Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
خونه‌ی مادربزرگه بابا من زن می‌خوام
آرش آرین
به نام نامی‌اش

کاری مشترک از من و دوست عزیزم ادیب فروتن (این قسمت و قسمت قبل)

گفتم: بابا، من زن می‌خوام. گفت: بله شما زن می‌خوای، زن شما را نمی‌خواد. گفتم: پدر بیاید واسه یک بار هم که شده با هم رو راست باشیم. خیلی ازاین افکار تندتون بدم می‌یاد. گفت: افکار به قول شما تند منم از تو بدشون میاد.

یک هفته‌ای می‌شد که دیگر کز نمی‌کردم و به آغوش اجتماع برگشته بودم. اما به نظر شما که یک آدم بالغی هستی، می‌توان از واقعیت فرار کرد؟ قسم به خدایگان که خیر. باز روز از نو و روزی از نو. با این رفتار بد پدر باز سر و کله‌ی کز در زندگیم پیدا شد. به طوری که در یک ساعت بالغ بر سه کز می‌کردم. تا اینکه روزی از روزهای خدا وقتی در حال گذار از کز دوم به کز سوم بودم پدرم بی‌هوا وارد شد و هراسان گفت: پسرم، وقت زیادی نداریم. شاید همین الان هم خیلی دیر شده باشد. اگر هنوز می‌خواهی زن بگیری خوب به حرف‌های من گوش کن. در مجموع‌الجبال اُلمپ و درکنار هفت تپه‌ی حاصلخیز که هر تپه مشرف به هفت شتر آبستن است که از کاروان عقب افتاده‌اند، هفت گیاه به نام‌های داتوره استرامونیا، هیوسیاموس نایجر، لاواندولا آنگوستی‌فولیا، پلانتا گوماژور، آتروپا بلادونا، جینکوبیلوبا و شیکوریوم اینتیبوس وجود دارند. آن‌ها را بیاب و از هر گیاه هفت عدد بکن. سپس هفت مایل به جنوب غرب حرکت کن. به دشت بسیار وسیعی می‌رسی که در آن هفت شتر با بارشان گم شده‌اند و در آن هفت نهر روان است که در کنار هر نهر هفت پیکان سپرجوشنِ پارک‌شده می‌بینی. در هر نهر هفتاد و هفت ماهی کپول شنا می‌کنند که در شکم هفت‌تای آن‌ها هفت‌صد و هفتاد و هفت لؤلؤ‌ی گران‌بهای هفت‌ضلعی یافت می‌شود. درون یکی از لؤلؤ‌های هفت‌ضلعی پیرمرد سحرآمیزی با ریش‌های تنک اسیر شده است. به محض اینکه او را یافتی هفت بار بگوی: «هفت سیخ کباب، سیخی هفت هزار». تا پیرمرد از اسارت جادو بیرون آید و در هفت ثانیه به اندازه‌ی طبیعی خودش برگردد. راز مخلوط کردن گیاه‌ها در دست پیرمرد سحرآمیز است. آن را بگیر و به سمت خانه حرکت کن و بقیه‌اش را بسپار به من. توشه‌ی تو در این راه سخت نه آب است و نه غذا و نه هیچ وسیله‌ی دیگری. این‌ها به عنایت الهی در راه برای تو میسر خواهد شد. تنها توشه‌ای که در راه به آن نیاز خواهی داشت، زهد و پارسایی و دوری از استرس کاذب است.

