pendik escort ataşehir escort
Restbet Restbet üye ol Restbet giriş Restbet kayıt Restbet canlı bahis Restbet yeni adresi
Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
۳۵ Buffalo '66
حمیدرضا رفعت‌نژاد



می‌توان فیلم را هجویه‌ای بر زندگی دانست. نه با این شکل نمایش و غلو، اما به صورت‌های دیگر برای زندگی خیلی از افراد چنین حالتی پیش می‌آید.
بیلی براون تازه از زندان آزاد شده‌است و بزرگ‌ترین مشکلی که برای او پیش می‌آید این‌ است که به دنبال جایی می‌گردد که ادرار کند. به قدری بدبخت است که با درخواست خودش هم اجازه ندارد وارد زندانی بشود که دقایقی پیش از آن خارج شده‌است. برای این که به دنبال جایی بگردد که بتواند جایی برای ادرار کردن پیدا کند، لایلا، دختری که در کلاس رقص به شکلی اتفاقی او را می‌بیند و سکه از او قرض می‌کند را می‌رباید تا او با ماشینش او را به جایی برساند.
در ذهنش یک زندگی بهتر را سر هم کرده‌است و به والدینش دروغ گفته، و حالا از لایلا می‌خواهد که نقش یک همسر خوب را برای او بازی‌کند. می‌شود گفت به نوعی عمده‌ی زندگی بیلی ظاهرسازی است. برای لایلا یک اسم جدید می‌گذارد. خاطره‌ می‌سازد و چیزهایی را می‌گوید که دوست‌داشته اتفاق بیفتد.
از طرفی خانواده‌ی بیلی کم‌ترین اهمیتی به‌ او نمی‌دهند. همه‌ی خانواده‌اش درگیر یک مسئله‌اند و حتی خود بیلی هم نمی‌تواند از آن فرار کند، و آن‌هم تیم فوتبال آمریکایی "بوفالو" است! بیلی به خاطر آن شرط بندی کرده‌است و به خاطر ضربه‌ای که اسکات‌وود خراب کرده‌است، شرط را باخته‌است و پنج‌سال به زندان افتاده‌است. به همین دلیل تصمیم دارد اسکات‌وود را به قتل برساند!
مادرش از این که تولد بیلی باعث شده‌است که او یکی از بازی‌های بوفالو را از دست‌بدهد ناراحت است و بیلی را نمی‌بخشد.
تمام اقدامات پرسوناژها به نوعی است که پوچی شیوه‌ی زندگی‌کردنشان را به تصویر می‌کشد. و غلوهایی که در طول داستان انجام می‌شود، در قیاس با هدف‌هایی که دارند برای انجام دادن اعمالشان، طنز فیلم را به مایه‌های طنزهای بکت نزدیک می‌کند. تصمیم‌های ناگهانی و انصراف‌های بی‌دلیل.
لایلا به طرز مسخره‌ای از بیلی خوشش می‌آید، بیلی‌ای که از ابتدا به او بی‌احترامی می‌کند و از ارتباط عاطفی با او می‌ترسد و تاکید می‌کند که او را لمس نکند. به‌قدری افسرده و غمگین است که سرخوشی لایلا او را آزار می‌دهد و با او سر همین مسئله دعوا می‌کند.
و این درگیری و افسردگی بیلی بعد از دیدن دختری که در دوران دبیرستان عاشقش بوده و حالا با یک‌نفر دیگر دوست است و آدم عوضی‌ای شده، در سکانسی که به دستشویی پناه‌ می‌برد و گریه می‌کند به اوج می‌رسد، بالاخره سد احساسی‌اش می‌شکند و تحملش تمام می‌شود، از این که نمی‌تواند با جنس مخالفش ارتباط برقرار کند خسته‌شده و احساس شکست می‌کند و تصمیم می‌گیرد که به سراغ اسکات وود برود و همه‌چیز را تمام کند.
در سکانس آخر بیلی به بار اسکات‌وود می‌رود و می‌خواهد او را بکشد اما یک لحظه فلاش‌فوروارد می‌زند و پدرومادرش را می‌بیند که سر قبرش نشسته‌اند اما همه‌ی فکر و ذکرشان مسابقه‌ی بوفالو است و بعد تصمیمش را تغییر می‌دهد، به این نتیجه می‌رسد که زندگی‌اش به قدری مسخره‌است که ارزش مردن هم ندارد.
برای همین دوباره پیش لایلا برمی‌گردد، به ظاهر خوشحال است و پایان خوشی برای فیلم است، اما با توجه به سیر آشنایی‌اش با لایلا، فوق‌العاده غمگین است، زندگی کاملا اتفاقی و بی‌هیچ منطق خاصی که حاصل اطرافیان بیلی و از همه مهم‌تر و کلیدی‌تر تیم‌ بوفالو است، که زندگی همه‌ی خانواده‌اش حول محور آن می‌گردد و با تیم بوفالو تعریف می‌شوند.



با توجه به این که فیلم، یک فیلم مستقل است، هیچ محدودیتی برای شیوه‌های تکنیکی و بعضا تجربی در آن نیست.
حرکات نامتعارف دوربین، مثل سکانسی که بیلی و لایلا و والدینش دور میز نشسته‌اند و هر لحظه دوربین در جای یکی از آن‌ها قرار دارد، از مصادیق آن است.
فلاش‌بک‌ها به صورت تصاویر نامنظم بر روی تصویر اصلی تدوین‌شده‌اند، و یا از وسط تصویر کم‌کم بزرگ می‌شوند و کل تصویر را می‌گیرند. و یا سکانس قتل اسکات‌وود در بارش که به‌جای این‌که تصویر ثابت باشد، افراد در صحنه حرکت نمی‌کنند، و دوربین در میان ‌آن‌ها حرکت می‌کند و جنبه‌ای مضحک به آن می‌دهد.
شیوه‌ی معرفی بیلی در ابتدای فیلم جالب است، تصویری از کودکی او و در کنار آن سال و محل تولدش و معرفی سگش که در بغل اوست، که خود این معرفی برای آدمی که چنین سرنوشتی دارد، حکایت از بی‌معنایی وضعیت او دارد.
در دو سکانس به شکل تئاتری، صحنه تاریک می‌شود و نور موضعی می‌افتد که علاوه بر این که توانسته‌است حالت درونی افراد را نشان‌دهد، بار کمیک فیلم را بالا برده است. یکی سکانسی که پدر بیلی با عرق‌گیر ایستاده و اوازی را از روی صفحه، لب می‌زند و یکی سکانسی که لایلا با آهنگ ‌Moonchild از King Crimson در سالن بولینگ می‌رقصد.
بازی وینسنت‌گالو قابل تحسین است، آدمی افسرده و عصبی که حرف‌هایش را دائما تکرار می‌کند، احساس ناامنی می‌کند، به کسی اعتماد نمی‌کند و با همه دعوا دارد.
همچنین کریستینا ریچی که یک دختر سرخوش است و از این که با او این‌گونه رفتار می‌شود ناراحت نمی‌شود و بیلی را بی‌هیچ شناختی دوست دارد
وینسنت‌گالو، نویسنده، کارگردان، بازیگر و آهنگ‌ساز فیلم، تمام استعداد‌هایش را در این فیلم، که روایتی آبزورد از زندگی‌است به نمایش گذاشته است.
نظرات (۴)