Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
مغز فسفر خدا
آریا باقر
داخلی/ قطار شهری-ایستگاه/ روز

رزمریم داخل قطار جلوی در ایستاده‌است.‌ قطار با تکانی می‌ایستد. کسی پیاده نمی‌شود. ایستگاهی خالی و خاک‌گرفته است. رزمریم شک دارد که پیاده شود یا نه. با چشمش گوشه و کنار ایستگاه را می‌گردد. هیچ‌کس در ایستگاه نیست. ناگهان مردی از کنار دستش را می‌گیرد و او را با خود بیرون می‌کشد. رزمریم شوکه شده. می‌خواهد به قطار برگردد ولی مرد نمی‌گذارد. رزمریم برمی‌گردد و چهره‌ی مرد را می‌بیند. او همان مرد ژاپنی است. درهای قطار بسته می‌شود و حرکت می‌کند.
رزمریم: چی‌کار می‌کنی؟... من باید برگردم ایستگاه... حالا چی‌کار کنم؟
مرد ژاپنی چیزی نمی‌گوید. قطار که از جلوی آن‌ها کنار می‌رود، رزمریم تازه متوجه می‌شود. در ایستگاه روبه‌رو، تعدادی کارگر دور هم نشسته‌اند. عروه با لباس کارگران مثل یک رهبر، وسط ایستاده است. آن‌ها متوجه حضور رزمریم و مرد ژاپنی نشده‌ و مشغول جروبحثند. ناگهان یکی از آن‌ها صدایش را بالا می‌برد.
یکی از آن‌ها (رو به عروه): خدایا!... امروز خیلی طولانی شده... یه رأی بگیر، یکی رو بُکُش، شَبِش کن.

ایستگاه (قسمت ششم از سری دوم)/ خدا


نوشته‌ی سفید بر صفحه‌ی سیاه: چهار روز قبل.

داخلی/ ایستگاه/ روز

رزمریم و گل‌مکانی به سمت پله‌های ایستگاه می‌روند تا از آن خارج شوند.
عروه: فقط خواهش می‌کنم به کسی درباره‌ی ما نگین. خدا رو چه دیدین؟ شاید یه روزی دوباره برگشتین.
گل‌مکانی و رزمریم لحظه‌ای در سکوت نگاهش می‌کنند و سپس از پله‌ها بالا می‌روند.
مرد کارگر: من حامد گُرجی‌ام. کمکتون می‌کنم بمونین ایستگاه. می‌رم براتون لباس کار بیارم. تا یه ساعت دیگه برمی‌گردم.
عروه: واقعاً ازتون ممنونم...
حامد گرجی به سمت پله‌ها می‌رود و از آن‌ها بالا می‌رود.

دیزالو به:
همان تصویر از پله‌ها که حامد گرجی از آن‌ها‌ پایین می‌آید. چند کیسه و یک ساک هم دستش است. کیسه‌ها و ساک را به دست بنزما می‌دهد.
حامد گرجی: من اومدم... براتون لباس و دُشک و اینا آوردم... شکر خدا منو از تنهایی درآوردین...آخه من روزای تعطیل و شب‌ها باید اینجا بمونم و مراقب باشم.
بنزما: ما دیشب اینجا بودیم...
کوبایاشی: وسط حرف داشمون نَپَر.
حامد گرجی: دیشبو پیچونده بودم؛ گفتم امروزم تعطیله... ولی هر شبو که نمی‌شه پیچوند... فردا بچه‌ها میان سر کار. البته فعلاً کار خوابیده؛ دستوره. نمی‌دونم چرا... ولی بچه‌ها میان... یه یارو بازرس گیری هم چند روز یه بار سر می‌زنه که یه وخت کار پیش نرفته باشه... هه! ساده‌ان؛ لوح! خلاصه این ایستگاه ویژه‌اس. چون ما به جای کارکردن توش بازی‌های جذاب می‌کنیم... مثلاً مافیا. می‌دونین مافیا چه جوریه یا توضیح بدم؟ ببین قضیه این‌طوریه که بچه‌ها دو گروه می‌شن: پلیسا و مافیا. یه کارآگاه هم هست که جزو پلیساس. یه نفر هم خدا وایمیسته. خدا، یه چیزی تو مایه‌های داوره. بازی دو بخش روز و شب داره. شبا که همه خوابن مافیا چشماشونو باز می‌کنن، یه نفر از پلیسا رو انتخاب می‌کنن و به خدا می‌گن که اینو کُشتیم. روزا هم پلیسا باید سعی کنن مافیاها رو از بین خودشون بشناسن. آخه مافیاها همدیگه رو می‌شناسن ولی پلیسا نمی‌دونن چی به چیه...
بنزما: این بازی باید سخت باشه، چشمک بهتر نیست؟
عروه: که چی؟ هدف بازی چیه؟
حامد گرجی: یه دست که بازی ما رو تماشا کنین می‌فهمین... الآن هرچی توضیح بدم فایده نداره.

