌ها و به تبع آن، افراد سؤال‌کننده را به سه دسته تقسیم می‌کنم:

الف) سؤال‌هایی که با یک‌بار جواب‌دادن، تمام می‌شوند و شخص مجبور می‌شود بنشیند و صبر پیش گیرد، دنباله‌ی کار خویش گیرد و برود درسش را بخواند.
مثال) «درس «اندیشه اسلامی ۲» به چه درد ما می خورد؟»
جواب) در جواب این‌گونه سؤالات می‌توان گفت که خیلی از دانش‌جویان خلأ محیطی این‌چنین (مثل کلاس اندیشه اسلامی) را احساس می کنند و مبی‍‍‍‍‍ّن آن، این است که می‌بینید خیلی از آن‌ها دغدغه‌های ذهنی خود را راجع به خدا، دین و این گونه مقولات سر این کلاس‌ها مطرح می‌کنند. یا اینکه حداقل فایده‌ی این جور درس‌ها آنست که معدل را بالا می‌کشد و از مشروطی جلوگیری می‌کند. با این‌گونه جواب‌ها می‌توان این فرار شب امتحانی را ناکام گذاشت. از آنجا که عمومن این‌گونه پرسش‌ها در شب‌های امتحان مطرح می‌شوند و شخص در طول ترم عین خیالش هم نیست که راجع به فلسفه‌ی دروس معارفی (کاری به درست یا غلط بودنش ندارم) فکر کند، می‌توان افرادی با چنین پرسش‌هایی را افراد سطحی‌نگر و کم‌عمق تلقی کرد.

ب) سؤال‌هایی که کمی عمیق‌تر مطرح می‌شود. شخص سؤال‌کننده خود را در زمینه‌ی درس و تحصیل کمی صاحب‌نظر‌‌تر می‌داند و به گونه‌ای به چارت درسی‌اش معترض است.
مثال) «خواندن درس «معادلات دیفرانسیل» چه فایده‌ای دارد؟»
جواب) با این‌ که این سؤال نیز عمومن در شب‌های امتحان مطرح می‌شود و کم‌تر کسی در طول ترم از بی‌فایده‌بودن درسی مثل معادلات می‌نالد، اما اگر یک دانش‌جوی کارشناسی‌ارشد یا چند ترم بالاتر در همان مقطع کارشناسی پیدا شود و برای فرد تبیین کند که مثلن در فلان درسی که دو ترم دیگر خواهی گرفت «تمام مسائل به یک معادله‌دیفرانسیل ختم می‌شوند و تو باید قادر باشی که آن‌ها را حل کنی»، شخص ممکن است حتا با علاقه‌ی بیشتری به مطالعه‌اش بپردازد. این کار دید فرد را نیز به هنگام مطالعه وسعت می‌بخشد و فرد با دیدی کاربردی به قضیه می‌نگرد. عامل مطرح‌شدن این پرسش در ذهن فرد، همان «پروسه‌ی فرار»ی بود که گفتیم، اما این جا نتیجه‌ای سودمند به دنبال خواهد داشت.

پ) سؤالاتی که کلن اصالت رشته را زیر سؤال می‌برد و شخص خود را متعلق به آن نمی‌بیند. این دسته از سؤالات توسط افراد خاصی مطرح می‌شوند؛ که می‌توان در انتهای این بند این گونه افراد را به دو دسته تقسیم کرد؛ افراد کم‌ظرفیت و افراد باهوش (می‌گویم چرا).
مثال) «آخه من را چه به «مدار ۲»؟ من الآن باید در دانش‌کده‌ی حقوق می‌بودم».
جواب) در برابر این سؤال دو گونه می‌توان رفتار کرد که نوع این رفتار کاملن بستگی به شخصیت فرد سؤال‌کننده، یا به طور دقیق‌تر بگویم، بستگی به خاست‌گاه سوال دارد؛ که اتفاقن آن تقسیم‌بندی به باهوش و کم‌ظرفیت نیز از همین‌جا ناشی می‌شود.
کسی که هنگام انتخاب رشته تحت فشار یا عامل خاصی نبوده باشد، و خود با اختیار رشته‌اش را برگزیده باشد، و فقط هنگامه‌ی امتحانات پایان‌ترم لب به اعتراض بگشاید و در طول ترم بعد این قضیه را فراموش کند، اگر چنین سؤالی را مطرح کند، مشخصن توانایی تحمل فشار کاری و درسی را نداشته و صرفن از سر «فرار» است که رشته‌اش را متناسب با روحیاتش نمی‌بیند. مسلمن اگر این فرد به رشته‌ای که هم‌اکنون مدعی است آن را دوست دارد و اصلن متعلق به آن است، هم برود، باز آش و کاسه همان خواهند بود.
اما اگر فردی چنین سؤالی برایش مطرح شد (که من را با مدار ۲ چه کار؟) و پس از امتحان‌ها نیز به صرافت افتاد و فعالیتی را در راستای رسیدن به رشته‌ی مورد علاقه‌اش شکل داد می‌توان فهمید این شخص از هوش و ذکاوتی بیش از دیگر افراد مورد بحث برخوردار است؛ مثلن تصمیم گرفت که رشته‌اش را در کارشناسی ارشد تغییر دهد، یا مطالعات آزادش را سمت‌وسویی آن‌گونه بدهد، یا به عنوان مستمع آزاد سر کلاس‌های رشته‌ی مورد علاقه‌اش حاضر شود.

