pendik escort ataşehir escort
Restbet Restbet üye ol Restbet giriş Restbet kayıt Restbet canlı bahis Restbet yeni adresi
Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
کیف L'etranger
معین فرّخی
LE dimanche, j'ai eu de la peine à me réveiller et il a fallu que
Marie m'appele et me secoue. Mous n'avons pas managé prace que nous voulions
nous baigne tôt. Je me sentais tout à fait vide et j'avais un peu mal à la tête.
Ma cigarette avait un gout amer. Marie s'est moquée de moi parce qu'elle disait
que j'avais "ine tête d'enterrement". Elle avait mis une robe de toile blanche
et lâché ses cheveux. Je lui ai dit qu'elle était belle, elle a ri de
plaisir.
L'etranger, Albert Camus

IT was an effort waking up that Sunday morning; Marie had to jog my
shoulders and shout my name. As we wanted to get into the water early, we didn’t
trouble about breakfast. My head was aching slightly and my first cigarette had
a bitter taste. Marie told me I looked like a mourner at a funeral, and I
certainly did feel very limp. She was wearing a white dress and had her hair
loose. I told her she looked quite ravishing like that, and she laughed
happily.
Stranger, Albert Camus

یکشنبه به زحمت از خواب برخاستم، به طوری‌که «ماری» می‌بایست مرا صدا کند و تکانم بدهد. چیزی نخوردیم. زیرا می‌خواستیم صبح زود به شنا برسیم. حس می‌کردم از همه چیز خالی هستم. و کمی سردرد داشتم. سیگار به دهانم مزه‌ی تلخی داشت. «ماری» مرا مسخره می‌کرد. زیرا که می‌گفت «قیافه‌ی عزا گرفته‌ای» دارم. لباس نخی سفید پوشیده بود و موهایش را باز گذاشته بود. به او گفتم قشنگ شده است. و او از شادی می‌خندید.

بیگانه، آلبر کامو، ترجمه‌ی جلال آل‌احمد و علی‌اصغر خبره‌زاده، انتشارات نگاه

یکشنبه سختم بود بیدار شوم و باید ماری مرا تکان می‌داد و صدا می‌زد. چیزی نخوردیم چون می‌خواستیم صبح زود شنا کنیم. حس کردم حسابی خالی هستم و سرم هم کمی درد می‌کرد. سیگارم تلخ‌مزه بود.
ماری مسخره‌ام می‌کرد و می‌گفت مثل ماتم‌گرفته‌ها شده‌ام. پیراهن کتانی سفیدی تنش بود و موهایش را باز کرده بود. به او گفتم خوشگل شده و او از سر خوشی خندید.

بیگانه، آلبر کامو، ترجمه‌ی لیلی گلستان، نشر مرکز

یکشنبه، سختم بود بلند شوم. ماری ناچار شدچندبار صدایم کند و تکانم دهد. چیزی نخوردیم. چون می‌خواستیم اول وقت خودمان را به دریا برسانیم. انگار وجودم پوک پوک شده بود. سرم هم مختصری درد می‌کرد. سیگار به دهانم تلخ می‌آمد. ماری دستم می‌انداخت و می‌گفت «مثل آدم‌های عزادار» شده‌ام. لباس کتانی سفیدی تنش کرده بود و موهایش را هم رها. گفتم خوشگل شده است. کیف کرد و خندید.

بیگانه، آلبر کامو، ترجمه‌ی خشایار دیهیمی، نشر ماهی
نظرات (۱۲)