pendik escort ataşehir escort
Restbet Restbet üye ol Restbet giriş Restbet kayıt Restbet canlı bahis Restbet yeni adresi
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
مهمان زیرزمین
مهمان
آقا مصطفی یک زیرپله‌ی نُقلی داشت که با خط درشت روی تابلوش نوشته شده بود: دفتر فنّی حکیمی. پایین تابلوی این زیرپله چیزهای بسیار زیاد دیگری هم با خط ریز نوشته شده بود از جمله: نصب، راه‌اندازی ونگهداری کولر، تعمیر جاروبرقی و لوازم اسقاط، برق‌کاری، شوفاژکاری، بوش و نام چند کمپانی دیگر. از اقبال خوشِ آقا مصطفی ایستگاه اتوبوس‌های شمشیری درست روبه‌روی این دفتر فنی بود و او می‌توانست ظرف فقط یک ساعت به خانه‌شان در دشت آزادگان برسد. تا یادم نرفته بگویم که آقا مصطفی معتقد بود که نباید دست خالی به خانه رفت و از این رو همیشه یک ایستگاه زودتر پیاده می‌شد تا از مغازه‌های سر راه پاکت تخمه‌ای، دوغی چیزی بخرد یا اگر بچه‌ها امتحان ندارند، از ویدیو کلوپ محل فیلم مناسب و آموزنده‌ای کرایه کند. خانه‌ی آقا مصطفی اینا در انتهای یک کوچه‌ی نسبتن سرسبز بود و مهم‌تر از همه این‌که درست دیوار به دیوار خانه‌ی آقا منوچهر اینا بود و این دو خانواده مرتبن از راه پشت بام رفت‌وآمد می‌کردند. آقا منوچهر برادر کوچکتر آقا مصطفی، از راننده تانکرهای خوش‌نام شرکت نفت بود. به‌علاوه آقا منوچهر مهارت خاصی هم در کباب‌زدن داشت، آن‌قدر که بیشتر شب‌های جمعه اگر برف و بارونی نمی‌بارید، اهالی دو خانواده در پشت بام خانه‌ی آقا منوچهر اینا جمع می‌شدند تا دور هم کبابِ لذیذی بخورند. در این‌جور اوقات هر کس کاری به عهده می‌گرفت: غلام‌حسین کوچولو مسئول کشتن سوسک‌ریزهای پشت بام بود. مسئولیت جاروزدن پشت بام، پهن‌کردن زیراندارها و چیدن سفره به عهده‌ی دو تا دخترعموها، روح‌انگیز و شورانگیز بود. عالیه خانم همسر آقا منوچهر برنج بار می‌گذاشت و مخلفات شام را آماده می‌کرد و وجییه خانوم هم کمک عالیه خانم می‌کرد و هم ساعتی سه چهار بار سینی چای برای آقایون می‌برد. در این میان دو تا پسرعموها بودند که کار خاصی نمی‌کردند؛ لحظه‌ای مثل عاقله‌مردها کنار منقل کباب به حرف‌های آقا منوچهر و آقا مصطفی گوش می‌دادند و لحظه‌ای روی خرپشتک کاماندو بازی می‌کردند. کاماندوبازی به این ترتیب است که ابتدا یک جای امن و دنج (مانند بالای خرپشتک) را به عنوان مقر انتخاب کرده و سپس از مقر خود به کمک بی‌یسم که معمولن پوست ساندیس است با بقیه‌ی کاماندوها تماس می‌گیرند. خلاصه بهار تا بهار بود که می‌گذشت و روال زندگی این دو خانواده تغییری نمی‌کرد، تا اینکه در اولین روز سال هزار و سیصد و هفتاد و پنج اتفاق عجیبی رخ داد.

