pendik escort ataşehir escort
Restbet Restbet üye ol Restbet giriş Restbet kayıt Restbet canlı bahis Restbet yeni adresi
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
قلاب کمدی BHB
طوفان موسوی
~ ~ ~


,One day, when I was a freshman in high school
یکی از روزهای سال اول دبیرستان بود.

.I saw a kid from my class was walking home from school
من از مدرسه به خانه بر می‌گشتم که یکی از بچه‌های کلاس را دیدم.

.His name was Tim. It looked like he was carrying all of his books
اسم‌اش تیم بود و انگار همه‌ی کتاب‌های‌اش را با خود به خانه می‌برد.

?I thought to myself, "Why would anyone bring home all his books on a Friday
".He must really be a nerd
با خودم گفتم: «کی این همه کتاب رو آخر هفته می‌بره خونه؟ حتما این پسر خیلی بی‌حاله»!

I had quite a weekend planned (parties and a football game with my friends tomorrow afternoon), so I shrugged my shoulders and went on.
من برای آخر هفته‌ام برنامه‌‌ریزی کرده بودم. (مسابقه‌ی فوتبال با بچه‌ها، مهمانی خانه‌ی یکی از همکلاسی‌ها) بنابراین شانه‌های‌ام را بالا انداختم و به راه‌ام ادامه دادم.

As I was walking, I saw a bunch of kids running toward him. They ran at him, knocking all his books out of his arms and tripping him so he landed in the dirt.
همین‌طور که می‌رفتم،‌ تعدادی از بچه‌ها رو دیدم که به طرف او دویدند و او را به زمین انداختند. کتاب‌هاش پخش شد و خودش هم روی خاک‌ها افتاد.

His glasses went flying, and I saw them land in the grass about ten feet
.from him
عینک‌اش افتاد و من دیدم چند متر اون‌طرف‌تر، ‌روی چمن‌ها پرت شد.

.He looked up and I saw the this terrible sadness in his eyes
سرش را که بالا آورد، در چشماش یه غم خیلی بزرگ دیدم.

.My heart went out to him. So, I jogged over to him as he crawled around
بی‌اختیار قلب‌ام به طرفش کشیده شد و به طرفش دویدم،

.looking for his glasses, and I saw a tear in his eye
در حالیکه به دنبال عینک‌اش می‌گشت، ‌یه قطره‌ی درشت اشک در چشمهاش دیدم.

".As I handed him his glasses, I said, "Those guys are jerks
همین‌طور که عینک‌اش را به دستش می‌دادم، گفتم: «این بچه‌ها یه مشت آشغالن»!

He looked at me and said, "Hey thanks!" It was one of those smiles that showed real gratitude.
او به من نگاهی کرد و گفت: «هی، متشکرم!» و لبخند بزرگی صورت‌اش را پوشاند. از آن لبخندهایی که سرشار از سپاسگزاری قلبی بود.

.I helped him pick up his books, and asked him where he lived
کمک‌اش کردم که بلند شود و ازش پرسیدم کجا زندگی می‌کنه؟

As it turned out, he lived near me, so I asked him why I had never seen
.him before
معلوم شد که او هم نزدیک خانه‌ی ما زندگی می‌کند. ازش پرسیدم پس چطور من تو را ندیده بودم؟

.He said he had gone to private school before now
.I would have never hung out with a private school kid before
او گفت که قبلا به یک مدرسه‌ی خصوصی می‌رفته و این برای من خیلی جالب بود. پیش از این با چنین کسی آشنا نشده بودم.

.We talked all the way home, and I carried some of his books
ما تا خانه پیاده قدم زدیم و من بعضی از کتاب‌هایش را برای‌اش آوردم.

.He turned out to be a pretty cool kid
او واقعا پسر جالبی از آب درآمد.

.I asked him if he wanted to play a little football with my friends. He said yes
ازش پرسیدم آیا دوست دارد با من و دوستان‌ام فوتبال بازی کند؟ و او جواب مثبت داد.

We hung out all weekend and the more I got to know Tim, the more I
.liked him, and my friends thought the same of him
ما تمام آخر هفته را با هم گذراندیم و هر چه بیشتر تیم را می‌شناختم، بیشتر از او خوشم می‌آمد. دوستان‌ام هم چنین احساسی داشتند.


Monday morning came, and there was Tim with the huge stack of books
.again
صبح دوشنبه رسید و دوباره تیم را با حجم انبوهی از کتاب‌ها دیدم.

I stopped him and said, "Boy, you are gonna really build some serious
!muscles with this pile of books everyday
به او گفتم: «پسر تو واقعا بعد از مدت کوتاهی عضلات قوی پیدا می‌کنی،‌ با این همه کتابی که با خودت این طرف و آن طرف می‌بری!»

.He just laughed and handed me half the books
تیم خندید و نصف کتاب‌ها را در دستان من گذاشت.



