pendik escort ataşehir escort
Restbet Restbet üye ol Restbet giriş Restbet kayıt Restbet canlı bahis Restbet yeni adresi
Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
قلاب کمدی ترانه‌ی شیرموز
طوفان موسوی
ایده‌ی پاره‌کردن قسمتی از پوست صورت مادرم تحت عنوان «یک ایده‌ی جالب» وقتی به ذهن‌ام رسید که همه در خانه خواب بودند و من در تاریکی اتاق‌ام در حال گوش‌دادن به یکی از عجیب‌ترین آهنگ‌های وابسته به خصوصی‌ترین بخش روح خود بودم. خواب شبانه در هیئت کلیشه‌ای‌ترین نیاز انسان توانسته بود فضای خانه را سیاه و آرامش‌زده کند، تا از این طریق نیازمندبودن را برای‌ام طبیعی جلوه دهد و معنی کلیشه را با ارجاع به این جمله که «همیشه هم بد نیست» صورتی خوش ببخشد. از بی‌خوابی‌ام لذت می‌بردم و به عملی‌شدن ایده‌ام و غافلگیرکردن مادرم در خواب فکر می‌کردم که صدایی به شدت متاثرکننده و به طرز وحشیانه‌ای غمگین را توی سرم شنیدم. آهنگ به جایی رسیده بود که سازی رویایی با ملودی‌ای کودکانه، میان صداهای پایینِ کُر راه می‌رفت و ترومپتی که آواهای حماسی و رمانتیک‌اش را نمی‌توانستم از هم تشخیص دهم، نواخته می‌شد. کُر به صورت مقطعی صدای‌اش را زیرتر می‌برد و سعی داشت خودش را با ملودی هماهنگ کند و لحظه-به-لحظه شفاف‌تر می‌شد. از تخت‌ام بیرون آمدم. کلید اتاق‌ام را از روی در برداشتم و رهسپار اتاق پدر و مادر شدم. صدای متعلق به گیتار دیستورت‌شده‌ای که از زیر آب خودش را به ترومپت نزدیک می‌کرد –قسم می‌خورم صدای حرکت جسمی سنگین را همزمان در آب می‌توانستم بشنوم- هوشیاری‌ام را رنگ تازه‌ای می‌بخشید. در اتاق بسته بود. مانع عجیبی نبود، بازش کردم. دو نفر که حدس می‌زنم حداقل یک نفرشان به سختی خواب‌اش برده بود، زیر تخت باشکوه و کهنه‌ای به خواب رفته بودند. زنی که شبیه مادرم بود را از زیر تخت بیرون کشیدم و کلید را روی پوست صورت‌اش، زیر یکی از چشم‌هایش، فشار دادم و پایین کشیدم. غافلگیر شده بود و هیجان‌زده جیغ می‌کشید، پدرم از زیر تخت بیرون آمد و آشفته پرسید چه کار دارم می‌کنم، اما منتظر جواب نشد و به طرف من حمله کرد. عجیب آنکه وقتی داشتم کلید را وارد ماهیچه‌های زیر چشم مادرم می‌کردم، دل‌ام برای‌اش تنگ شد. او از من دور نبود و درست زیر دست‌های‌ام بود، اما فکر کردم که سال‌هاست ندیدم‌اش، و می‌توانستم از شدت دلتنگی در فراق‌اش گریه کنم. انتظاری که از آهنگ پخش‌شده برای گوش‌های‌ام داشتم این بود که ریتم آرام و رمانتیکی به خود بگیرد تا تضاد میان صدا و تصویری که می‌شنیدم و می‌دیدم، زیباییِ کلیشه‌ای‌ای را به وجود آورد، اما چیزی‌که شنیدم اضافه‌شدن سازهایی جدید به سازهای قبلی بود، که پرسش و پاسخِ پُرسر و صدایی را با آن ملودی و گروهِ کُری که برآورد نسبی‌ام سپاهی بالغ بر 800-900هزار نفر است، به راه انداخته بودند. پدرم وحشیانه –و به سختی- مرا از مادرم جدا کرد و چون تازه از خواب بیدار شده بود و نمی‌دانست چه کار دارد می‌کند، بدون برنامه‌ریزی توی سر و صورت‌ام می‌زد و در ادامه سهوا سرم را به گوشه‌ی تخت کوبید.

به نظر هر چه ساز در عمرم شنیده بودم در آن آهنگ جمع شدند و این می‌توانست یک آهنگ استثنایی باشد. «عجیب‌ترین آهنگ» یا مثلا «وسیع‌ترین آهنگ از نظر سازبندی» عنوان‌هایی‌اند که برای شرکت در جشنواره‌های موسیقی مناسب به نظر می‌رسند.



