Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
previously on lost us, believers
محدثه
١- با پخش هر قسمت جدید از فصل ششم لاست، حرفی که مایکل امرسن جند ماه پیش در یکی از مصاحبه‌هایش گفته بود بیش‌تر و بیش‌تر معنی‌ پیدا می‌کند. مایکل امرسن حدود فیلمبرداری قسمت ١١ یا ١۲ گفته بود داستان چنان دارد گسترش پیدا می‌کند که من واقعن نمی‌توانم تصور کنم چه‌طور قرار است ظرف چند قسمت باقی‌مانده به پایان برسد.

۲- flashsideها ظاهرن بسیاری از بیننده‌های لاست را کلافه کرده، تا جایی که به آن‌ها trashdside و flashfiller هم می‌گویند. این داستان‌های موازی بیش از نیمی از داستان را به خود اختصاص داده‌اند، بدون اینکه کمترین سرنخی از ربط‌شان به ماجرا به بیننده داده شود. چیزهای واقعن کوچکی که از خلال‌شان مشخص می‌شود، مثلن این‌که دارمایی‌ها (تا این لحظه ایتن، شارلوت، مایلز و بن و پدرانشان) به سلامت از جزیره خارج شده‌اند، ظاهرن به قدر کافی راضی‌کننده نبوده. اشاره‌هایی مثل اینکه دزموند به نظر جک آشنا می‌آید، یا اسم رمز سایر lafleur است حقیقتن مبهم هستند، و شخصیت‌های معادل افراد به اندازه‌ی مدل اریجینال‌شان جذاب درنیامده. از طرفی باور کردنش تقریبن غیرممکن است که این حجم از زمان طلایی آخرین فصل لاست به وقت‌گذرانی اختصاص پیدا کرده باشد، لاست‌ای که هیچوقت داستان و ایده‌ی جدید کم نداشته.

۳- در lostpolls روزی چند تا از معماهای قدیمی را به رأی می‌گذارند، که مثلن چند درصد ممکن است دوباره به آن‌ها پرداخته شود یا نشود. یک گزینه‌ی سوم I don't care هم وجود دارد که بعد از «نه» بیش‌ترین رأی را دارد و روز به روز به شمار رأی‌دهندگانش افزوده می‌شود. انگار آدم‌ها می‌خواهند خودشان را متقاعد کنند که مثلن خاص بودن والت، مشکل حاملگی در جزیره، غذاهای دارما که از آسمان می‌رسید و همزمان با آن swan hatch لاک‌داون می‌شد، داستان هنری‌گیل، داستان آنی (دوست دوران کودکی بن)، عاقبت دارما، و ده‌ها و شاید صدها unanswered question دیگر که صفحه‌ی مربوط به هر قسمت در lostpedia ردیف شده‌اند، مسائل بی‌اهمیتی هستند و باید فراموش‌شان کرد. حتی شاید جمله‌ی عجیب ریچارد در قسمت follow the leader در جواب سان: i watched them all die

۴- نویسنده‌های لاست همیشه در حال مسخره کردن بیننده‌ها بوده‌اند، در پادکست‌ها و مصاحبه‌ها و پنل‌ها و نریشن‌های روی dvdها و هر جای دیگری که دستشان برسد. پنل لاست را در comic con امسال یادتان هست، آنجایی که هرلی خنگ‌بازی درمی‌آورد و از جواب دادن به همه‌ی‌ معماها، و به‌طور خاص اسپری آسم شنون می‌پرسید؟ در قسمت پنجم جک و هرلی اسپری آسم شنون را وسط جنگل پیدا کردند، یعنی که بله، ما همه‌ی سؤال‌های مهم را جواب می‌دهیم، یعنی اگر پس از پایان لاست هنوز سؤالی داشتید از هرلی comic con هم گیرتر و خنگ‌ترید. یک برنامه هم جدیدن دارند به اسم slapdown که نمی‌دانم اصل‌اش مال کجاست، ولی در یوتیوب می‌شود قسمت‌های مختلف‌اش را پیدا کرد. در یکی از این slapdownها، nestor carbonell (ریچارد) با دیمون لیندلوف و مایکل امرسن با کارلتون کیوز دارند قدم می زنند و در جایی از مسیر به هم می‌رسند. هر دو شروع می‌کنند به نظر دادن درمورد کاراکترهایشان و اینکه چرا بعد از این‌همه مدت، شخصیت‌ بن و ریچارد این‌طور ناگهانی و سریع دارد تغییر می‌کند و این قضیه قرار است به کجا برسد. نویسنده‌ها اول چند کلمه جواب سربالا می‌دهند و بعد نگاهی به هم می‌کنند و بعد هم فرار. بن و ریچارد نماینده‌های ما هستند، ما بیننده‌هایی که دقیقن همین سؤال‌ها را داریم و آن‌طور که از سناریوی این بخش slapdown برمی‌آید، نویسنده‌ها هم خوب می‌دانند. آیا اپیزود آخر لاست هم یک فرار بزرگ است؟

۵- یکی از مهم‌ترین تم‌های لاست از همان ابتدا قضیه‌ی باور داشتن یا نداشتن بوده. آدم‌های لاست همیشه باید درمقابل داده‌ها و شواهدی اندک و ناقابل، ایمان می‌آورده‌اند و پیش می‌رفته‌اند. جک باید باور می‌کرده که معجزه ممکن است، که جزیره «خاص» است. دزموند باید به‌خاطر حرف آدمی دیگر، هر 108 دقیقه یک‌بار کلیدی را فشار می‌داده که دنیا به پایان نرسد. بن باید رهبری می‌کرده و آدم می‌کشته، به‌خاطر آدمی که حتی نمی‌دانسته وجود دارد یا نه. ریچارد فکر می‌کرده که همه چیز دارد به دلیلی اتفاق می‌افتد، چون جیکوب گفته بوده. لاک فکر می کرده که خاص است، که «قرار است» یک سری کارها انجام دهد و یک سری اتفاق‌ها برایش بیفتد... و بیننده‌های لاست، شش سال نشسته‌اند و لاست دیده‌اند، چون یقین داشته‌اند که زنجیره‌ی سؤالاتشان بی‌انتها نیست و سرانجام به نقطه‌ی راضی کننده‌ای خواهند رسید. لاست بیننده‌های با ایمانی دارد که شاید کمی غر بزنند، ولی تا لحظه‌ی آخر منتظر می‌مانند.
نظرات (۳)