Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
مغز فسفر شیرین‌کاری
آریا باقر
آنچه در ایستگاه گذشت:
درقسمت‌های پیش متوجه شدیم که شوهر رزمریم با عده‌ای شیطان‌پرست به توافق رسید و نتیجه‌اش این شد که رزمریم پسر شیطان را به دنیا آورد. وقتی شیطان‌پرستان حقیقت را به رزمریم گفتند، رزمریم با نوزاد گریخت و پس از درگیری با گشت ارشاد، سر از ایستگاه درآورد. کوبایاشی هم متوجه شد که پسر یک سامورایی است و باید از دست مهاجمین ژاپنی فرار کند و خنجر نصفه‌ای را که یادگار پدرش است به ژاپن ببرد؛ ولی او خنجر را در ایستگاه گم کرد و بعدها متوجه شدیم که خنجر در قنداق بچه‌ی رزمریم است. در قسمت قبل هم شاهد تلاش بی‌نتیجه‌ی رزمریم و گل‌مکانی برای بازگشت به ایستگاه بودیم. اینک ادامه‌ی ماجرا:

ایستگاه (قسمت پنجم از سری دوم) / شیرین‌کاری


خارجی/ خیابان/ روز

گل‌مکانی و رزمریم (که بچه‌اش بغلش است) در خیابان قدم می‌زنند. کاملاً نا‌امید و ناراحت هستند. دو نفر به طور مشکوکی پشت سر آن‌ها راه می‌آیند. همین‌طور که پیش می‌روند؛ یک اتومبیل ون به آن‌ها نزدیک می‌شود و ناگهان جلویشان می‌پیچید و می‌ایستد. در اتومبیل باز می‌شود و در همین هنگام دو نفرِ پشت سر، رزمریم و گل‌مکانی را که شوکه شده‌اند، به داخل اتومبیل هل می‌دهند. در بسته می‌شود و اتومبیل حرکت می‌کند.

داخلی/ اتومبیل ون/ روز (ادامه)

رزمریم و گل‌مکانی کف ماشین افتاده‌اند. یک مرد ژاپنی روی صندلی اتومبیل نشسته است و به آن‌ها لبخند می‌زند. او بسیار مرتب است و کت و شلوار پوشیده.
گل‌مکانی: شما کی هستین؟
مرد ژاپنی: نگران نباشید... ما جزو آدم‌خوباییم!
گل‌مکانی: آدم‌خوبا مردم رو روز روشن می‌دزدن؟
مرد ژاپنی: می‌بخشید... ما مجبور شدیم اول شما رو با خودمون همراه کنیم؛ بعد بهتون توضیح بدیم... شما در خطر بودین و هر لحظه ممکن بود اون شیطان‌پرست‌ها به‌تون صدمه بزنن.
گل‌مکانی: چی؟
رزمریم: فکر کنم ما باید به این آقای ژاپنی اعتماد کنیم.
مرد ژاپنی: متشکرم خانم... (به ساعتش نگاه می کند) ای بابا داره دیر می‌شه... من خیلی سریع به‌تون بگم که اگه می‌خواین برگردین به ایستگاه، چاره‌ای ندارین جز این‌که تمام شرایط مثل دفعه‌ی قبلی باشه که به ایستگاه رفتین. من در این مورد کمکتون می‌کنم.
رزمریم: اما الآن که گشت ارشاد اون قدرا هم گیر نمی‌ده که...

خارجی/خیابان/روز

اتومبیل ون وارد یک ساختمان می‌شود.