.Over the next four years, Tim and I became best friends
چهار سال بعد، من و تیم بهترین دوستان هم بودیم.

.When we were seniors we began to think about college
.Tim decided on Georgetown and I was going to Duke
وقتی به سال آخر دبیرستان رسیدیم، هر دو به فکر دانشکده افتادیم. تیم تصمیم داشت به «جورج تاون» برود و من به «دوک».

I knew that we would always be friends, that the miles would never
.be a problem
من می‌دانستم که همیشه دوستان خوبی باقی خواهیم ماند. مهم نیست کیلومترها فاصله بین ما باشد.

He was going to be a doctor and I was going for business on a football
.scholarship
او تصمیم داشت دکتر شود و من قصد داشتم به دنبال خرید و فروش لوازم فوتبال بروم.

.

.Tim was valedictorian of our class
.I teased him all the time about being a nerd
.He had to prepare a speech for graduation
تیم کسی بود که قرار بود برای جشن فارغ‌التحصیلی صحبت کند.

.I was so glad it wasn't me having to get up there and speak Graduation day
خوشحال بودم که مجبور نیستم در آن‌روز روبروی همه صحبت کنم.

.I saw Tim
من تیم را دیدم.

He looked great. He was one of those guys that really found himself during high school.
او عالی به نظر می‌رسید و از جمله کسانی به شمار می‌آمد که توانسته‌اند خود را در دوران دبیرستان پیدا کنند.

.He filled out and actually looked good in glasses
حتی عینک‌زدنش هم به او می‌آمد.

!Boy, sometimes I was jealous
پسر، گاهی من بهش حسودی می‌کردم!

.Today was one of those days
امروز یکی از اون روزها بود.

.I could see that he was nervous about his speech
می‌دیدم که برای سخنرانی‌اش کمی عصبی است.

"!So, I smacked him on the back and said, "Hey, big guy, you'll be great
بنابراین دست محکمی به پشت‌اش زدم و گفتم: «هی مرد بزرگ! تو عالی خواهی بود»!

He looked at me with one of those looks (the really grateful one) and smiled. "Thanks", he said.
او با یکی از آن نگاه‌های‌اش به من نگاه کرد (همان نگاه سپاسگزار واقعی) و لبخند زد: «مرسی.»


:As he started his speech, he cleared his throat, and began
گلوی‌اش را صاف کرد و صحبت‌اش را این‌طوری شروع کرد:

"Graduation is a time to thank those who helped you make it through
.those tough years
Your parents, your teachers, your siblings, maybe a coach... but mostly
...your friends
I am here to tell all of you that being a friend to someone is the best
.gift you can give them
".I am going to tell you a story
«فارغ‌التحصیلی زمان سپاس از کسانی است که به شما کمک کرده‌اند این سال‌های سخت را بگذرانید.
والدین شما، معلمانتان، خواهر و برادرهای‌تان، شاید یک مربی ورزش... اما مهم‌تر از همه، دوستان‌تان...
من اینجا هستم تا به همه‌ی شما بگویم دوست کسی بودن، بهترین هدیه‌ای است که شما می‌توانید به کسی بدهید.
می‌خواهم برای شما داستانی را تعریف کنم».

I just looked at my friend with disbelief as he told the
.story of the first day we met
من به دوست‌ام با ناباوری نگاه می‌کردم، در حالی‌که او داستان اولین روز آشنایی‌مان را تعریف می‌کرد.

.He had planned to kill himself over the weekend
به آرامی گفت که در آن تعطیلات آخر هفته قصد داشته خودش را بکشد.

He talked of how he had cleaned out his locker so his Mom wouldn't have
.to do it later and was carrying his stuff home
او گفت که چگونه کمد مدرسه‌اش را خالی کرده تا مادرش بعدا وسایل او را به خانه نیاورد.

.He looked hard at me and gave me a little smile
تیم نگاه سختی به من کرد و لبخند کوچکی بر لبانش ظاهر شد.

.Thankfully, I was saved"
".My friend saved me from doing the unspeakable
او ادامه داد: «خوشبختانه، من نجات پیدا کردم.
دوست‌ام مرا از انجام این کار غیر قابل بحث، باز داشت».

I heard the gasp go through the crowd as this handsome, popular boy told
.us all about his weakest moment
من به همهمه‌ای که در بین جمعیت پراکنده شد گوش می‌دادم، در حالیکه این پسر خوش‌قیافه و مشهور مدرسه به ما درباره‌ی سست‌ترین لحظه‌های زندگیش توضیح می‌داد.

I saw his Mom and dad looking at me and smiling that same grateful
.smile
پدر و مادرش را دیدم که به من نگاه می‌کردند و لبخند می‌زدند. همان لبخند پر از سپاس.

.Not until that moment did I realize it's depth
من تا آن لحظه عمق این لبخند را درک نکرده بودم.


~ ~ ~


- ناشناس، ترجمه‌ی BHB
نظرات (۵)