Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
نجات‌یافتگان حضوری گر همی
مصطفی اوصانلوی
به نام خدا

بعد از نوشته‌شدن مطلب ماجرای عجیب درویش نقی در ستون پرونده، نامه‌های زیادی به دستم رسید که به ادامه‌ی این ستون امیدوارم می‌کرد. اما ماجرای عجیب دیگری که این‌بار برای خود من اتفاق افتاد، باعث شد که نتوانم آن باری را که بر دوش خودم احساس می کنم زمین بگذارم و بار دیگر سررشته‌ی حوادث، سرنوشت را جور دیگر نوشت.

من صرفاً یک بنده‌ی عادی خدا هستم. اما خدا لطفی به من کرد و من را از دست کسانی که می‌خواستند حقیقتی که سال‌هاست از عموم مردم دور بوده، همچنان در پستو بماند، را از گزند رسانیدن به من دور کرد. بله، من خود شاهد ماجرای هولناکی بودم که سعی داشت با اسباب و وسایلی عادی من کمترین را از جلوی راهش بردارد. بعد از چند هفته نقاهت اما، من اینک به میان شما بازگشتم. و خدا با ناصرین است.

اما ماجرای پیش‌آمده من را بر آن داشت تا از القای ناگهانی حقایق پس پرده، بر دل‌های ناآگاه امثال شما و دیگران دوری کنم و به ماجراهای کوچک بپردازم. همان‌طور که گفتم ملاحظات ژورنالیستی من نباید شما را از واقعیت دور کند. تنها در جاهایی، برای بیشترشدن تأثیر ، از ادبیات و توصیفات استفاده کردم. و در اکثر قصه‌ها، ضمیر من را به به‌جای راوی به کار بردم که هر چه از دل بر آید بر دل نشیند.
من و سید جواد، سال‌ها بود که از دوره‌ی دبیرستان با یکدیگر دوستان صمیمی بودیم. اما من اهتمامی را که سید از دوران بلوغ به حجاب داشت نداشتم. لاجرم گاهی بحث‌هایی بین ما درمی‌گرفت که در آن‌ها از خوبی و زیبایی دوستیمان کم می‌شد. چند وقتی بود که جواد مرا به دیدن دوستی ترغیب می‌کرد که صرفاً به دلیل نگاه‌نکردن حتی بر پوشیده‌ی نامحرم و یا جاهای بی‌گناه او، به درجه‌ای رسیده بود که دیگر بسیاری از حجاب‌ها از برابرش برداشته می‌شد. ناگفته نماند که این مسئله‌ی عرفانی، با وجود همنام‌بودن با چیزی که در عوام به آن چشم‌پاکی می گویند ربطی به آن ندارد. من که خیلی متوجه منظور سید نشده بودم امتناع می‌کردم تا یک روز در رودربایستی قبول کردم. او مرا به یک تعمیرگاه موتور در شهریار برد و پولاد را به من معرفی کرد. در توصیف این ملاقات تنها می‌توانم این را بگویم که من هرگز کلامی از دهانم خارج نشد. و مکالمه‌ی ما به این صورت بود که او حرف می‌زد و ما فکر می‌کردیم و او فکر ما را می‌خواند و جواب می‌داد. بعد از دیدن او تا مدتی نمی‌توانستم احساسم را بیان کنم تا این را به تو گفتم (منظور بنده‌ی حقیر است) خیلی سعی کردم، اما باید بگویم من هم در اول راهم و هنوز گاهی نظرم بر خطا می‌رود و لباس‌های اروپایی و امریکایی هم می‌پوشم. بیشتر این خطا نیز از ترس مسخره‌شدن در برابر دوستانم است. اما یک خواهش برادرانه دارم و آن هم این‌که شما خود را از مضرات سالم نگه دارید.

من فکر می کنم او هم خطاهایی داشت اما با اصرار بر این نکته خود را سالم نگه داشت. دیگر حرفی ندارم.
نظرات (۱۳)