pendik escort ataşehir escort
Restbet Restbet üye ol Restbet giriş Restbet kayıt Restbet canlı bahis Restbet yeni adresi
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
۳۵ Fight Club
حمیدرضا رفعت‌نژاد



یکی از مسائل محوری فیلم، درباره‌ی مردانگی است. دغدغه‌ای که در تمام فیلم حضور دارد. نریتور، انسانی است که به دنبال هویت جنسیتی خود است، و این مسئله درباره‌ی همه‌ی افرادی که در فایت‌کلاب حضور دارند صدق می‌کند.
ابتدا به جایی می‌رود که مردان، به تعبیری، مردانگی خود را از دست داده‌اند و سعی می‌کنند با گریه‌‌کردن، درد مشکلات خود را تسکین دهند. باب تمثیل کاملی‌ست از انسانی که هویت مردانه‌ی خود را گم کرده؛ مشکلی که به دلیل مسائل هورمونی برایش پیش آمده، او را تبدیل به یک موجود جدید کرده‌است، چیزی که شاید خیلی از مردان به آن دچار شده‌اند اما درونی و ذهنی، و فقط یکی از آن‌ها مانند باب، نمود فیزیکی پیدا کرده‌است.

حضور آلت جنسی مردانه در فیلم، مانند چمدان نریتور در فرودگاه، تاقچه‌ی اتاق مارلا، و تک‌فریمی که لحظاتی قبل از شروع تیتراژ پایانی نمایان می‌شود، از تأکیدات تصویری فیلم بر این مسئله است.
تا جایی از فیلم وضعیت نریتور بهبود می‌یابد، اما وقتی مارلا سینگر را می‌بیند و به شکلی به او علاقه‌مند می‌شود، مجدداً همه‌چیز خراب می‌شود. او از مارلا خوشش می‌آید، اما نمی‌تواند با او ارتباط برقرار کند. در عوض هنگامی که تایلر با این مسئله روبه‌رو می‌شود، به سراغ مارلا می‌رود و با او به‌راحتی ارتباط برقرار می‌کند؛ اما این رابطه یک رابطه‌ی بدون عشق و محبت و صرفاً جنسی است. باز هم نوعی افراطی دارد، و این شکل ناشی از رفتارها و درونیات تفریطی نریتور است، و عدم برقراری تعادل.
و این‌جا، تایلر یا به تعبیری شخصیت ایده‌آل نریتور، به میدان می‌آید و محیطی به اسم فایت‌کلاب را فراهم می‌کند، تا دیگر نیازی نباشد که به مؤسسات درمان سرطان‌ها و بیماری‌های مختلف و توان‌بخشی‌هایی بروند که از آن‌ها انسان‌هایی ضعیف و احساساتی می‌سازد.
در این مراکز، مردانگی آن‌ها را می‌دزدند تا کمی به آن‌ها آرامش کاذب بدهند. اما فایت‌کلاب، جایی است که آن‌ها با مشکلات روحی و اجتماعی‌ای که دارند، وارد آن‌ می‌شوند و آن‌طور که باید باشند، یعنی مردی قدرتمند، با تمام روحیات مردانه، به اجتماع باز می‌گردند.
چیزی شبیه‌ به جمله‌ای که بر روی برچسب پشت ماشین تایلر نوشته‌شده‌است: Recycle Your Animal

یکی از مشکلات اساسی نریتور، و شاید یکی از علل بی‌خوابی او، تنهایی ناشی از سرخوردگی اجتماعی اوست، درباره‌ی دیگر اعضای فایت‌کلاب هم چنین است.
این مبارزه و درد ناشی از مشت‌خوردن، بودن در کنار دیگر مردانی که زندگی مشابهی دارند، چیزی است که آن‌ها نیاز دارند. همان‌طور که در دیالوگی از فیلم، نریتور می‌گوید که در فایت‌کلاب، برد و باخت مهم نیست. کما این که وقتی یک نفر بر دیگری اصطلاحاً پیروز می‌شود، در کمال رفاقت و دوستی دست او را می‌گیرد و بلندش می‌کند، پس از هر بار زد و خورد، یک‌دیگر را در آغوش می‌کشند و هیچ ابراز کینه و ناراحتی نمی‌کنند، و این آن دنیای مردانه‌ای است که نریتور می‌گوید که همراه تایلر، به دنیا هدیه داده‌اند.
تایلر از طرفی، شخصیت آرمانی انسانی‌ست که درگیر یک زندگی آمریکایی و یا به طور کلی‌تر، یک‌ زندگی مدرن است، یعنی نمود عقده‌های فروخورده‌ی این انسان است. سرکش است، میل به سنت دارد، ترجیح می‌دهد صابون سنتی و دست‌ساز تولید‌ کند، در خانه‌ای کهنه و قدیمی زندگی می‌کند، و به‌شدت نسبت به مظاهر دنیای مدرن بدبین است، و به همین دلیل است که پروژه‌ی خرابکاری را راه‌اندازی می‌کند. و همه‌ی کارهایی که در این پروژه انجام می‌شود، عقده‌گشایی انسان مدرن است در برابر مسائلی که او را درگیر کرده و آسایش را از زندگی او دزدیده‌است. تا پیش از آن، او در کارهای شبانه‌اش، به شکل شخصی قصد دارد انتقام بگیرد، در سوپ خانواده‌های ثروتمند در رستوران‌های اشرافی ادرار می‌کند، وسط یک فیلم خانوادگی، فیلم مستهجن پخش می‌کند و...