آن روز آقا منوچهر و اهل منزل لباس نوهایشان را پوشیده بودند تا از راه پشت بام برای عیددیدنی به خانه‌ی برادر بزرگتر بروند. از آنجا که در آن سال پارچه‌ی خاکستری‌رنگ مد شده بود، پسر آقا منوچهر یک دست بلوز و شلوار پارچه‌ای خاکستری‌رنگ با جیب‌های فوق‌العاده ساده پوشیده بود. عالیه خانم هم توانسته بود با دو قباره تترونِ چینی چند دست لباس مناسب و سنگین برای خود و بچه‌ها دست‌و‌پا کند. خود آقا منوچهر هم که زیاد در قید و بند لباس نو نبود، چیز نویی نداشت به جز یک جفت جوراب سفید محصول کمپانی جوراب و زیرپوش گیلان. در عوض همان کاپشن چرم مشمّاییش را پوشیده بود که از قرار معلوم جایی داخل این کاپشن پرچم آمریکا زده شده بود و آقا منوچهر در آن احساس شوخ‌طبعی و اعتماد‌به‌نفس خاصی می‌کرد. خلاصه همه تقریبن حاضر شده بوند و منتظر بودند تا آقا منوچهر پاپیون طلایی‌رنگ غلام‌حسین کوچولو را هم ببندد تا به خانه‌ی آقا مصطفی اینا بروند که ناگهان ایده‌ای به ذهن آقا منوچهر رسید. ایده‌ای که سرمنشأ تحولات بسیاری در سرگذشت هر دو خانواده شد.

از آنجا که آن شب آقا منوچهر به ایده‌ی جدیدش فکر می‌کرد، مرتبن سررشته‌ی جُنگِ نوروزی از دستش درمی‌رفت و با سؤالات پی‌درپی صدای همه را درمی‌آورد. پیام‌های بازرگانی که شروع شد، آقا مصطفی آقا منوچهر را به کناری کشید و پرسید:

- منوچ امشب

آقا منوچهر هم ایده‌ی جدیدش را برای آقا مصطفی تعریف کرد و و سعی کرد تا می‌تواند با به‌کاربردن ضرب‌المثل‌های فارسی، بُرش و نفوذ حرف‌هایش را بیشتر کند. غافل از این که آقا مصطفی با به‌کاربردن ضرب‌المثل‌های بیشتر، از دیدگاه پخته‌تر و محافظه‌کارانه‌تری صحبت خواهد کرد.

آقا منوچهر هم از پا ننشست و در جواب برادر بزرگتر خود ضرب‌المثلی را گفت که تکه‌کلام یکی از راننده‌تانکرهای شرکت نفت بود. البته این ضرب‌المثل را به صورت تنها و بدون این‌که جمله‌ای داشته باشد به کار برد:

- آدم از اسب بیفته ولی از اصل نیفته.

آقا مصطفی که با شنیدن این ضرب‌المثل بی‌ارتباط به موضوع داشت قافیه را می‌باخت، با دست‌پاچگی جواب داد:

- آخه از کجا معلوم این رستورانی که می‌گی کارش می‌گیره و ما مشغولوذومبه‌ی طلب‌کارا نمی‌شیم. لااقل الآن یه کم کف دستمون چرب هست که بلیسیم.

در همین لحظه آقا منوچهر که در تمام طول عمرش ضرب‌المثلی به این کثافتی نشنیده بود، نگاهی فاتحانه به آقا مصطفی کرد. بله، آقا مصطفی در بحث شکست خورده بود چرا که لیسیدن کف دست به علت وجود داشتن چربی بر سطح آن یک ضرب‌المثل من‌درآوردی بود. مشغولوذومبه هم که تکراری بود و اصلن گذشته از آن ضرب‌المثل یا هیچ چیز دیگری محسوب نمی‌شد. از این رو بالاخره آقا مصطفی هم رضایت داد و آقا منوچهر را رها کرد تا بتواند از آن کناری که او را کشیده بود برود پیش بقیه و ادامه‌ی سریال را ببیند. اما وقتی آقا منوچهر روبه‌روی تلوزیون رسید سریال تمام شده بود و مجری میان‌برنامه مشغول دعاکردن برای تک‌تک ببیندگان محترم در سراسر ایران بود. دعای مجری که تمام شد، آقا منوچهر و آقا مصطفی رو کردند به بقیه و گفتند که قصد دارند داروندار خود را بفروشند و قدری هم پول قرض کنند تا بتوانند دو تا پشت‌بام‌های به هم چسبیده را تبدیل به یک رستوران بین‌المللی کنند. از قضا این ایده با استقبال پرشور همگی اعضای خانواده به خصوص وجیهه‌خانوم مواجه شد. متأسفانه اگر وجیبه‌خانوم به ذوق می‌آمد، هر پنج دقیقه یک سینی چای می‌آورد و تا آن روی سگ آقا مصطفی هم بالا نمی‌آمد، دست‌بردار نبود.