خارجی/ حیاط ساختمان/ روز (ادامه)

اتومبیل می‌ایستد، در باز می‌شود و مرد ژِاپنی پیاده می‌شود. پس از چند ثانیه گل‌مکانی و رزمریم هم با تردید پیاده می‌شوند. آن‌ها با تعجب به اطراف نگاه می‌کنند: یک جوی آب، درختچه‌های کوچک، سنگ‌ها و کفپوش‌ها... اینجا یک باغ کوچک ژاپنی است.
گل‌مکانی: خدای من!... اینجا تهرانه؟
مرد ژاپنی: بله... اینجا تهرانه، یعنی شهری‌که...! (می‌خندد.) من عاشق فرهنگ ایرانیم.
گل‌مکانی: هان؟
مرد ژاپنی به ساعتش نگاه می‌کند. سپس یک در کشویی را باز می‌کند و داخل اتاق می‌شود و بلافاصله تلوزیون را روشن می‌کند. برنامه کودک در حال پخش است. تعدادی بچه روی چند سکو نشسته‌اند و جیغ می‌کشند.
مرد ژاپنی: ببخشید... من سرم شلوغه. یه برنامه‌ای شبکه دوی شما نشون می‌ده که من عاشقشم. نمی‌خوام از دستش بدم. بنابراین خیلی سریع توضیح می‌دم. اینا وسایلیه که باهاشون می‌تونید به ایستگاه برگردید.
او به دو کیسه‌ محتوی ظرف‌های یکبار مصرف غذا اشاره می‌کند. و به یک اسپری رنگ سبز.
مرد ژاپنی:خب... اینا رو بردارین برین دیگه... من کلی کار دارم.
گل‌مکانی بی‌اراده کیسه‌ها را برمی‌دارد.
مرد ژاپنی: درسته... اون اسپری مال شماس خانوم.
رزمریم: من با این چی‌کار کنم؟
مرد ژاپنی: همه چی رو که من نباید بگم. اینا رو بردارین برین... (به تلویزیون اشاره می‌کند) شروع شد.
در تلوزیون مجید قناد پشت به بچه‌هایی که روی سکوها جیغ می‌کشند، و رو به دوربین چیزی می‌گوید که شنیده نمی‌شود. بعد برنامه‌ی دیگری شروع می‌شود: سری جدید مسابقه‌ی محله با اجرای روشن‌پژوه.
مرد ژاپنی جلوی تلوزیون می‌نشیند و حواسش کاملاً به برنامه است. گل‌مکانی و رزمریم که وسایل را برداشته‌اند، با تعجب به او نگاه می‌کنند و خارج می‌شوند.
در تلویزیون، تعداد زیادی بچه در محوطه‌ای جمع شده و جیغ می‌زنند. روشن‌پژوه و یک پسر بچه پشت به آن‌ها و رو به دوربین ایستاده‌اند.
روشن‌پژوه: و حالا یک شیرین‌کاری...
پسر بجه می‌نشیند و پایش را بالا می‌آورد و پشت گردنش می‌گذارد.حالا بچه‌ها یک صدا می‌شمارند: یک و یک و یک، دو و دو و دو... پسر بچه خسته می‌شود و پایش را از گردنش برمی‌دارد.
روشن‌پژوه: ... یه بار دیگه، یه بار دیگه...
مرد ژاپنی می‌خندد. صدای بچه‌ها از داخل تلویزیون می‌آید که می‌شمارند: یک و یک و یک، دو دو دو، سه و سه و سه... بعد هم صدای روشن‌پژوه می‌آید که می‌گوید: ... یه بار دیگه، یه بار دیگه... مرد ژاپنی یکسره می‌خندد. «یک و یک و یک...». «یه بار دیگه، یه بار دیگه».

خارجی/ خیابان/ روز

گل‌مکانی و رزمریم جلوی ورودی یک ایستگاه مترو ایستاده‌اند.
گل‌مکانی: خب... من دیگه می‌رم... تو فهمیدی چی‌کار باید بکنی؟...
رزمریم: آره!... فکر کنم.
گل مکانی: خیلی خب... خداحافظ! تو ایستگاه می‌بینمت!
او رزمریم را ترک می‌کند و داخل ایستگاه می‌شود. رزمریم با تردید به اطراف نگاه می‌کند. به نظر می‌رسد که کمی ترسیده‌است. پس از کمی مکث و با تردید اسپری را از قنداق بچه درمی‌آورد و روی دیواره‌ی ورودی مترو چیزی می‌نویسد. بعد از این که از جلوی آن کنار می‌رود می‌توانیم نوشته را بخوانیم: «چهارشنبه‌سوری سبز». رزمریم همانطور اسپری‌به‌دست کنار ورودی ایستگاه می‌ایستد. مردم با تعجب به او نگاه می‌کنند و از کنارش می‌گذرند.