این انسان، درگیر مصرف است، نمی‌تواند از آن رهایی پیدا کند، مانند جایی که نریتور می‌گوید: من هم مثل خیلی‌های دیگر یکی از برده‌های IKEA بودم. و یا هنگامی که با تایلر در کافه به برندهای مختلف فحش می‌دهند، و یا حرکت تصویر در سطل آشغالی که پر از برندهای مختلف است و به نوعی اعتراض خود فینچر به این مسئله را هم نشان می‌دهد.

انسان‌ها در این زندگی، نمی‌توانند آن‌چیزی که می‌خواهند باشند، شبیه‌ فردی که تایلر اسلحه روی سرش می‌گذارد و او را مجبور می‌کند که آن رشته‌ای را که دوست دارد (علوم طبیعی) بخواند، و هنگامی که او را رها می‌کند، فریاد می‌زند، «بدو فارست بدو» که اشاره‌ای هم به فیلم «فارست‌گامپ» دارد، و در واقع خیلی از انسان‌ها را مانند فارست می‌داند که قابلیت انجام خیلی کارها‌ را دارند، اما فقط احتیاج به کسی دارند که به آن‌ها بگوید چه‌کنند.



در این شیوه‌ی زندگی، همه چیز تک‌نفره است، شامپوی تک‌نفره، قند تک‌نفره و...، و کار به جایی می‌رسد که نریتور در هواپیما به تایلر می‌گوید، که تو، دوست تک‌نفره‌ی خوبی هستی. اما فایت‌کلاب دقیقاً خلاف این وضع را پدید می‌آورد. همه‌ی اعضا در کنار هم و در جایی به این اسم است که هویت پیدا می‌کنند. در دنیای خارج، آن‌ها یک‌دیگر را می‌بینند، اما گویا هم را نمی‌شناسند.

یکی از سکانس‌های کلیدی فیلم، و به نوعی شاید مانیفست فایت‌کلاب، سکانسی است که تایلر سخنرانی‌ای در زیرزمین کافه‌ی «لو» انجام می‌دهد، و می‌گوید که در فایت‌کلاب، با‌هوش‌ترین‌ها و قوی‌ترین‌ها جمع شده‌اند، و از این که این پتانسیل به هدر می‌رود ابراز ناراحتی می‌کند. و مردان‌ را برده‌های یقه‌سفید می‌داند، برده‌های این شیوه‌ی رایج زندگی که فقط ظاهر کارمندان رده‌بالا را دارند. و بعد به این مسئله اشاره‌ می‌کند که تبلیغات و... چگونه اوضاع آن‌ها را به هم ریخته است. همه‌ی آن‌ها آرزوهایی دارند که این جامعه، آن‌ها را از رسیدن به‌شان باز می‌دارد.

شخصیت تایلر، تا جایی از فیلم برای نریتور، فوق‌العاده و دوست‌داشتنی است، مانند جمله‌ای که روی دیوار کنار خانه‌ی مارلا نوشته شده‌است: I Like Myself.
اما تقریباً کمی بعد از شروع پروژه‌ی خرابکاری، به شکل سرطانی رشد می‌کند، تا پیش از آن با نریتور، یک رفاقت کاملاً دوطرفه دارد، بر روی هم تأثیر می‌گذارند، اما از آن‌جا به بعد تبدیل به یک دیکتاتور خطرناک می‌شود، ارتش درست می‌کند، پروژه‌ی خرابکاری را گسترش می‌دهد، و نریتور دیگر نمی‌تواند با او کنار بیاید، با او درگیر می‌شود، تایلر می‌رود.

