Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
پلک سنگین در باب خاص‌بودن
معین فرّخی
یک. همه‌ی ما فکر می‌کنیم که خاصیم. فکر می‌کنیم دنیایی درونمان داریم که هیچ‌کس آن را نمی‌فهمد. همه‌ی ما گاهی عمیقاً می‌خواهیم تنها باشیم، از همه فراری باشیم، همه‌ی ما گاهی نمی‌توانیم با هیچ کس حرف بزنیم، هیچ‌کس ما را نمی‌فهمد. همه‌ی ما یک‌ جور دیگریم. یک جور دیگری که کسی نیست. البته که ما اشتباه نمی‌کنیم. واقعاً هر کسی جوری است که دیگری نیست و همین است که روابط ما را می‌سازد و ما را به هم علاقه‌مند می‌کند یا از هم دور می‌کند. ولی توجه به این نکته ضروری است که هر کسی این‌جوری است. ما همان‌قدر خاصیم که بقال سر کوچه‌ی ما. تنهایی ما می‌تواند همان‌قدر عمیق و واقعی باشد که تنهایی مادربزرگ ما، پنجاه سال پیش، وقتی پدر ما را بزرگ می‌کرده.

دو. دوستم وقتی داشت از وبلاگ‌ها بد می‌گفت، از این می‌گفت که وبلاگ‌ها شده‌اند جایی که هر کس در آن می‌خواهد به دیگران بفهماند که من خیلی خاصم. من تجربه‌ای دارم که هیچ‌کس نداشته. من خفنم. البته که وبلاگ‌ها می‌توانند کارکردی کاملاً برعکس داشته باشند، یعنی جایی باشند برای به اشتراک‌گذاشتن دنیای درونی‌مان، برای آن‌که به دیگران بگوییم که شما تنها نیستید، شما چندان هم که فکر می‌کنید خاص نیستید. ولی وقتی با هجمه‌ی قضاوت‌ها و احمق‌پنداشتن دیگران در وبلاگ‌ها روبه‌رو می‌شوم، وقتی با نوشته‌هایی روبه‌رو می‌شوم که حس می‌کنم در آن طرف برای گفتن حرفش زیاده‌روی کرده، بیش‌تر به حرف دوستم فکر می‌کنم.

سه. یکی که معروف است و یادم نیست الآن کی بود، جایی درباره‌ی جامعه‌ی ادبی گفته:‌ «ما کلاً چندهزار نفر بیش‌تر نیستیم. خودمان می‌نویسم، خودمان می‌خوانیم، خودمان نقد می‌کنیم.»

چهار. جایی در «فرنی و زویی»، زویی از این می‌گوید که نمی‌تواند جلوی خودش را بگیرد و درباره‌ی هر کسی که می‌شناسد قضاوت‌های احمقانه نکند. زویی، مثل دیگر اعضای خانواده‌ی گلس، بچه‌ی نابغه‌ای بود که نمی‌تواند با جامعه ارتباط برقرار کند. هولدن کالفیلد هم، در شهر می‌گشت و مدام درباره‌ی هر آدمی که می‌دید قضاوت می‌کرد. حتماً یادتان هست که هولدن هم نمی‌توانست مثل بقیه باشد، مثل بقیه رفتار کند و همین‌ها بود که باعث می‌شد به همه بدوبی‌راه بگوید. خیلی‌ها به سلینجر خرده می‌گیرند که نخبه‌گرایی، خاص‌پنداری و این‌جور چیزها را ترویج کرده.
ولی هولدن کالفیلدی که نمی‌توانست جامعه‌اش را بشناسد، تبدیل شد به صدای نسل جوان آمریکا و سلینجر مردم‌گریز تبدیل به یکی از محبوب‌ترین نویسنده‌های دنیا تبدیل شد که مرگ او خیلی‌ها را ناراحت کرد. آیا این نیست که چون ما -مانند هولدن- در دل جامعه‌ایم، و چون خود جزئی از آن جامعه‌ایم، حس می‌کنیم غریبیم و خاصیم و تنها؟
نظرات (۱۰)