فردای آن شب تصمیم گرفتند مرا با سری باندپیچی‌شده نزد پزشکی روانی ببرند. شوخی نمی‌کنم، آقای دکتر به واقع روانی بود. می‌پرسد «چرا آمدی اینجا؟» جواب می‌دهم من نیآمده‌ام، مرا آورده‌اند. می‌گوید «اگر فکر می‌کنی حضورت اینجا ضرورتی ندارد باور کن که من هم نمی‌خواهم تو به زور اینجا باشی. درک‌ات می‌کنم. پدر و مادرت راجع‌به تو فکرهایی می‌کنند و حالا تو را به زور اینجا آوردند تا از نظر خودشان تو را درمان کنند...» توضیح واضحات اگر کار روانی‌ها نیست پس کار چه‌جور انسان‌هایی است؟ مهربان‌ها؟ یعنی از سر دلسوزی شروع کنند برایت توضیح دادن که «بله... این‌ها چیزهایی است که خودت بهتر از من می‌دانی و...» نه. اگر این مهربانی است پس من هم روانی هستم! به دکتر فرصت فکرکردن دادم. گفتم «من شب‌ها توی رختخواب هوسِ یک لیوان شیرموز می‌کنم و وقتی بفهمم شیر توی خانه‌ی‌مان نداریم غمگین می‌شوم. تا حالا این‌طور شده‌اید؟» مردک شروع کرد به دسته‌بندی کردن احساسات آدمیزاد! «پس گرسنه بودی، اما چیزی را که می‌خواستی نداشتی. در نتیجه غمگین شدی. درست است؟» آفرین 10 امتیاز! مضخرف می‌گوید. اگر روزی از علم روان‌شناسی متنفر شوم برای همین دسته‌بندی‌کردن‌هایش خواهد بود. ادعای نظم‌دادن به روحیه‌ی انسان چشم‌هایش را کور کرده بود. آقای دکتر نمی‌توانست چیزهایی را که می‌گفتم درک کند. گفتم «باشد. برای تفریح هم که شده برای‌تان توضیحاتی می‌دهم. مادر من دوستی دارد که پرستار است و طی یک حادثه در بیمارستان و توسط یکی از مریض‌های بدحال، اتفاقی پوست زیر چشم راست‌اش پاره می‌شود. عشق و علاقه‌ی خالصانه‌ای که به کارش داشته او را به پرستارماندن در آن بیمارستان ترغیب می‌کند. و بی‌توجه به آثار دوختگی و کبودیِ حاصل از جراحیِ زخم زیر چشم، همچنان به کارش ادامه می‌دهد. دوست مادرم وقتی برای اولین‌بار با چهره‌ی جدیدش به خانه‌ی ما آمد، نسبت به رفتار پرستارگونه‌اش علاقه‌ای در من پیدا شد. باور کنید زیباییِ چهره‌اش با آن دوختگی زیر چشم‌اش چند برابر شده بود و مرا مجذوب خودش می‌کرد. لبخند‌ش آزارم نمی‌داد و ناعادلانه‌ترین صفتی که می‌توان در مورد خنده‌های‌اش به کار برد «غیرواقعی» است. اگر می‌خندید ناخودآگاه مرا به خنده وا می‌داشت و اگر اخم می‌کرد ترس عاشقانه‌ای وجودم را احاطه می‌کرد.» دکتر بی‌شعور وسط حرف‌ام پرید و گفت: «پس تو عاشق دوست مادرت شده بودی.» کاری که کردم تکراری‌ترین کار غیرمتعارف دنیا بود. یعنی محل حادثه (آن اطاق پرسش و پاسخ) را بدون کلمه‌ای حرف‌زدن ترک کردم. به نزدیک‌ترین سوپرمارکت رفتم، و دو پاکت شیر برای خانه خریدم. پدر و مادر مهربانم توی خانه منتظرم بودند و کمی هم نگران،‌ که خب طبیعی است. وقتی درِ خانه را باز کردم آنها به پیشوازم آمدند و هر دو را در آغوش گرفتم. شیرها را توی آشپزخانه گذاشتم و از مادر و پدرم برای اتفاق آن شب عذرخواهی کردم. از فکرهای بدی که به سرشان زده بود گفتند و همراه با اشکی که در چشم‌های هر دوی‌شان برق می‌زد، به آن خیالات منفی خندیدند. به شوخی نمکدانی را از آشپزخانه آوردم و روی زخم پایین چشم مادرم پاشیدم و با هم به این کار من خندیدیم. سکندری خوردم و وارد اتاق‌ام شدم. در واقع در آن ظاهر شدم... اتاق عجیبی شده بود... کلمه‌ها شاید برای توصیف‌اش کافی نباشند اما لازم هم نیستند... لطیف؟ سیاه؟ رویایی؟ قطعا نمی‌دانم.

پی‌نوشت:
خوشبختانه پوستِ نزدیک به چشم مادر یک‌بار دیگر توسط من پاره شد. الان که دارم این‌ها را می‌نویسم در حال تماشاکردن میکروب‌هایی هستم که در دسته‌های پرجمعیت وارد زخم می‌شوند. عفونت فوق‌العاده‌ای است. پدر گوشه‌ای افتاده و می‌خواهد چیزی بگوید... هماهنگی صدا و تصویر اینجا حیرت‌انگیز است.
نظرات (۷)