pendik escort ataşehir escort
Restbet Restbet üye ol Restbet giriş Restbet kayıt Restbet canlı bahis Restbet yeni adresi
Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
۳۵ In Bruges
حمیدرضا رفعت‌نژاد



محور فیلم رستگاری است، و داستانی‌ است درباره‌ی انسان‌هایی که شاید نمی‌خواهند بد باشند، یا نمی‌خواستند، اما یک جای کار محاسباتشان غلط از آب در‌می‌آید. کن هنگامی که شروع به درد‌دل برای ری می‌کند، به او می‌گوید که می‌خواهد رستگار شود، اما به یاد می‌آورد که در طول زندگی‌اش انسان‌های زیادی را کشته‌است. همچنین هری وقتی که می‌خواهد وارد هتل شود تا ری را بکشد، به ماری می‌گوید که انسان خوبی‌است و قصد ندارد تا به کودکی که در شکم اوست صدمه بزند. همچنین خود ری حاضر است به خاطر اتفاقی که افتاده‌است و او در آن عمدی نداشته، خودکشی کند تا کمی وجدانش آرام شود.

ابتدای فیلم با گفت‌وگویی میان کن و ری شروع می‌شود که درباره‌ی بروژ اظهار نظر می‌کنند. فیلم از همان ابتدا به سراغ بررسی اختلافات میان کن و ری می‌رود. کن انسانی‌ است که با این که یک آدم‌کش است، اما به قواعد کاری‌اش پایبند است، انسان با احساسی‌ است، سعی می‌کند ری را درک کند، مذهبی است، به صورتی که برایش تبرک کردن از خون مسیح در کلیسا اهمیت دارد و از این که ری حاضر نیست خودش را به آن متبرک کند عصبانی می‌شود. اما مسئله‌ای که برای او مطرح است، این است که هنوز نتوانسته تکلیف خودش را مشخص کند که می‌خواهد چه کسی باشد. کسی که قصد دارد انسان خوبی باشد و یا همچنان یک آدم‌کش باقی بماند. اما ری انسانی‌ است که بعد از اتفاقی که برایش افتاده، می‌داند که قراراست چه کسی باشد، دیگر هیچ امیدی به رستگاری ندارد، می‌داند کاری که کرده و گناهی که مرتکب شده‌است هیچ راه بازگشتی ندارد، و فقط می‌خواهد خودش را توجیه کند و یا به نحوی از شر عذاب وجدانش رها شود. اما در ادامه‌ی فیلم این احتمال برایش پیش می‌آید که ممکن است او هم نجات پیدا کند. خودش را آن‌قدر بد نمی‌داند که جهنمی باشد. به همین دلیل است که در سکانس بازدید از موزه، تابلویی که توجه ری را جلب می‌کند تابلو «روز قیامت» است و در دیالوگ‌هایش با کن می‌گوید که بعضی‌ها به بهشت می‌روند و بعضی به جهنم، اما در این میان افرادی هستند که نه آن‌قدر بد هستند که به جهنم بروند و نه آن‌قدر خوبند که به بهشت بروند، و به نوعی خودش را متعلق به این برزخ می‌داند. کما این که در آخر تصمیم می‌گیرد که از جان کودک در شکم ماری محافظت کند و این‌کار را می‌کند و تمام پولش را به ماری می‌بخشد تا برای بزرگ کردن کودکش از آن استفاده کند و در پایان هم در جایی از پای در‌می‌آید که صحنه‌ی تصویربرداری سکانسی است که شباهت بسیار زیادی با همان تابلوی «روز قیامت» دارد که برابر با همان درونیات فکری ری است. اما هنگامی که از کن می‌پرسد که به چیزهایی مثل گناه و قیامت و از این دست اعتقاد دارد یا نه، کن مدت زیادی فکر می‌کند و آن‌قدر در شک است که نمی‌تواند پاسخی به او بدهد. قبل‌تر از آن کن را می‌بینیم که در مقابل تابلوی «مرگ و خسیس» ایستاده و جذب آن شده‌است، داستان این تابلو درباره‌ی فرد خسیسی است که در آخرین لحظه‌ی زندگی‌اش میان مرگ و اموال و سکه‌های طلا و نقره‌اش درمی‌ماند و نمی‌خواهد تن به مردن دهد، زیرا به آن‌ها وابسته شده‌است، و این دقیقاً شرح حال کن است، انسانی که در شک به سر می‌برد، و این تمثیل تابلو، در پایان فیلم، هنگامی که کن سکه‌ها را از جیبش در می‌آورد و به پایین برج می‌ریزد تا کسی در آن‌جا نماند، رمزگشایی می‌شود. کن در پایان تصمیمش را می‌گیرد، از شر سکه‌هایش خلاص می‌شود، همانطور که در ابتدای فیلم، به مسئول باجه می‌گوید. مرگ را می‌پذیرد تا راهی برای نجات پیدا کند.



