pendik escort ataşehir escort
Restbet Restbet üye ol Restbet giriş Restbet kayıt Restbet canlı bahis Restbet yeni adresi
Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
۳۵ Kings of the Road; In the Course of Time
حمیدرضا رفعت‌نژاد



یکی از محورهای اساسی فیلم، دغدغه‌ی ویم‌وندرس است درباره‌ی سینما، او سعی می‌کند ادای دینی به آن بکند و همچنین ابراز نگرانی از وضعیتی که برای آن پیش آمده.
این تأکید بر سینما از همان ابتدای تیتراژ مشخص است. فیلم کاملاً خودش را معرفی می‌کند، روی تصویر، پیش از هر چیز دیگری،‌ می‌نویسد که فیلم سیاه‌سفید است و در اندازه‌ی 1:1.66 فیلم‌برداری شده؛ و بر این مسئله تأکید می‌کند، با این که اگر هم چیزی نمی‌نوشت، بیننده متوجه آن می‌شد.
برونو یک تعمیرکار آپارات است، از شهری به شهر دیگر می‌رود، در ابتدای فیلم با مسئول یکی از سینماها صحبت می‌کند، و گلایه می‌کند که سینماها دارند از بین می‌روند. و حالا او سعی می‌کند که آن را تعمیر کند.
همچنین سینماها فیلم‌های مستهجن پخش می‌کنند، که وندرس اعتراضش به این نوع سینما را در پایان فیلم، از زبان یک زن سینمادار به گوش‌ می‌رساند. او موافق این سینما نیست، و گویا وظیفه‌ی سلاطین‌جاده، این است که شهر به شهر بروند و سعی در ایجاد این تغییر داشته‌باشند. همان‌طور که این مسئله‌ را به تمسخر می‌گیرد، یکی در جایی که آپارات‌چی حواسش به خود فیلم جلب شده و از کار آپارات باز مانده، و یکی در جایی که برونو یک تکه‌ی کوتاه از فیلم را بر روی پرده دائما تکرار می‌کند، و با این کار در واقع تمام تأثیر و بار اروتیک آن را از بین می‌برد و آن را آزاردهنده جلوه می‌دهد.
در لابه‌لای فیلم نشانه‌هایی وجود دارد که مسافران را به سینما ارجاع می‌دهد، پیداکردن یک جعبه‌ی کتاب‌های کمیک از یک زیرپله که شکلی مانند یک گنجینه پیدا کرده‌است و یا دفترچه‌ی عکس فیلمی که رابرت در عقب ماشین پیدا می‌کند.

او در پایان فیلم و در تصویری که درون شیشه‌ی ماشین افتاده‌است، حروف اول نام خودش را که نام اول آن سینما هم هست (WW) پیوند می‌زند، و به این شکل عمق علاقه‌اش را به این حوزه نمایش می‌دهد.
سلاطین‌جاده یک فیلم جاده‌ای است، و ژانر مورد علاقه‌ی وندرس، در طول این سفر، معرفی شخصیت‌ها به کندی صورت می‌گیرد، رابرت، انسان افسرده‌ای که سعی می‌کند در ابتدای فیلم خودکشی کند اما بعد پشیمان می‌شود، و برونوی تعمیرکار که با هم، هم‌سفر می‌شوند و در طول این مسیر طولانی دستخوش تغییراتی می‌شوند اما نه چندان محسوس.
دیالوگ‌های میان آن‌ها بسیار کم است، و همان‌طور که در یکی از سکانس‌ها رابرت به برونو می‌گوید، سلاطین جاده درباره‌ی گذشته حرف نمی‌زنند. شاید گذشته برایشان اصلاً چیز خوشایندی نیست، همان‌طور که رابرت در ابتدای فیلم، عکس باقیمانده از خانه‌اش را پاره می‌کند و دیگر نمی‌خواهد به آن بازگردد.

اما این مسئله، به نوعی اجتناب ناپذیر است. آن‌ها نمی‌توانند گذشته‌شان را فراموش کنند. تلفن یکی از عناصری است که برای رابرت، یادآور گذشته‌ی اوست، و همیشه در طول فیلم در این شک است میان بازگشتن و بازنگشتن. و این نکته در طول فیلم تکرار می‌شود. همچنین تأکید فیلم بر روی کودکان؛ آن‌ها به نوعی گذشته‌ی هر فرد هستند، و این که رابرت یک گفتاردرمان است، یک تناقض را پدید می‌آورد میان زندگی خودش و کاری که تخصص اوست، او نمی‌خواهد به عقب برگردد، اما مجبور است. و در آخر فیلم، در برخورد با کودک درون ایستگاه، با او ارتباط برقرار می‌کند، یک ارتباط کلامی کامل، نه مانند ابتدای فیلم که تنها با دست با آن‌ها صحبت می‌کند و یا اواسط فیلم که در حد چند کلمه صحبت می‌کند، همچنین دیگر مانند سکانس سایه‌بازی‌ای که برای کودکان اجرا می‌کند، خشمگین نمی‌شود، و آن را با کمال میل انجام می‌دهد.