موقع خداحافظی از پدر اشک در چشمانم حلقه زده بود. پدر گفت: رفتی؟ گفتم: بله پدر. گفت: «حوالت به چراغ‌نفتی.» بگذریم، در راه با خطرات متفاوتی روبرو شدم و از مکان‌های اسرارآمیزی عبور کردم. مثلاً در همان ابتدای تپه‌ها پیرمرد سمجی من را به خرد کردن قلم پا تهدید کرد. یک خط فرضی برای خوش در نظر گرفته بود و می‌گفت اگر از این جلونتر بروی می‌زنمت صدای سگ بدهی. با ترکه ضربه‌ای به سمت پایم ول داد اما از بخت خوش به موقع پایم را دزدیدم. ضربه از کنترلش خارج شد و به صورت خودش برخورد کرد. در دم جان داد و تبدیل به دود شد. من که از ترس خودم را خیس کرده بودم به طوطی سخن‌گوی هفت‌رنگی که از کنارم می‌گذشت هراسان گفتم: هیچ معلوم هست اینجا چه خبره؟ اما طوطی با بی اعتنایی از کنارم گذشت و راهش را ادامه داد. بعد‌ها فهمیدم که طوطی اصلاً سخن‌گو نبوده است. به هر جان کندنی بود خطرات را یکی پس از دیگری پشت سر گذاشتم. گیاه‌ها، کوه‌ها، نهر‌‌ها و پیکان‌ها همه و همه درست بودند و من دست‌آخر لؤلؤی حاوی پیرمرد را پیدا کردم و ورد جادویی را هفت بار بی‌درنگ خواندم. ناگهان دود مهیبی برخاست و پیرمرد در هفت ثانیه پدیدار شد و هفت بار تکرار کرد: «اصبحت امیراً و امسیت اسیراً». و پشتْ‌بند آن هفت بار آن را ترجمه کرد: «در حالی که تا صبح امیر بودم، دم‌غروبی اسیر شدم». من گفتم: ای پیرمرد دانا و با تدبیر، من شما را آزاد ساختم، حال چه شده است که می‌گویید اسیر شده‌اید؟ او گفت: «نباید آزادم می‌کردی. همونجا راحت‌تر بودم. من یک عارف هستم و برای من این دنیا عین اسارته. کار احمقانه‌ای کردی. احمق بی شعور» من که اصلاً انتظار چنین برخوردی را از پیرمرد زحمت‌کش و سحرآمیز نداشتم سعی کردم او را کمی آرام کنم و سرانجام فرمول جادویی ترکیب هفت گیاه را از او بگیرم. پیرمرد گفت: این جنگل جای تو نیست. هر چه زودتر از اینجا دور شو. گفتم: باشه. اما ای پیرمرد دانا و پرهیزگار و نیکو سرشت که از قیافه‌اتان پیداست موهیتان را داخل آسیاب سپید نکرده‌اید. حال که تا اینجا آمده‌ام مشکلی دارم که می‌خواهم با شما بازگویم. راستش چند مدتی است که فکر اختیار کردن یک زن زیبا امانم را بریده است. اما با توجه به هزینه‌های گزاف زندگی از قبیل خوراک، پوشاک، مسکن و غیره این امکان برای من وجود ندارد. تازه بماند هزینه‌های خود ازدواج و رسم رسومات دست و پا گیر و مَهر‌‌های سنگین. پیرمرد برگشت و گفت: «مهریه را کی داده کی گرفته؟». در همین هین و بین بود که آسمان شروع به غریدن کرد و رعد و برقی چهره‌ی پیرمرد را روشن کرد. فریاد زد که هرچه‌ سریعتر از این جنگل منحوس دور شو و خودش در چشم به هم زدنی ناپدید شد.
درب خانه را که گشودم پدرم بلافاصله گفت: معلوم هست کدام گوری هستی؟ گفتم: پدر حدس بزنید چی آوردم؟ هم گیاه‌ها و هم فرمول مخلوط کردنشان را. اما هر چی فکر کردم نفهمیدم که این‌ها چه ربطی به ازدواج کردن من دارند؟ گفت: «بیار تا بهت بگم.» یک نگاهی به برگه انداخت و گیاه‌ها را به ترتیبی که تو برگه نوشته بود به هم بست و گذاشت کف پاش. گفت: اوخیش، جیگرم حال اومد ها. ترک نیست که لامصب، تنگه‌ی هرمزه. گفتم: از چی صحبت می‌کنید پدر؟ یعنی... یعنی... گفت: درست حدس زدی. من این همه راه تو را به اون جنگل فرستادم و جونت را در معرض انواع و اقسام خطرات قرار دادم که اون پماد مخصوص ترک پا را به چنگ بیارم. گفتم: من که باور نمی‌کنم. یعنی همه‌ی اون حرف‌ها، یک دروغ ساده بود؟ یعنی... گفت: حالا تا صبح می‌خواد بگه یعنی فلان یعنی بیسار. بگیر بشین سر جات راحت. بیا من یک حلوا شکری عقاب دارم دانگی با هم بزنیم. کدورت‌های بی مورد را هم بگذار کنار. گفتم: «پس مشکل من چی؟» در حالی که نیمی از حلوا شکری را یکباره داخل دهان می‌برد، گفت: کدوم مشکل؟ گفتم: به این زودی یادتون رفت؟ من زن می‌خوام پدر، زن. گفت: بله شما زن می‌خوای. ما هم نگفتیم نمی‌خوای. می‌خوای، خوبش هم می‌خوای. مشکلی که هست اینه که زن شما را نمی‌خواد. این‌ها را ما بار‌ها گفتیم شما متاسفانه مثکه حالا یا نمی‌خوای بشنوی یا ما را مَچل خودت کردی. انگار داریم تو خمره می‌گوزیم. باز حرف خودش را می‌زنه». بغض کردم. چند دقیقه سکوت شد. بعد پدرم گفت: حالا آبغوره نگیر ببینم چی کار می‌تونم برات بکنم. یک مریمی تو همسایگی ما هست، زشتم هست اتفاقاً. اخلاقت را خوب کن تا ببینیم می‌شه برات جورش کنیم یا نه. از تو چه پنهان از خدا پنهان نیست، خودم هم رو مادرش نظر دارم...
در این اثنا بود که گل‌بانگ اذان طنین انداز شد و من را از خواب غفلت بیدار کرد و فهمیدم که همه‌ی این اتفاقات تنها یک رویای شیرین بوده است. از جا برخاستم، نیت کرده، وضو گرفته و دو رکعت نماز صبح بر من واجب قربة الی الله به جای آوردم.

پایان
نظرات (۲۹)