Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
نجات‌یافتگان ماجرای عجیب درویش نقی
مصطفی اوصانلوی
من صرفاً یک بنده‌ی عادی خدا هستم که به جمع‌آوری داستان‌ها و بازگو‌کردن آن‌ها علاقه دارم. البته آن دسته از داستان‌هایی که قلب کسی را بلرزاند. و اصطلاحاً حال آنی باشد که نجات یافته. در زیر عکسی از من را می‌بینید. در بازگو‌کردن داستان‌ها سعی کردم رعایت حق‌گویی را بکنم. فقط آنجاها که نیاز بوده برای تأثیر بیشتر از ضمیر من به جای او استفاده کرده‌ام و کیفیت ادبی-تاریخی کار را تغییر داده‌ام. باشد که مورد قبول خوانندگان شریف پرونده و آقامون قرار بگیرد.

حدوداً ساعت از دوازده شب گذشته بود که به خانه‌ی درویش نقی رسیدیم. انصافاً خانه‌ای محقر و دور از شأن چنین عالم ربانی‌ای بود. جایی در محله‌ی زورآباد کرج. به علی آقا و سید گفتم که دیر وقت است و خوب است که عجالتاً به مهمانخانه‌ای برویم و مزاحم درویش نشویم. علی آقا گفت که استاد همیشه تا دیر وقت به مناجات مشغول است و اگر کسی به سروقتش نیاید ممکن است از شدت زاری پس بیفتد. و حالا هم که قسمت شده ما جلوی او را بگیریم. دیدم پر بیراه نمی‌گوید، اما در دلم شک داشتم و هنوز به آن ایمان کاملی که نیاز است تا خود را به دست درویش بسپری نرسیده بودم. در حال بحث بر سر همین چیزها بودیم و به خانه‌ی درویش نزدیک‌تر می‌شدیم که در خانه ناگهان و بی‌صدا باز شد و هیبت سیاه و عظیمی در حالی که خم شده بود از در بیرون آمد و فرار کرد‌. پشت سر او نوری خیره‌کننده از در خارج شد و دنبال او رفت. من از ترس قالب تهی کرده بودم و نمی‌توانستم جم بخورم. سید هم به رعشه افتاده بود و از دهانش کف بیرون می‌ریخت. اما آقا علی به حالت احترام ایستاه بود و چیزی زیر لب زمزمه می‌کرد. وقتی به خود آمدیم آقا علی رفته بود و درویش را آورده بود. اول نشناختم. دیدم پیرمردی با ریش سفید و تمیز با پیژامه و عبا روبه‌رویم ایستاده و نگاهم می‌کند. تا آمدم چیزی به‌ش بگویم سید پادرمیانی کرد؛ چون او یک بار دیگر هم درویش را دیده بود. القصه بسیار خجالت کشیدم و از شرم سرخ شدم. درویش گفت ناراحت نشوید و خجالت نکشید که اگر علی آقا با شما نبود و ذکر نمی‌گفت آن موجودی که دیدید شما را مجنون می‌کرد. من می‌خواستم بگویم که آن چیزی که دنبالش بود چه بود که درویش دستش را بالا آورد و گفت حتماً می‌خواهی بپرسی آن‌چیزی که دنبالش بود چه بود؟ من که از کمالات شیخ در عجب بودم دیگر تا وقت رفتن حرفی نزدم و سکوت اختیار کردم. درویش گفت که آن ذکری بود که من به جهت حفاظت از زائرین که نمی‌دانستم علی آقا همراهشان است فرستاده بودم. در همین لحظه برق چراغ‌های کوچه برگشت. درویش به علی آقا گفت که من هنوز باور ندارم و بهتر است امروز در خانه‌ی درویش نباشم تا چیزهایی که ممکن است ببینم مرا از عقل خارج نکند. البته من این حرف را پنهانی و بدون اجازه شنیدم. بعد علی ما را با خود برد. من هم هنوز درحسرت آن صحنه‌هایی که از پشت پرده‌ی غیب می‌توانستم در خانه‌ی درویش ببینم و ندیدم می‌سوزم. هفته‌ی بعد درویش نقی جان به آفریدگار تسلیم کرد. توصیه‌ی من این‌که اگر روزی به خانه‌ی آدم صاحب کمالاتی رفتید، با باور بروید تا مثل من یک عمر در حسرت کار ندانسته نسوزید.
نظرات (۶)