Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
دیوانگی در پیاده‌رو چگونه با ان‌ها کنار بیاییم-۲
محمد میرزایی
درباره‌ی کنار آمدن با ان‌ها صحبت می‌کنیم. قبل از این‌که ادامه دهم باید یادآوری کنم که ان‌ها آدم‌هایی هستند که حقوق ریز و کوچک شما را زیر پا می‌گذارند؛ چیزهایی در حد حق تقدم در رانندگی. مسائل بزرگ‌تری مثل دزدی و تجاوز و غیره موضوع صحبت ما نیستند.

یک راه جالب برای کنار آمدن با ان‌ها درک کردن آن‌هاست. مثلاً شما در تاکسی نشسته‌اید و خسته از کار روزانه و این حرف‌ها و آدامس می‌جوید. راننده با لحن پادشاهانه‌ای به شما حکم می‌کند که آدامس‌تان را درآورید. بعد هم به نوشته‌ای با خط ضایع روی داشبورد اشاره می‌کند که چند قانون عجیب و غریب روی آن نوشته شده و یکی از قانون‌ها هم همین ممنوعیت آدامس خوردن است. واکنش شما هر چیزی که باشد با اعصاب‌خردی همراه است. چه بحث کنید، چه وسط راه پیاده شوید و چه آدامس را درآورید. این‌طوری می‌شود که مواجهه با ان‌ها در همه شکلی حال آدم را خراب می‌کند.

راه پیشنهادی درک کردن راننده است. راننده یک آدم مفلوک است که همه جا توی سرش می‌زنند و احتمالا‍ً در کانون گرم خانواده هم حرفش برش ندارد. تنها جایی که برای حرف زدن و دستور دادن و مؤثر بودن و وجود داشتن دارد همین ماشین است. کرایه‌ها که روی شیشه نوشته شده و جایی برای وجود داشتن باقی نگذاشته. برای همین برای خودش سعی کرده که چیزهایی بسازد که به وسیله‌ی آن‌ها وجود داشته باشد. بعد از سال‌ها رانندگی کلی عادت و رفتار معمول مسافران را پیدا کرده که می‌شود به‌شان گیر داد. از صبح هم توی ماشین منتظر نشسته که کسی پیدا شود و قوانین طلاییش را زیر پا بگذارد تا بتواند وجود داشته باشد. وجود داشتن مهم‌ترین نیاز هر آدم است.

آدامسی که شما از پنجره بیرون می‌اندازید باعث وجود داشتن راننده می‌شود. در این حالت ممکن است شما حس خیلی بدی نداشته باشید. حتی ممکن است دل‌تان برای راننده بسوزد و چشم هم بگویید و بعد هم از او به خاطر این رفتار نادرست‌تان معذرت بخواهید و بعد شور و شوق راننده را ببینید که برایتان از بی‌ادبی نسل جدید و فراموش شدن حرمت بزرگ‌ترها و مشکلات زندگی و غیره‌اش حرف می‌زند.
خیلی از ان‌بازی‌های آدم‌های دور و برمان، و حتی خودمان، برای وجود داشتن است. برای اوقاتی است که هیچ جای دیگری برای وجود داشتن پیدا نمی‌کنیم و مجبور می‌شویم این‌جوری وجود داشته باشیم.

لذتی که بعد از احساس وجود داشتن پدید می‌آید با هیچ لذتی برابری نمی‌کند. برای همین است که شما ممکن است با این‌که از همان اول متوجه شده‌اید طرف‌تان دارد الکی آدرس می‌پرسد تا بعد با دوستانش به شما بخندند، نقش یک آدم ساده‌لوح را بازی کنید و چند دقیقه‌ای سر کار بروید. حتی ممکن است از این کار لذت هم ببرید.

این لذت خیلی ناب است. اگر تجربه‌اش کرده باشید منظورم را می‌فهمید. هیچ جور دیگری هم نمی‌شود تجربه‌اش کرد. حتی شاید به جایی برسید که دنبال یک آدم ان بگردید تا سر کارتان بگذارد.
نظرات (۱۳)