pendik escort ataşehir escort
Restbet Restbet üye ol Restbet giriş Restbet kayıt Restbet canlı bahis Restbet yeni adresi
Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
دیوانگی در پیاده‌رو ماشین مقاله‌نویسی
محمد میرزایی
اگر شما از آن دسته افرادی باشید که این چند ماه مقاله‌های نوشته شده درباره‌ی جنبش سبز را خوانده باشید شاید با من هم‌عقیده باشید که تعداد بسیار از این مقاله‌ها شبیه هم هستند. منظورم فقط نکته‌های اصلی مطرح شده نیست. ساختار مقاله، روش ارائه‌ی مطلب و حتی سرفصل‌های اصلی و همه چیز شبیه هم به نظر می‌رسند. میزان این شباهت بعضی وقت‌ها به حدی می‌رسد که ممکن است فکر کنید یک مقاله را برای بار دوم می‌خوانید و با مرور کردن مقاله‌های خوانده شده [واقعاً کسی حوصله‌ی این کار را دارد؟] متوجه شوید که یک مقاله‌ی کاملاً ‌جدید است.

از طرف دیگر افراد زیادی هم وجود دارند که در این باره مقاله می‌نویسند. افراد زیادی با تخصص‌ها و مهارت‌ها و معلومات مختلف. ولی این گوناگونی نویسندگان باعث نمی‌شود که مطالب هم گوناگون شوند. انگار هر کسی که در این باره می‌نویسد مجبور است در همان استایل بنویسد. [البته همیشه استثناهایی هم وجود دارند]

این قضیه فقط به جنبش سبز مربوط نمی‌شود. این روزها نوشتن یک مقاله درباره‌ی اوضاع اقتصادی مملکت، یا هر چیز دیگری هم ماجرای مشابهی دارد. نوشتن نقد یک فیلم یا کتاب یا هر مقاله‌ی مطبوعاتی یا اینترنتی دیگری هم اوضاع بهتری ندارد. شاید دلیل این ماجرا متوقف ماندن شرایط فرهنگی کشور باشد. یک مثال وقیحانه بزنم: شما در یک کشتی نشسته‌اید و قسمتی از کشتی سوراخ است. داخل کشتی هم پر است از متخصصان مختلف، از مهندسی گرفته تا طراحی صنعتی و دکوراسیون داخلی و حتی آشپزی و غیره. واضح است که اگر به هر کدام از آنان فرصت صحبت کردن داده شود درباره‌ی همین سوراخ بودن کشتی صحبت می‌کنند، نه حرف دیگری. حالا اگر رئیس کشتی توجهی به این مسئله نشان ندهد و به دکوراسیون و غیره گیر بدهد مسلم است که تمام افراد کشتی فقط درباره‌ی همین سوراخ صحبت خواهند کرد و حرف همه شبیه هم خواهد شد.

البته مسئله فقط این نیست. چرا که در چنین شرایطی افراد غیر متخصص داخل کشتی هم همین حرف‌ها را تکرار می‌کنند و فرقی بین هیچ‌کدام از آن‌ها نخواهد بود. یعنی متخصصان از تخصص خودشان استفاده نخواهند کرد و آدم‌های کوتوله نقشی مشابه آن‌ها ایفا خواهند کرد. آسیب مهم این واقعه بزرگ شدنِ الکی آدم‌های کوتوله است.

البته این سوراخ تنها دلیلِ یک‌سان شدن مقاله‌ها نیست. یعنی نباید از کم بودن معلومات عمومی نویسندگان و تنبلی عمومی روشنفکران و اوضاع اسف‌بار علوم انسانی در ایران به سادگی گذشت.

در چنین شرایطی است که نامِ نویسنده‌ی مقاله‌ها به چشم نمی‌آید. شما یک مجله را از ابتدا تا انتها می‌خوانید و در تمام طولِ خواندن خودتان یک حس ثابت دارید. در انتها هیچ‌کدام از مقاله‌ها به طور خاص در ذهن شما باقی نمانده و همین‌طور نام هیچ‌کدام از نویسنده‌ها: هیچ نویسنده‌ای چهره نمی‌شود. این تیم‌ها هستند که می‌توانند معروف شوند. آن هم نه به خاطر کیفیت چیزهایی که می‌نویسند، که به خاط جامع بودن تیم‌شان. چرا که در چنین شرایطی برگ برنده با تیمی است که بتواند محتوای زیاد تولید کند. درباره‌ی همه چیز بنویسد و مخاطب احساس کند که با یک تیم حرفه‌ای روبه‌رو است که در این اوضاع خر تو خر چیزی از دست‌شان در نمی‌رود و درباره‌ی همه چیز خواهند نوشت.

این‌جا نوشتن یک مقاله به تنهایی اتفاق مهمی نیست. شما درباره‌ی یک فیلم خاص می‌نویسید، خب هر کس دیگری هم می‌تواند درباره‌ی همین فیلم بنویسد. مقاله‌های شما فرق خاصی باهم نخواهند داشت. پس شما برای به چشم آمدن چه‌کار می‌کنید؟ پاسخ ساده است: با یک تیم همکاری می‌کنید. درباره‌ی همه‌ی فیلم‌ها و کتاب‌ها می‌نویسید. پرونده‌های مفصل و قطوری از نویسنده‌ها و کارگردان‌ها به آن ضمیمه می‌کنید. چند مصاحبه پیدا می‌کنید. با یک آدم معروف ایرانی مصاحبه می‌کنید. با این کارها فرق شما با بقیه‌ی همکاران‌تان این است که مجله [یا سایت، برنامه‌ی تلویزیونی] شما به نظر مردم پربارتر و غنی‌تر و کامل‌تر می‌آید و شما معروف می‌شوید. زیاد نوشتن جای خوب نوشتن را می‌گیرد.

هفته‌نامه‌ی ایران‌دخت در هر شماره حدود ۵۰ مقاله دارد و هفته‌نامه‌ی نیویورکر ١۰ تا.
نظرات (۱۴)