نوشته‌ی سفید بر صفحه‌ی سیاه: امروز، چند ساعت قبل.

داخلی/ ایستگاه/ روز

عروه با فریادی خفه ناگهان از خواب می‌پرد. او در ایستگاه چرت می‌زده است. لباس کارگران را به تن دارد. به سختی نفس‌نفس می‌زند. بنزما به سمتش می‌آید. او هم لباس کارگران را پوشیده و کلاه ایمنی هم به سر دارد. بنزما کنار عروه زانو می‌زند.
بنزما: بیدار شدی؟... همه منتظر تو هستن.
عروه: یه دقیقه صبر کن... خواب عجیبی دیدم.
بنزما: چیه؟... قضیه‌ی مرگ و شونه‌ی چپ و ایناست؟
عروه: خواب دیدم رزمریم توی خونه‌ی ثریا قاسمی بود... نه! اول خواب دیدم رزمریم خواب دیده که تو و ثریا قاسمی... (لحظه‌ای تمرکز می‌کند و بر آشفتگی‌اش غلبه می‌کند) ولش کن... ما اینجا کار مهمی داریم که باید انجام بدیم.
عروه و بنزما برمی‌خیزند و به سمتی می‌روند که کوبایاشی (او هم لباس کارگران را پوشیده‌است)، حامد گرجی و چند کارگر ایستاده‌اند.
کوبایاشی: خب، کی خدا وایمیسته؟
عروه: من!
حامد گرجی: نه! من می‌خوام خدا باشم...
کارگر اول: تا حالا سابقه نداشته کسی به جز آقا گرجی خدا باشه.
کارگر دوم: اشکالش چیه؟ این همیشه ما رو مجبور کرده که خودش خدا وایسته. حالا یه بارم که شده یکی دیگه وایسته. مگه چی می‌شه؟
کم‌کم همهمه‌ای بین کارگران شکل می‌گیرد.
کوبایاشی: هی... کسی با این همشهری ما مشکلی داره؟
کارگر دوم: این همشهری شماس؟... اوه! توام کرجی هستی؟... البته منظوری ندارم... همه‌جا خوب و بد داره... مثلاً من خودم گرمساری‌ام.
عروه: به جای این کارا، بیاین رأی بگیریم که کی خدا وایسته.
کارگر سوم: بله دیگه دوران دیکتارتوریت تموم شده، حامد گرجی.
حامد گرجی: یعنی چی رأی بگیریم؟ من خدا وایمیستم. همین.
ناگهان حمله‌ای عصبی به او دست می‌دهد. ‌بدنش به لرزه می‌افتد و پخش زمین می‌شود.
کوبایاشی: خدای من... یکی دکتر خبر کنه.

خارجی/ خیابان، ورودی ایستگاه/ روز

جلوی ورودی ایستگاه، یک آمبولانس ایستاده‌است. دو پرستار مرد قوی‌هیکل، حامد گرجی را در لباس سفید دیوانگان که آستین‌هایش از پشت بسته شده، از ایستگاه بیرون می‌آورند و او را سوار آمبولانس می‌کنند. در نهایت دکتری از ایستگاه بیرون می‌آید و سوار اتومبیل می‌شود. او همان پزشکی است که گل‌مکانی و عروه به او مراجعه کرده بودند.

داخلی/ ایستگاه/ روز

عروه: خب... بیاین بازی کنیم. من خدا وایمیستم.

داخلی/ ایستگاه/ روز (ساعتی بعد)

به زمان حال برگشته‌ایم. رزمریم و مرد ژاپنی در ایستگاه روبه‌رویی هستند. قطاری در ایستگاه می‌ایستد. گل‌مکانی از در خارج می‌شود و از آنچه که می‌بیند، خشکش می‌زند و کیسه‌های غذا از دستش به زمین می‌افتند.
عروه (رو به کارگری که پشت به دوربین نشسته است): خب... یه بار دیگه به‌ت فرصت می‌دم. این آخرین دفاعته... همون‌طور که می‌بینی رأی اکثریت اینه که تو رو بُکُشیم، بنزما! پس درست و حسابی از خودت دفاع کن.
ناگهان کارگری با عجله از پله‌ها پایین می‌آید.
کارگر: بچه‌ها! حواسا جمع، بازرس داره میاد.
عروه تازه متوجه حضور رزمریم و گل‌مکانی و مرد ژاپنی می‌شود.
عروه: سلام بچه‌ها!‌ برگشتین بالاخره؟
مرد بازرس بالای پله‌ها ظاهر می‌شود. رزمریم او را می‌شناسد و از ترس به خود می‌لرزد. او شوهر رزمریم است.

... ادامه دارد...

نظرات (۳)