مجدداً شخصیت نریتور تک‌بعدی و تفریطی می‌شود، و این ماجرا ادامه‌ می‌یابد، تا جایی که خودش را پیدا می‌کند. می‌فهمد که تایلر خود‌آرمانی‌اش بوده است -که از لحاظ داستانی، به شدت آن‌را شبیه Personaی برگمان می‌کند- و در سکانس پایانی فیلم، با او رودررو می‌شود. این اسلحه، واقعیت فیزیکی ندارد، و هنگامی که شلیک می‌کند، دو اتفاق مهم رخ‌می‌دهد؛ یک، مرگ تایلر، و دو، آسیب جدی به نریتور. حالا دیگر تایلر وجود ندارد، اما این درحالی‌است که خود نریتور هم حالت سابق را ندارد، بخشی از گلویش متلاشی شده‌است، و این یعنی شخصیت به تعادل رسیده‌ی او در پایان فیلم، که نه تایلر است، و نه خود سالم سابقش، آن گلوله، همه‌ی تأثیری است که از شخصیت تایلر در شخصیت نریتور لازم بوده تا او را به تعادل برساند، و این‌جاست که می‌تواند دست مارلا را به راحتی بگیرد، و به او عشق بورزد.



روایت فیلم توسط نریتور انجام می‌شود، اما یک روایت صرفاً خطی از ماجرای پیش آمده نیست، ابتدای فیلم از درونی‌ترین قسمت‌های ذهن او شروع می‌شود و از آخر، شروع به تعریف‌کردن داستان می‌کند تا در پایان فیلم، مجدداً به نقطه‌ی ابتدایی برسد، این شیوه‌ی روایت در فایت‌کلاب، کاملاً شکل ذهنی آن را رعایت کرده؛ به این صورت که در خیلی از جاها فاصله‌گذاری کرده‌است، مانند سکانسی که نریتور رو به دوربین ایستاده و کارهای شبانه‌ی تایلر را شرح می‌دهد، و تایلر هم در برخی اوقات، با دوربین، و در واقع بیننده‌ی فیلم، مستقیماً صحبت می‌کند. همچنین در سیر تعریف‌کردن داستان، برخی چیزها را فراموش می‌کند، مجدداً بر می‌گردد و از کمی قبل‌تر داستان را می‌گوید. مانند سکانسی که تایلر، جلوی کافه از او می‌خواهد که به صورتش مشت‌ بزند.

تدوین فیلم حالتی پیچیده‌دارد، در یک پلان، نوشته‌ها روی تصویر حرکت می‌کند و آن‌ را شبیه بروشور‌های IKEA می‌کند، و این در حالی است که رفتن از تصویر مجله به تصویر اتاق، از طریق عکسی که پشت مجله افتاده‌است صورت می‌گیرد.
همچنین هنگامی که تایلر راجع به لکه‌سیگار در نگاتیو صحبت می‌کند، این ماجرا برای نگاتیو اصلی خود فیلم هم می‌افتد و گویا قسمتی که تایلر به آن نقطه اشاره می‌کند، بعدا به فیلم اضافه شده‌است، چون در پایان آن پلان، مجدداً لکه‌سیگار دیده می‌شود.

تا قبل از مواجهه‌ی جدی نریتور با تایلر، در چندجای مختلف فیلم، تصاویر تک‌فریم از تایلر، به صورت کمتر از یک ثانیه بر تصویر ظاهر و به سرعت محو می‌شود، و نشان‌دهنده‌ی شکل‌گیری و حضور شخصیت تایلر در ناخودآگاه نریتور است، و با نگه‌داشتن فیلم، می‌توان آن تصاویر را مشاهده‌کرد، و تایلر در هرکدام، فیگور خاصی گرفته‌است، مانند پلانی که نریتور از دکتر قرص خواب می‌خواهد و تایلر لحظه‌ای ظاهر می‌شود به شکلی که گویا دستش را روی شانه‌ی دکتر انداخته و می‌خندد.

از نکات دیگری که در فیلم رعایت شده‌است، سکانس‌هایی است که تایلر و نریتور با هم حضور دارند، اما می‌بینیم که جمعیت بنا به این‌که کدام روی شخصیت نقش‌آفرینی می‌کند، فقط به یکی از آن‌ها نگاه می‌کنند.

حرکات دوربین متنوع‌ است، برخی سکانس‌ها گرافیکی ساخته‌شده و اجرای خوب آن، باعث شده‌است که محدودیتی برای حرکت دوربین نباشد، مانند حرکت در سطل آشغال، یا پشت‌ یخچال و دور شعله‌ی گاز و...
فینچر با اقتباس خوبی که از رمان چاک‌پالانوک انجام داده‌است، توانسته‌است فیلمی خلق کند، که مخاطب با دیدنش، کاملاً حس کند که در طول فیلم، خودش هم عضوی از فایت‌کلاب است و در آن حضور دارد.
و یکی از مصادیق بارز آن، عذاب وجدان شدیدی است که من در پایان نوشتن این مطلب دارم، چون هنوز هم احساس می‌کنم با نوشتن این متن، دو قانون اول فایت‌کلاب را شکسته‌ام.
نظرات (۷)