pendik escort ataşehir escort
Restbet Restbet üye ol Restbet giriş Restbet kayıt Restbet canlı bahis Restbet yeni adresi
Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
۳۵ Requiem For A Dream
حمیدرضا رفعت‌نژاد



«آخرش همه چیز خوب تموم می‌شه».
این آخرین جمله‌ای‌است که سارا گلدفارب در سکانس ابتدایی فیلم و قبل از شروع تیتراژ می‌گوید و آرانوفسکی با این جمله‌ی رمانتیک، تراژدی بی‌رحمانه‌اش را شروع می‌کند. روایت سرراست و بدون حاشیه از زندگی چهارنفر که محدود به یک نسل نیستند.

موضوع اصلی فیلم، فراتر از مسئله‌ی مواد مخدر است. آن‌چه مطرح است، مسئله‌ی عادت است، بیشتر حول محور اعتیاد از نوع عام‌اش می‌چرخد تا صرفاً اعتیاد به مواد مخدر. سارا گلدفارب به یک برنامه‌ی تلویزیونی با اجرای یک شومن پرانرژی، اعتیاد پیدا کرده‌است. به تلویزیون، برای این‌که پس از مرگ شوهرش و رفتن هری، هیچ هیجان و نیرویی در زندگی‌اش حضور ندارد، معتاد شده‌است. هیچ انگیزه‌ای برای زندگی‌کردن ندارد. به همین دلیل به تلویزیون به عنوان رسانه‌ای که می‌تواند این نیاز او را، هر چند به صورت کاذب، برطرف کند روی می‌آورد.
هری و ماریون و تایرون هم برای درمان کمبود‌هایی که در زندگی روزمره‌ی خود دارند، برای آن‌که بی‌کاری و بی‌پولی خود را فراموش کنند به سراغ هروئین و مواد دیگر می‌روند. شاید به همین علت است که تمام تصاویر تلویزیون دیدن سارا، دقیقاً پس از تصاویر مصرف‌کردن مواد قرار دارد.

برای اکثر افراد فیلم، این عادت‌شدن، و تبدیل‌شدن زندگی به سیکل، وجود دارد. مانند پیرزن‌هایی که جلوی خانه‌ی سارا گلدفارب نشسته‌اند و برای برنزه‌شدن، آفتاب می‌گیرند و این کار را دائماً تکرار می‌کنند. و یا ماریون که به دیدن آرنولد در رستوران می‌رود. و یا خود سارا که خوردن برایش یک عادت شده‌است، به طرزی که وقتی از آن منع می‌شود، آن هم نه به طور کامل، باز هم نمی‌تواند از فکرکردن و رسیدن به غذاهایی که طبق رژیم غذاییش نباید آن‌ها را بخورد، دست بکشد. حتی در بردن تلویزیون از خانه هم پس از بازشدن دفتر مربوط به ثبت آن، نام سارا گلدفارب را می‌بینیم که بسیار تکرار شده‌است.
این سرپوش‌ها و سرکوب‌ها، باعث می‌شود که شخصیت‌ها خودشان را فریب دهند. وقتی همسایه‌ی سارا موهایش را به جای قرمز، نارنجی می‌کند، با این‌که می‌داند نارنجی‌است، اما سعی می‌کند به او بقبولاند که قرمز است. ماریون واقعاً طراح لباس خوبی نیست، اگر این‌طور بود، قطعاً وضع مالیش بهتر از آن بود؛ اما در جایی از فیلم هری به او می‌گوید که یک طراح فوق‌العاده‌است. سارا فکر می‌کند که به‌زودی در یک برنامه‌ی تلویزیونی حضور خواهد یافت و هنگامی که نامه را به همراه پیرزن‌های دیگر پست‌می کند، دوربین از زاویه‌دید بالا و با تصویری که حاکی از حقارت آن‌هاست به شادی‌شان نگاه‌می‌کند. تایرون و هری فکر می‌کنند که برای همیشه پولدار می‌شوند و دیگر احتیاجی به مواد ندارند. و یا در جزءجزء فیلم، مثلاً جایی که تایرون برای اولین بار هروئین زیاد می‌گیرد تا بسته‌بندی کنند و بفروشند، اما پیش از آن می‌خواهد امتحانش کند، هری کمی مخالفت می‌کند، اما تایرون دلیل می‌آورد که فقط می‌خواهد آن‌را امتحان کند تا به مشتری‌هایش بگوید، و هری هم پس از کمی تردید و مجدداً، همان فریب‌دادن خود، قبول می‌کند.

