pendik escort ataşehir escort
Restbet Restbet üye ol Restbet giriş Restbet kayıt Restbet canlı bahis Restbet yeni adresi
Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
پلک سنگین تربیت احساسات
معین فرّخی
به جمله‌های آشنایی که در ادامه خواهد آمد توجه کنید:
«کابوس نبودنت یک لحظه هم رهایم نمی‌کند.»
«خاطره‌ها کِی ما را به حال خود رها می‌کنند، آخر کِی می‌گذارند در لحظه، در یک لحظه، زندگی کنیم؟»
«خیال تو زندگی مرا ربوده...»

با دقت در ساختار جمله‌های بالا می‌بینیم که فاعل جمله‌ها یک فرد نیست. فاعل چیزی انتزاعی است. کابوس، خاطره، عشق، خیال و هر چیزی از این دست کلمه‌هایی هستند که ما برای حس‌هایمان ساخته‌ایم. ناگفته پیداست که از دست این کلمه‌ها و حس‌ها کاری ساخته نیست. خاطره‌ها ما را احاطه نکرده‌اند، ما در خاطره‌ها گم شده‌ایم. همان‌طور که ما به خیال‌های خود بال‌وپر داده‌ایم تا در ذهن ما پررنگ شوند، آن‌قدر که حس کنیم زندگی‌مان از آن ما نیست. پس چرا این جمله‌ها این‌قدر برای ما آشنایند؟ چرا ما برای بیان احساسمان جای فاعل را عوض می‌کنیم؟ چرا جمله به این شکل نوشته نمی‌شود که «نمی‌توانم از کابوس نبودنت رها شوم»؟

جوابِ معمول به این سؤال استفاده از خیال شاعرانه است: استفاده از یکی از پرکاربردترین آرایه‌های ادبی. یعنی آن‌که ما [در نوشتن] به احساساتمان خاصیتی انسانی می‌دهیم تا بتوانند ما را احاطه کنند و ما را از کار بیندازند، ما به آن‌ها قدرتی می‌دهیم تا از وجود ما خارج شوند و برابر ما صف بکشند. بله، ما به این شکل به احساسمان قدرت می‌دهیم و آن را قوی نشان می‌دهیم.

فرض می‌کنیم که این آرایه آرایه‌ی زیبایی است که هر بار که ازش استفاده می‌کنیم برای خواننده مثل بار اول تر و تازه به نظر می‌رسد. ولی همه‌ی داستان یک آرایه‌ی ادبی نیست. مسأله در لزوم قدرت‌بخشیدن به احساساتمان جلوی خود است. چرا ما باید نقش خود را در زندگی‌مان کم‌رنگ کنیم؟ چرا یک آرایه‌ی ادبی وارد زندگی ما می‌شود و خود را در کارهای ما هم نشان می‌دهد؟ چرا ما باورمان می‌شود که واقعاً این احساساتمان‌اند که ما را هدایت می‌کنند و ما نمی‌توانیم آن‌ها را تحت‌تأثیر قرار دهیم؟ شاید قضیه ریشه در شعر کهن ما دارد؛ در قدرت‌بخشیدن به معشوق (در نتیجه حس‌های متناقض ما به معشوق) در شعرهای ما یا در مینیاتورهایی که در آن پیره‌مردی روی زمین جلوی زنی چشم ‌و ابرو مشکی زانو زده. شاید رخوت ما را گرفته و ما دنبال دلیل این رخوتیم و وقتی چیزی پیدا نمی‌کنیم، احساساتمان را بهانه می‌کنیم. انگار احساسات و دیگر چیزهای انتزاعی به‌ترین دست‌آویز ما هستند برای فرار از متهم‌کردن خود. انگار ما بیش‌تر دوست داریم احساسات آزارمان دهند تا برابر خود قرار گیریم.
نظرات (۱)