داخلی/ ایستگاه مترو/ روز

گل‌مکانی در انتظار قطار ایستاده است. دو نفر پشت سرش ایستاده‌اند و دائماً صحبت می‌کنند.
مرد اول: اینا دیگه کارشون تمومه... به جون خودم... یه چیزی می‌دونم که می‌گم.
مرد دوم: بعید بدونم... اینا تازه شروع کردن به...
مرد اول: ... ببین کی بهت گفتم... تا شیش ماه دیگه کارشون تمومه... من با چند تا از این سپاهیای سابق حرف زده‌ام. اینا رفتنین...
مرد دوم: بعید بدونم... اینا تازه شروع کردن به...
قطار می‌رسد و می‌ایستد. گل‌مکانی سوار می‌شود. آن دو نفر هم پشت سرش داخل قطار می‌روند.

داخلی/ قطار، ایستگاه/ روز (ادامه)

گل‌مکانی بلافاصله روی تنها صندلی خالی می‌نشیند و بی‌هدف به شیشه‌ی روبه‌رویش خیره می‌شود. ما آرام روی صورت او زوم می‌کنیم. در این مدت، نورها و سایه‌های گذرا بر چهره‌اش می‌افتند؛ و او آرام‌آرام به خواب می‌رود. روی این تصاویر صدای رادیو معارف را می‌شنویم که از بلندگوهای قطار در حال پخش است. که این صدا هم کم‌کم محو می شود و... سکوت.
صدای مجری: ... خب شنوندگان عزیز و گرامی. با ادامه‌ی برنامه‌ی زلال احکام در خدمتتون هستیم. موضوع این برنامه‌ی ما نجاست و طهارت هست و همراه ما در این بخش جناب حاج آقای سرلک هستند که به سؤالات شما پاسخ خواهند داد، إن‌شاءالله. خواهش می‌کنم، شنونده‌ی ظریف و نکته‌سنج دیگری پشت خط هستند. سلام علیکم. بفرمایید.
صدای شنونده (خانم): سلام.
صدای حاج آقای سرلک: سلامٌ علیکم.
صدای شنونده: من در مورد نجاست مبل سؤال داشتم... چون بچه‌ی کوچیک دارم...
قطار با تکانی می‌ایستد و گل‌مکانی از خواب می‌پرد. صداها دوباره برمی‌گردند.
صدای حاج آقای سرلک: به هر حال باید حکم تطهیر با آب انجام بشه و لذا این وسایل جدید مثلاً بخارشوی و کف و این‌ها به هیچ وجه...
صدای رادیو قطع می‌شود و نام ایستگاه از بلندگوها شنیده می‌شود.
صدای خارج از قاب: ایستگاه میرداماد... از مسافرانی که قصد ادامه‌ی مسیر...
صدای مرد اول خارج از قاب: اما... اینجا که میرداماد نیست! اشتباه اعلام کردن...
گل‌مکانی لحظه‌ای به فکر فرو می‌رود و بعد بلافاصله از جایش بلند می‌شود و راهش را از بین مسافران باز می‌کند. از در خارج می‌شود و از آنچه که می‌بیند، خشکش می‌زند و کیسه های غذا از دستش به زمین می‌افتند: تعدادی کارگر دور هم نشسته‌اند. عروه با لباس کارگران مثل یک رهبر، وسط ایستاده است. آنها هنوز متوجه حضور گل‌مکانی نشده‌اند.
عروه (رو به کارگری که پشت به دوربین نشسته است): خب... یه بار دیگه بهت فرصت می‌دم. این آخرین دفاعته... همون‌طور که می‌بینی رأی اکثریت اینه که تو رو بُکُشیم، بنزما! پس درست و حسابی از خودت دفاع کن.

... ادامه دارد...

نظرات (۲)