pendik escort ataşehir escort
Restbet Restbet üye ol Restbet giriş Restbet kayıt Restbet canlı bahis Restbet yeni adresi
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
از گوشه و کنار دنیا هنوزِ لحظه‌های زندگی
علی حسینی
می‌شه بسه؟؟؟



این هم از آن صحنه‌هایی است که فقط در ایران ما پیدا می‌شود. وقتی با خانوم دال این صحنه را دیدیم، ناخودآگاه گفتم «می‌شه بسه؟». فکر می‌کنید خانوم دال که در آن شرایط از شدت خنده به سختی نفس می‌کشید چه جوابی داد؟ خانوم دال گفت «آ ما ماااااا» (داونه) و دو تایی تا خود کافه‌ملوسی (اسمی که خانوم دال به کافه‌ی محبوبمان داده) خنده را زندگی کردیم.
اما بعد از آن به ذهنم رسید ای کاش زندگی واقعاً دکمه‌ی بازگشت داشت. وقتی اين را با خانوم دال در ميان گذاشتم تا چند ثانيه از تعجب قادر به حرف زدن نبود. بعد از آن گفت که او هم در آن لحظه به همین موضوع فکر می‌کرده. جداً عجیب نیست؟

ماشین آقای گلزار



حالا که بحث ماشین شد، مناسب دیدم عکس ماشین محمدرضا گلزار عزیز را که به‌سختی پیدا کرده‌ام در این‌جا به نمایش بگذارم. این عکس به درخواست ساینا، ملیکا، مستانه و مهرنوش عزیز در اختیارتان قرار می‌گیرد. امیدوارم دست از سر کچل من بردارید خانومیا!

یک عکس جالب



خب نوبتی هم که باشه نوبت عکس خود محمدرضا گلزار است و سرمربی سابق تیم ملی و فعلی پرسپولیس. بله، از علی دایی صحبت می‌کنم. امیدوارم از این عکس کمیاب استفاده کرده باشید.
[خوب شد ساینا جان؟ بی‌حساب شدیم؟ ;)]

تقدیم به خانوم دال، با عشق و نکبت



تو هیچ‌وقت واسه من مثل یه شاخه گل نبودی
آخه گل که می‌دونی افسونگر و زیباست
هزار اسیر و دل‌داده و عاشق داره اما
از تیغ غرورش چه زخم‌ها که رو دل‌هاست
نمی‌خوام که بگم حتی برام نوگل بهاری
آخه گل که همیشه زیبا نمی‌مونه
تا بهار که میاد قشنگ و پرغروره اما
بهار که موندنی نیست یه روزم نوبت خزونه

حکایت بهلول و هارون‌الرشید

روزی هارون‌الرشید مبلغی به بهلول داد که بین فقرا و نیازمندان قسمت کند. بهلول وجه را گرفت و لحظه‌ای بعد آنرا به خلیفه بازگرداند. هارون دلیل این امر را سؤال کرد. بهلول گفت: هر چه فکر کردم از خلیفه محتاج‌تر و فقیرتر نیافتم. چرا که می‌بینم مأموران تو به ضرب تازیانه از مردم باج و خراج می‌گیرند و در خزانه‌ی تو می‌ریزند، از این جهت دیدم که نیاز تو از همه بیشتر است، لذا وجه را به خودت بازگرداندم!!!

سخنی با خوانندگان



نمی‌دانم چند درصد از خوانندگان متوجه شدند که من عنوان یکی از مطالب را از یک داستان معروف وام گرفته‌ام. آقای سلینجر. من این آقای سلینجر را دیر کشف کردم، فی‌الواقع بعد از مرگش. در نشریاتی که به لطف خانوم دال مطالعه می‌کنم، خبر مرگ آقای سلینجر را خواندم و البته ناگفته نماند که همراه آن تعدادی از کتاب‌های آقای سلینجر را هم هدیه گرفتم. حالا چند شبی است که با مزه‌مزه‌کردن این کتاب‌ها به خواب می‌روم، نمی‌دانید چه لذتی است...
نظرات (۱۷)