pendik escort ataşehir escort
Restbet Restbet üye ol Restbet giriş Restbet kayıt Restbet canlı bahis Restbet yeni adresi
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
از گوشه و کنار دنیا داستان جالب‌ناک دنیا به روایت پسری که عشق را آبی می‌خواست
علی حسینی
این پست تقدیم می‌شود به آیداهه که خوانشش از تن را دوست‌تر می‌دارم.
۱
من اصولن دیرم (دونقطه ی). نه این‌که مثلن دیر سر کلاس برسم یا موقع دِیت تاخیر کنم‌ها. نه، قضیه خیلی اساسی‌تر از این حرف‌هاست. مثلن همین گودر را یک ماه قبل از رسیدن به بیست و هفت سالگی کشف کردم. یادم می‌آید همان اول‌ها این پست مخفيانه را خوانده بودم:
«عصر آرامی بود. خوابیده بودیم. هوا به تاریکی می‌رفت. صدای باران می‌آمد. خیلی خوش‌خوشانمان بود. گفت بارونه؟ گفتم آره فک کنم... و هی باران تندتر شد. زیاد شد و بعد بویش از توی تراس آمد پیچید لای تنمان. لای ملافه‌ها. بیشتر خودمان را به‌هم فشردیم (سلام هی فشراندیم. هی فشراندیم. راندیم و راندیم).
بارانش تند شد و از این کلیشه‌ای‌تر چیزی نیست اما کلیشه‌ی صدای باران و تاریکی وقت عصر و هم‌‌آغوشی در سکوت کار می‌کند. خودتان امتحان کنید. بخشی از رفتارهای کلاسیک همین چیزهاست دیگر. فرمول‌هایی که همیشه کار می‌کند. مثل رد ماتیک سرخ روی گیلاس نیم‌خورده‌ی شراب می‌ماند. انقدر کلیشه‌ای.
یک چراغی روشن بود توی سالن. رفتم خاموشش کردم. برگشتم خودم را چپاندم توی بغلش. گفت: غمی؟ گفتم: اصلن».
آن وقت حال من را فرض کنید و ببینید چه‌همه هِرت شدم، به هم ریختم، غصه‌دار شدم: آن موقع چیز زیادی از اوپن بودن نمی‌دانستم و تصور این موقعیت هم برایم سخت بود. شاید باورتان نشود، من آن موقع حتا محسن خان نامجو را هم نمی‌شناختم! و یک‌بار هم رد ماتیک سرخ روی گیلاس نیم‌خورده‌ی شراب را ندیده بودم چه برسد که برایم کلیشه‌ای باشد. آن موقع بود که فهمیدم باز هم عقب افتاده‌ام و دنیا لذت‌بخش‌تر از آنی‌ است که من زندگی کرده بودمش.

۲
نمی‌دانم خوانده‌اید یا نه «شب ممکن» محمدحسن شهسواری را. اتفاق خوبی‌ست توی این روزهای روزگار داستان‌نویسی ما. جایی همان اول‌های کتاب، راوی و پارتنرش و یک دختر دیگر می‌روند رستوران و خانوم پارتنر که دختر عجیب و آوانگاردی است «کوبیده‌ی پپرونی با سس قارچ دوبل» سفارش می‌دهد! حالا من و خانوم دال چند روز پیش رفته بودیم یکی از رستوران‌های فیلان بالای شهر. برایتان بگویم که از بس بی‌ام‌دبلیو و آئودی و مرسدس آن‌جا بود، پرادوی ما حسابی توی ذوق می‌زد! با خجالت رفتیم توی رستوران و خانوم دال همان اول پرسید: «وایرلس که دارید؟» آقای گارسون گفت بله و پرسید چی میل می‌کنیم. خانوم دال خیلی جدی گفت: «اول یه‌کم وایرلس میل می‌کنیم». از همان جا بود که فهمیدم امروز می‌خواهد دیوانه‌بازی کند. بعد گفت: «غذا هم کوبیده‌ی پپرونی با سس قارچ». حالا آقای گارسونِ طفلکی رامجسم کنید که هاج و واج می‌گوید چشم و می‌رود.
گارسون که رفت با سس تاباسکو روی پیش‌دستی نوشتم: «عاشق همین دیوانه‌بازی‌هایت‌ام»
حالا می‌گویید بعدش چی شد و این‌ها؟ هیچی! آقای گارسون واقعن کوبیده‌ی پپرونی آورد! خانوم دال که لب نزد و من هم شب توی خانه برای خودم نیمرو درست کردم (دو نقطه عرعر)

۳
آقای خدای نسبتن محترم! چندباری خواستم بردارم و برایت بگویم این چه دنیایی‌ست که ساخته‌ای؟ آدمی‌زاد است دیگر، گاهی دلش بغل می‌خواهد. آن‌وقت درست همان موقع خانوم دال باید برای یک هفته برود لندن و من هم به دلیل مشکلات شخصی نتوانم همراهش بروم؟ نه حالا انصافن، خارج از شوخی، چرا این‌طور ساختی رابطه را. چرا پارتنر – سلام به صادق هدایت عزیز و زن اثیری‌اش – را این‌طور ساختی؟ می‌خواستم این‌ها را برایت بگویم اما نگفتم. چون دیدم وودی آلن نابغه‌ی دوست‌داشتنی همه‌ی این‌ها را توی آخرین فیلمش خیلی بهتر از من گفته است.

۴
می‌نویسم تا زنده بمانم. می‌نویسم تا زنده‌تر بمانم. همین.
نظرات (۱۷)