فیلم تقسیم به سه فصل تابستان، پاییز و زمستان می‌شود. بهار وجود ندارد، در عوض همه‌ی فیلم به نوعی زوال بهار را نشان می‌دهد؛ همان‌گونه که نام‌های تیتراژ ابتدای فیلم، به تدریج خورده و پوک و سپس محو می‌شوند. اگر بنا بر این باشد که فاجعه در واقع همان عادت‌شدن مسائل مختلف باشد، می‌توان آن‌را در طول فیلم مشاهده‌کرد، یعنی به این صورت نیست که در نقطه‌ی خاصی از روایت داستان فاجعه‌ی خاصی رخ دهد؛ و این همان دلیلی است که فصول فیلم از بهار شروع نمی‌شود. بیننده در حال مشاهده‌ی یک فاجعه‌ی طولانی‌است که البته اثر تدریجی دارد و نمی‌توان آن‌را محدود به یک بازه‌ی زمانی در فیلم کرد. مانند تصویر ابتدایی فیلم که موشکی که با روزنامه ساخته‌شده‌است، آرام و به‌تدریج سقوط می‌کند.



فیلم بالای دوهزار عدد کات دارد، تدوین سریع و ریتم بسیار تندی دارد، برای نشان‌دادن تصاویر مصرف مواد و یا دیدن تلویزیون، از تصاویر سریع و پشت‌سرهم که مراحل آن را نشان می‌دهد استفاده می‌کند، و تکرار این تصاویر برای هر بار نشان‌دادن این کار، آن مسئله‌ی سیکل‌شدن و عادت‌شدن را به‌خوبی نشان می‌دهد. هم‌چنین تدوین سکانس پایانی‌ فیلم، به صورت تصاعد زمانی منفی‌است و پس از هر کات، طول زمانی هر پلان کوتاه‌تر می‌شود که علاوه بر نمایش هم‌زمان فجایع در حال رخ‌دادن برای هر چهارنفر، ضربه و ریتمی را به بیننده منتقل می‌کند که درک عمق این مسائل را دردناک‌تر می‌کند.
همچنین موسیقی کلینت منسل که بسته‌ به نوع سرگذشت هرکدام از افراد تغییر می‌کند و در جایی از موسیقی‌اش، نویزهای ناشی از شوک الکتریکی سارا گلدفارب هم به آن اضافه می‌شود و جزئی از آن می‌شود.

موسیقی در تمام طول فیلم نقش عمده‌ای را در تأثیرگذاری این مرثیه، با تم و آهنگی که بسیار به لحن و آهنگ عزاداری‌ها و مرثیه‌ها شبیه است، و ساختار گریه‌کردن در تکرار نت‌های آن به وضوح مشاهده‌ می‌شود، ایفا می‌کند.

آرانوفسکی به جای این‌که بیشتر فیلم را صرف سکانس‌های توهم و رویا کند، سعی کرده‌است که این ساختار را در کل فیلم بسط دهد. استفاده از زوایای خاص و بدیع دوربین، مانند هنگامی که ماریون از خانه‌ی آرنولد خارج می‌شود و از آسانسور پایین می‌رود، که به شیوه‌ی فیلم‌برداری یکی از سکانس‌های «Mean Streets» که در آن «هاروی‌کیتل» در حالت مستی در کافه راه می‌رود گرفته‌شده است و همچنین تکرار این شیوه در سکانس تیراندازی در ماشین معامله‌ی مواد و فرار تایرون انتظار اسکیزوفرنیک سارا در مطب دکتر، فست‌موشن‌هایی که در بسیاری از قسمت‌های فیلم، مثل تمیز‌کردن خانه توسط سارا و یا زندانی‌شدن تایرون تکرار می‌شوند، اسپلیت‌اسکرین‌های پیاپی مانند ابتدای فیلم و یا جایی که ماریون و هری در کنار هم خوابیده‌اند، نورپردازی‌های اغراق‌شده مانند سکانسی که هری و تایرون زیر پلی نشسته‌اند و نور زرد تندی روی آن‌ها افتاده‌است و یا نور آبی در سکانسی که هری با ماریون تلفنی صحبت می‌کند، همچنین کم و زیاد شدن نور در سکانس توهم سارا گلدفارب و قدم‌زدنش در خانه، از جمله نمونه‌های بسط مسائل ذهنی و اختلالات آن در شیوه‌ی تدوین فیلم هستند.