نام دیگر فیلم، «در مسیر زمان» است و کاملاً با طول زمانی فیلم که حدود سه‌ساعت است هم‌خوانی دارد، این جاده‌ای که میان شرق و غرب آلمان طی می‌شود، بیشتر زمانی‌است که آن‌ها سپری می‌کنند و نه وضعیت جغرافیایی آن، و این تغییرات باید در این زمان طولانی انجام شود، همان‌طور که در نامه‌ی پایانی رابرت برای برونو نوشته‌شده‌است. و برای خود رابرت هم صادق است، او پیش پدرش بازمی‌گردد و علی‌رغم مشکلاتی که با او دارد، او را در کار روزنامه‌اش کمک می‌کند و سعی می‌کند در او هم تغییری ایجاد کند.

این مسئله‌ی تکرار، بار دیگر درباره‌ی شهرهای مختلف صورت می‌گیرد. شهرها به علت تعدد، اهمیتشان را از دست می‌دهند، در همه‌ی آن‌ها یک اتفاق مشخص رخ می‌دهد، برونو آپارات سینمای آن‌ها را تعمیر می‌کند، دیگر مقصدی وجود ندارد که هدف آن‌ها باشد برای رسیدن، برای همین، چیزی که اهمیت پیدا می‌کند، اتفاقاتی‌است که در طول مسیر رخ می‌دهد. چیزی که باعث می‌شود آن‌ها تغییر کنند.
یکی از نشانه‌هایی که این دگرگونی و آزادی آن‌ها را از مسائل مختلفی که درگیرش بودند، نشان می‌دهد، برخورد با مجسمه‌ی مسیح مصلوب است، در حالی که صلیبش نیست، و رابرت ادای آن را درمی‌آورد و می‌گوید که ابتدا مصلوب بودم ولی الآن کاملاً رها هستم.

فضای فیلم فضایی مردانه است، تنها یک بازیگر زن در آن حضور دارد و آن هم یک نقش نسبتاً کوتاه و جزئی. اما با این حال یکی از دغدغه‌های اصلی و یکی از عناصر تألیفی سینمای ویم وندرس در آن مطرح می‌شود: رابطه‌ی میان زنان و مردان.
رابرت با همسرش مشکل دارد و او را رها کرده‌است، و حتی می‌خواسته خودکشی کند، همچنین در طول راه با مردی برخورد می‌کنند که همسرش با ماشین به یک درخت زده و خودکشی کرده. که البته این که مرد، بعد از خودکشی همسرش به یک کارخانه‌ی متروک پناه‌ آورده‌است، می‌تواند طعنه‌ای باشد که وندرس به دنیای ماشینی و شیوه‌ی زندگی مدرن می‌زند.

با این که برونو نمی‌خواهد درباره‌ی گذشته‌اش صحبت کند، اما در سکانسی که آن‌ها در یک اتاقک سیمانی می‌خوابند، در نمایی که به شدت شبیه اتاقک اعتراف در کلیسا است و دیواری میان آن‌دو قرار دارد، بالاخره زبان باز می‌کنند و اعتراف می‌کنند، که هنوز نتوانسته‌اند راه‌حلی بیابند.
برونو می‌گوید نمیتوانم با یک زن زندگی کنم، و همچنین نمی‌توانم بدون آن زندگی کنم، و آن را یک تناقض و سؤال بی‌جواب می‌داند و رابرت هم با او هم‌درد است اما می‌گوید که چون غیر ممکن است باید سعی کنیم که آن را ممکن کنیم. برونو همچنین عقیده به چیزی فراتر از رابطه‌ی جنسی با یک زن دارد، او می‌گوید که زن برای چیز دیگری غیر از استفاده‌ی غریزی است، و این که با او رابطه‌ی جنسی داشته باشی به این معنا نیست که به او نزدیکی، حتی بیشتر احساس تنهایی می‌کنی. و او ترجیح می‌دهد که تنها باشد تا این که به سراغ یک زن برود.

تصاویر فیلم کاملاً شاعرانه‌است، و دربرخی پلان‌ها به اوج می‌رسد، مانند جایی که رابرت به سقف ماشین نگاه‌می‌کند و حرکت ابرها را می‌بیند، در قابی که به شدت شبیه به یک فریم نگاتیو فیلم است. و یا تصویر آسمان که در شیشه‌ی جلوی ماشین منعکس می‌شود.
همچنین قاب‌های نامتعارف و زاویه‌های خاص دوربین، جلوه‌های بصری فیلم را قوت بخشیده‌است. و ساخت فیلم به شکل سیاه‌سفید، شاید در راستای ادای دین او به سینما و آثار کلاسیک باشد.
موسیقی کانتری و گیتاری که در طول فیلم وجود دارد، فضای آن را به فضاهای آمریکایی نزدیک‌کرده است و شاید به نوعی نمایانگر علاقه ویم‌وندرس به آن فضاها باشد، مانند دیالوگی که در آن اتاقک سیمانی می‌گویند که آمریکا، ناخودآگاهمان را بیدار کرده‌است. و این سبک موسیقی کاملاً متناسب با فضای جاده‌ای فیلم است.

در آخر، سلاطین‌جاده (در مسیر زمان) یکی از نمونه‌های موفق و بارزی است که ویم‌وندرس در آن، دغدغه‌های هستی‌شناختی‌اش را با زبان روایی منحصربه‌فرد، پیرامون محیط اطراف و اصل زندگی، مطرح می‌کند.
نظرات (۱)