القصه... آن شب همه‌ی حکیمی‌ها تا صبح درباره‌ی ایده‌ی تأسیس رستوران صحبت می‌کردند و هر کس ایده‌ای می‌داد. حتی یک بار غلام‌حسین کوچولو هم که محبوب دل بابا بود گفت:

- بابا می‌تونی بری سر میز مشتری‌ها و بعد اون‌وخ اون جوکه رو هم که همیشه آخرش دستت رو می‌ذاری زیربغلت و از خودت صدا در می‌آری تعریف کنی.

هم‌زمان یا این حرف بمب خنده بود که در خانه‌ی آفا مصطفی ترکید. چرا که شیرین‌زبان خوردن وجیبه‌خانوم برای همه‌ی خانواده صحنه‌ی بسیار مضحکی بود. همه در خنده از هم سبقت می‌گرفتند که ناگهان عالیه‌خانوم قدری خود را جمع‌و‌جور کرد و پرسید:

- راستی آقا مصطفی. قراره مشتری‌ها از راه‌پله‌ی ما رفت‌وآمد کنند یا از راه‌پله‌ی شما؟

با این سؤال آقا مصطفی به فکر فرو رفت، زیرا می‌دانست کسی که رفت‌وآمد مشتری‌ها از راه‌پله‌ی خودشان را نمی‌پسندد، رفت‌و‌آمد مشتری‌ها از راه‌پله‌ی همسایه را هم نباید بپسندد. هیچکس حرفی نمی‌زد و قضیه داشت کلُن منتفی می‌شد که هاشم پسر آقا مصطفی گفت:

- اصَن چرا مشتری‌ها از راه‌پله برن پُشّ‌بون؟... نَبَردِبون می‌ذاریم تو کوچه، مشتریا با نَبَردِبون برن.

در این لحظه ناگهان محُب پسر آقا منوچهر برای شوخی تو سر هاشم زد و بعد هر دو مشغول بدّوبدّوبازی شدند. بدّوبدّوبازی به این ترتیب است که نخست شخصی که بیشتر کرم ریخته فرار می‌کند و نفر دیگر آن قدر او را تعقیب می‌کند تا بالاخره بتواند زیر پای حریف را بکشد و وقتی حریف زمین خورد او را بزند و فرار کند. سپس نفری که زمین خورده است بلند می‌شود و همین کار را تکرار می‌کند، الی آخر.

آقا منوچهر که داشت یک چای دیگر از سینی برمی‌داشت گفت:

- سسسسس... هاشم بابایی بتمرگ... (که در آن لحظه حرف بسیار عجیبی بود، چرا که این محب بود که می‌دوید و پسرش هاشم برای تمارض روی زمین افتاده بود و به خود می‌پیچید).

آقا مصطفی که عاشق ایده‌ی نردبام شده بود گفت:

- از لحاظ فنی این ایده شدنیه ولی با دو تا نبردبون. اولی رو یا با یه جفت نبشی جوش می‌دیم به نرده‌ی پشت‌بوم، دومی رو هم با مفتول ۱۴ به صورت معلق می‌بندیم بین نبردبون اولی و تیر سیمانی جلو در. فقط مشتری‌ها باید خودشون تا جا پای دوم تیر بالا برن.

- بعد آن‌قدر دستش را به حالت نبشی معلق در هوا نگه داشت تا همه قانع شدند. شورانگیز هم که جانش بابا بود، پیشنهادِ نقاشی‌کردن نردبام‌ها و تیر برق را مطرح کرد و اضافه کرد:

- اگر موافقید با خط خوش چند نکته‌ی اخلاقی هم درباره‌ی حجاب و جهاد اکبر روی نردبون می‌نویسم.

از آنجا که همیشه رقابت سالمی بین دوتادخترخاله‌ها برقرار بود، روح‌انگیز گفت:

- من هم می‌تونم کنار تیر برق واستم و کمک‌حال مشتری‌های ضعیف‌الحال باشم. به خصوص برای مادربزرگ‌ها هم قلاب می‌گیرم و هم تا نبردبونِ دوم همراهیشون می‌کنم. آری، سینه‌ی مادربزرگ‌ها صندوقچه‌ی خاطرات است.

خلاصه آن شب همگی با این خیال‌ها خوابیدند اما متأسفانه به علت مصرف بیش‌ازاندازه‌ی چای فقط غلام‌حسین کوچولو از خواب بیدار شد که حالا از خوانندگان رپ زیرزمینی ایران است.

هومن صفی‌زاده
نظرات (۵)