در روایت رویاها و توهمات هم نکاتی قابل توجه هستند، برای مثال، برای آن‌که معصومیت تایرون را نشان‌دهد، فلاش‌بکی به کودکی او می‌زند که در حال دویدن به سمت مادرش است، و مادرش به او می‌گوید که هیچ‌وقت او را فراموش نکند؛ اما تایرون در زمان حال، با تعجب به آن قضیه فکر می‌کند، به نوعی که گویا برای خود او هم مسلم است که مادرش را، یا به عبارت دیگر، معصومیتش را فراموش کرده‌است. و این مسئله را وقتی به یاد می‌آورد که در پایان فیلم، وقتی روی تخت زندان دراز کشیده‌است، ناگهان برای بار دوم کودکی‌ خودش را در آغوش مادرش می‌بیند و این درحالی است که دیگر چاره‌ای ندارد و همه‌چیز خراب شده‌است و به همین علت مانند یک جنین می‌خوابد، اتفاقی که برای سه نفر دیگر هم در پایان فیلم رخ‌می‌دهد. همه‌ی سعی می‌کنند معصومیت و اصل خودشان را بازگردانند، یا به بیان بهتر، دوباره به آن دوره بازگردند و همه‌چیز را فراموش کنند.

در جایی دیگر تصویر سارا نشان داده می‌شود درحالی که مشغول آرایش است و بیش از هر چیز تبدیل به یک دلقک شده‌است و این کاری‌ست که اعتیاد به تلویزیون با او کرده‌است. یا در سکانسی که شخصیت‌های داخل برنامه‌ی تلویزیونی وارد خانه‌ی او می‌شوند، اوج این جنون به نمایش گذاشته‌می‌شود، همچنین شرایط بد روحی او هنگامی‌ که رژیم گرفته‌است و یخچال را می‌بیند که مانند شیء مخوفی به سمتش حرکت می‌کند.
این مسئله برای هری، جایی که یک‌بار ماریون را در انتهای یک اسکله می‌بیند و بار دوم در انتهای فیلم، در همان مکان حضور دارد که این‌بار او را نمی‌بیند بلکه اسکله پشت‌پایش تمام می‌شود و سقوط می‌کند نیز تکرار می‌شود؛ که نشان‌دهنده‌ی خراب‌شدن رویاها و نیازهای روحی هری است و این که همه‌ی آن‌چه میان او و ماریون بوده اکنون دیگر خراب شده‌است.

اما کلیدی‌ترین این توهمات، جایی‌است در پایان فیلم که سارا در رویای خود می‌بیند که برنده‌ی مسابقه شده‌است و هری پسرش هم با دستی سالم، با او به روی صحنه می‌رود که در واقع قفل کلید جمله‌ای را که او در ابتدای فیلم می‌گوید -آخرش همه‌‌چیز خوب تموم می‌شه- باز می‌کند و با همان مسئله‌ی فریب‌دادن خود جور می‌شود، که درواقع با وجود تمام این اتفاقات، او سعی دارد همه را گول بزند که آخرش خوب تمام می‌شود، حال آن‌که حقیقت امر، آن‌قدر تلخ‌است که تصورش هم برای شخصیت‌ها غیر قابل تحمل است.

و آرانوفسکی توانسته‌است به دور از غلو‌های باورناپذیر و در کمال روشنی و رعایت نمایش تمامی مراحل و جوانب زوال پرسوناژها، روایت تلخ و گزنده‌اش را با موفقیت به پایان برساند. و همین مسئله‌ی پیوستگی منطقی اتفاقات منجر به بدبختی و نابودی افراد فیلم است که باورپذیری‌اش را چندبرابر می‌کند.
نظرات (۶)