ببینید، نکته‌ای که خیلی می‌خواهم روی آن تأکید کنم و اتفاقن مبحث اصلی ما هم هست، این است که علت ابتدایی یا جرقه یا خاست‌گاه این «ایجاد تغییر» در زندگی فرد دوم، همان «پروسه‌ی فرار» بوده است. اما این فرد توانست از این فرایند، استفاده‌ای به نحو احسن ببرد. چرا؟ چون در حالت عادی و تا وقتی که فردی تحت فشار قرار نگیرد به فکر فرار و راه چاره نمی افتد. در مورد این شخص دوم، یکی از راه‌حل‌هایی که به نظرش رسیده این است که صورت مسأله (که همان رشته اش بوده) را پاک کند و مسأله‌ای دیگر طرح کند. این است استفاده‌ی صحیح از «پروسه‌ی فرار».

و جنبه‌ی سوم و آخر «پروسه‌ی فرار»، وجه محیطی آن است. فرض کنید شما از برنامه‌های سیاسی تلویزیون متنفرید، اما شب امتحان حاضرید بنشینید دو ساعت تمام و کمال، تحلیل سیاسی ببینید. یا از کار فنی و دست‌به‌آچارشدن دل خوشی ندارید، اما شب امتحان به یک پریز تلفن گیر می‌دهید و با پیچ‌گوشتی به جان آن می‌افتید. این نیز جنبه‌ی دیگری از «پروسه‌ی فرار» است. اما چگونه باید آن را مدیریت و با آن برخورد کرد؟ فرض کنید که جزوه‌ای نیمه‌تمام دارید و پاکنویسش را در دست اقدام گذاشته‌اید. وقتی متوجه شدید که «پروسه ی فرار» در حال «ران»شدن است، می‌توانید خودتان به آن جهت بدهید و عوض تعمیر پریز، بنشینید و جزوه‌ی مذکور را پاکنویس کنید. درست است که درسی را که باید نمی‌خوانید، اما در واقع بین بد و بدتر، بد را بر می‌گزینید، و به جای تعمیر پریز، کاری را انجام می‌دهید که لااقل کمی با درس مرتبط‌تر است. نکته این‌جاست که می‌توانید آن پریز را هیچ‌وقت درست نکنید (کما این‌که در شش ماه اخیر هم دست به آن نزده‌اید)، اما باید در چند روز آتی، پاکنویس آن جزوه را تمام کنید؛ و نهایتن فرارتان را سمت‌وسویی داده‌اید که زمانی را که بعدن می‌خواهید صرف کنید ذخیره می‌کند.

این بحث «فرار» صرفن به بحث درس و تحصیل اختصاص ندارد. بلکه مربوط به همه‌ی کارهایی می شود که بر گرده‌ی نحیف ما گذاشته می‌شود. خاست‌گاه خیلی از پیش‌رفت‌های بشر، همین پروسه بوده است. چه بسا اگر بشر خیلی حرف‌گوش‌کن و وظیفه‌شناس بود و بار سنگینی را که بر دوشش نهاده بودند، تا آخر حمل می‌کرد و دم بر نمی‌آورد، هیچ‌گاه چرخ اختراع نمی‌شد.
همه‌ی بحث من این است که باید نوع این پروسه را شناسایی و به نحو مناسب آن را مدیریت کرد. اگر بتوانیم با آن حساب‌شده برخورد کنیم، به پیش‌رفت‌هایی نائل می‌شویم که چه‌بسا در حالت عادی نمی‌شدیم و اگر انواع آن را نشناسیم و ندانیم که چگونه باید آن را مدیریت کنیم، صرفن وقت و انرژی خود را از دست می‌دهیم. و ازدست‌دادن وقت و انرژی، یعنی مرگ در مدیریت خود!
نظرات (۱۴)