مک‌دانا بسیار از المان‌های مذهبی در فیلمش استفاده ‌می‌کند، و شاید یکی از دلایلی که بروژ را برای فیلمش انتخاب کرده‌است همین باشد، شهری قدیمی و با حال و هوای قرون وسطایی که کلیساهای زیادی در آن وجود دارد. کما این‌که در اولین فیلم کوتاهش «Six Shooter» به این نشانه‌ها و نمادها اشاره‌ی زیادی می‌کند، جنازه‌ی همسر مرد که در دستش گردنبند صلیب دارد و یا خانه‌ی خود مرد که عکس مسیح را روی تاقچه‌اش گذاشته و به هنگام خودکشی روی آن را می‌پوشاند. و البته انتخاب یک شخصیت ایرلندی که در آن فیلم کوتاه نقش نسبتاً مهمی ایفا می‌کند و شخصیتش از جهات بسیاری به شخصیت ری در «در بروژ» شباهت دارد. این نمادها در جای‌جای فیلم تکرار می‌شود، مجسمه‌ی مسیح که بر دیواره‌ی ساختمان قرار دارد و یا سکانس کلیسا، که در واقع حرف‌هایی را که در فیلم گفته‌می‌شود و اتفاقاتی را که در آن می‌افتد، به منبعی دیگر متصل می‌کند. پای تقدیر را وسط می‌کشد. در بروژ و با تأکیدات فیلم بر حضور عناصر مذهبی است که اتفاقاتی مثل تیر خوردن کودک در کلیسا و یا تیر خوردن جیمی، کوتوله‌ای که هنرپیشه‌‌ی فیلم در حال ساخت است و یا دستگیری و بازگشت ری به بروژ پس از کتک‌زدن کانادایی‌ها و بسیاری دیگر، توجیه می‌شوند. این مسیر و تقدیری‌است که برای پرسوناژها رقم می‌خورد و البته خودشان هم در آن بی‌تأثیر نیستند، ری مجبور نبوده که به کودک شلیک کند، اما این‌کار را کرده است و این، باقی ماجراهای فیلم را به دنبال دارد، اما وجود عواملی چون تقدیر هم در آن دخیل است و مخلوطی از این‌هاست که داستان را پیش می‌برد. اما نکته‌ی مثبتی که به آن دقت شده‌است، وجود زمینه‌ی عقلانی و منطقی برای همه‌ی رخدادهاست.

خشونتی که در فیلم وجود دارد کاملاً منطبق بر چیزی‌است که در آیین مسیحیت معنی می‌یابد، رنج و درد جسمی برای رسیدن به رستگاری و آمرزیده‌شدن گناهان. شبیه تابلویی که ری در موزه به آن با حالتی بد نگاه می‌کند و افرادی را نشان می‌دهد که در حال کندن پوست بدن فردی هستند، درحالی که زنده‌است. همچنین در این فیلم مرگ‌ انسان‌ها به سرعت اتفاق نمی‌افتد، کن پس از آن که تیر خورده و از بالای برج به پایین افتاده، ثانیه‌هایی زنده‌می‌ماند و پس از آن می‌میرد. همچنین ری، که در آخر پس از تیرخوردن باز هم به فرارش ادامه می‌دهد و باز هم در سکانس پایانی نریشن می‌گوید. گویا هرچه این درد و رنج هنگام مرگ طولانی‌تر باشد، گناهان بیشتری از فرد آمرزیده می‌شود. این نکته در جمله‌های پایانی ری کاملاً مشهود است، او می‌گوید که اگر زنده‌ می‌ماند، به دیدن مادرش می‌رفت، از او عذرخواهی می‌کرد و هیچ‌گاه دوباره سراغ این شغل نمی‌رفت، و سپس: «واقعاً آرزو داشتم که نمیرم»، این جمله به این معناست که او خودش می‌داند قرار است بمیرد، اما فقط آرزو دارد که نمیرد و از گناهانش پشیمان است. این دقیقاً یعنی ری این جملات را از زاویه‌ی دید همیشگی‌اش که در طول فیلم داشته نمی‌گوید، بلکه به یک خودآگاهی رسیده و فراتر از آن چیزی رفته‌است که تا به حال بوده. از چیزهایی خبر می‌دهد و درباره‌شان اطمینان دارد که تا به حال نداشته، و این همان چیزی‌است که نتیجه‌ی درگیری‌ها و رنج‌هایی‌است که کشیده. و شاید دلیل تنفر ری از بروژ هم همین مسئله باشد، بروژ دقیقاً یک برزخ و بلاتکلیفی ناخوشایند برای او دارد. به طوری که هر ثانیه ماندنش در آن شهر، او را به یاد اتفاقاتی می‌اندازد که در گذشته پیش آمده‌است. به طوری که در آخر، او بروژ را جهنم می‌داند و می‌گوید که اگر به زندان بیفتد و یا بمیرد، بهتر از آن است که در بروژ باشد. تنها چیزی که او را در بروژ آرامش می‌بخشد، علاقه‌مند شدن به کلوئه است که به نوعی فرار از درگیری‌های روحی‌ای‌ ‌است که دائماً بروژ به یادش می‌اندازد.



یکی دیگر از مسائلی که باعث می‌شود همذات‌پنداری با شخصیت‌های فیلم بالا برود، تعهد آن‌ها در کارشان است، نمونه‌ی بارز آن در سکانسی که هری و کن در بالای برج در حال انتقام هستند، مشهود است. و یا جایی که هری به اشتباه گمان‌ می‌کند که یک کودک را کشته‌است و با توجه به صحبتی که پیشتر با کن در کافه کرده‌است که اگر جای ری می‌بود و مرتکب چنان قتلی می‌شد، بی درنگ با یک فشنگ خودش را همان‌جا می‌کشت، روی حرفش می‌ماند و با یک فشنگ کار خودش را تمام می‌کند.
در طول فیلم، مباحثی درباره‌ی سیاه‌ها و سفیدها و ویتنامی‌ها شکل می‌گیرد که از زاویه‌ی هر یک از افراد فیلم یک نوع پرداخت خاص دارد، ری می‌گوید که حتماً سمت سیاه‌ها را می‌گرفته و جیمی هم با او هم عقیده‌است، اما کن مسئله‌ای را مطرح می‌کند که در واقع به شکلی برای شخصیت‌های فیلم هم مطرح است، او همسر سیاه‌پوستی داشته که یک سفیدپوست او را کشته و این مسئله، در کنار این که خود کن سفیدپوست است و قاعدتاً باید طرف سفیدها را بگیرد، شرایطی را پدید می‌آورد که تصمیم‌گیری را بسیار دشوار می‌کند. همان وضعیتی که معمولاً انتظارش نمی‌رود، و یا آن‌چه افراد، ناخواسته درگیرش می‌شوند و یک جای محاسباتشان اشتباه می‌شود.

فیلم به خوبی توانسته‌است تعادل را میان فضای تلخ داستانی که تعریف می‌کند و طنزش برقرار کند. به شکلی که تقریباً پس از همه‌ی سکانس‌هایی که در آن بار دراماتیک فیلم بالا می‌رود، شاهد دیالوگ‌ها و یا اتفاقات طنزی هستیم که فضا را عوض می‌کند و سعی می‌کند کمی از تلخی داستان بکاهد و این حرکت سینوسی فیلمنامه میان این اتفاقات توانسته‌است یک نمونه‌ی بسیار موفق از طنز تلخ را به نمایش بگذارد.

کالین‌فارل توانسته‌است به خوبی نقش آدمی را که میان یک برزخ گیرکرده‌است بازی کند. غلوها و حرکات به‌جا که روحیه‌ی کودکانه و معصومانه‌ی ری را در عین عذاب‌وجدان‌ها و کشمکش‌های روحی‌اش نشان می‌دهد. همچنین برندن‌گلیسون که در فیلم کوتاه مک‌دانا هم نقش اصلی را بازی کرده و در این تجربه‌اش با مک‌دانا هم به نتیجه‌ی بسیار خوبی رسیده‌است.

موسیقی کارتر بورول حال و هوای فیلم را دگرگون کرده‌است، موسیقی‌ای که وام‌گرفته از موسیقی قرون وسطی‌ است، چه از لحاظ سازبندی و چه از لحاظ ملودی و در عین‌حال لطافت تصاویر و غمگین بودن فضای فیلم را دربر می‌گیرد. همچنین قطعه‌ای از «شوبرت» که با فضای گفته‌شده در ارتباط است و آهنگی از «دوبلینرز» که یک گروه موسیقی سنتی ایرلندی‌است که بیشتر با حال و هوای شخصیت‌های فیلم هم‌خوانی دارد تا فضای داستان و خود شهر بروژ.

از آن‌جایی که معماری بروژ کلاسیک است، حرکات دوربین‌هم در بسیاری از سکانس‌ها سعی کرده‌است تا ویژگی‌هایی از آن را به نمایش بگذارد، از جمله پلان‌هایی که تقارن تصویری در آن‌ها کاملاً رعایت شده‌است، مانند تیلت دوربین از بالای برج به پایین و بسیاری دیگر، اما نه در همه جا. قاب‌ها به تناسب فضای هر سکانس به خوبی بسته‌شده است و با این که مک‌دانا پیش‌تر کارگردان تئاتر بوده‌است، اما زبان سینمایی را به خوبی به‌کار برده و سعی نکرده‌است که ویژگی‌های تئاتری را در شیوه‌ی روایت تصویری‌اش دخیل کند. و در اولین تجربه‌ی فیلم بلندش، کاملاً از پس آن بر آمده‌است. مک‌دانا بسیار به اسکورسیزی علاقه‌مند است، و این کاملاً در این فیلم مشهود است، استفاده از عناصر تألیفی و درونمایه‌های فیلم‌های اسکورسیزی، از جمله خشونتی که گفته‌شد و یا تم اصلی آن و دغدغه‌هایی که در آن مطرح می‌کند. هم‌چنین سینمای تارانتینو و به خصوص «پالپ فیکشن» که شباهت‌هایی میان این فیلم و «در بروژ» وجود دارد. اما خشونتی که در این فیلم مطرح است، شباهت زیادی با خشونت آثار اسکورسیزی دارد، کاملا جدی‌است، و فاقد جنبه‌های خشونت فانتزی آثار تارانتینو است.
نظرات (۳)