pendik escort ataşehir escort
Restbet Restbet üye ol Restbet giriş Restbet kayıt Restbet canlı bahis Restbet yeni adresi
Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
قلاب کمدی مفلوک
طوفان موسوی
از اجداد گوش‌ها هم می‌توان به تاریکی اشاره کرد، که وقتی به آن برمی‌گردند بهتر کار می‌کنند:

مفلوک


پیشنهاد مبتنی بر تسکین،‌ فراموشی یا از بین‌بردن درد در خانه‌ی ما معمولا به دو حرکت منتهی می‌شود. اولی نمازخواندن و دومی خوابیدن است. این پیشنهادها را با توجه به افراد خانواده می‌توانم توضیح دهم، که مثلا اولی را کسی پیشنهاد می‌دهد که نمازی را که خیلی‌ها روزانه می‌خوانند، او نه تنها این کار را نمی‌کند که بعید می‌دانم حتی جمله‌های هنگام نماز را پس و پیش نخواند. یا پیشنهاد خوابیدن را از زبان کسانی می‌شنوید که بزرگ‌شده‌ی مکتب ترجمه هستند. بعد از اینکه حرف‌های همدیگر را برای هم به زبان بومی‌شان برگرداندند –احتمالا برای جا افتادن مطالب- و رسیدن به آرامش، به خواب می‌روند. بی‌ادبی نکرده‌ام اگر تکرار کنم، که اهالی خانه‌ی ما برای کنارآمدن با دردهایشان، یا نماز می‌خوانند یا به رختخواب می‌روند. هدف غیراصلی‌ام از این اضافه‌گویی‌ها درمورد افرادی که توانایی دفاع از خود را ندارند و می‌توانند من را به بدگویی متهم کنند، این است که رازی را درمورد خود فاش کنم. رازی که نسبت‌اش را با خود نمی‌دانم تا رابطه‌ای طبیعی و منطقی با آن برقرار کنم. می‌توانم به بهانه‌ی آن کم‌اشکال‌ترین دروغ‌ها را تحویل شکنجه‌گری آشنا بدهم، وقتی به قصد احترام یا کمک به مخلوق‌اش خواهان شنیدن آن می‌شود. راز مگوی‌ام بعد از درمیان‌گذاشته‌شدن غمگین خواهد شد. می‌دانم که آن را به جمله‌های بی‌ارزشِ گوینده‌اش تبدیل خواهم کرد تا رازبودنش مورد سوال قرار بگیرد که «آیا راز تو این بود؟»، «من که نکته‌ی اسرارآمیزی در آن ندیدم!» و یا این مناسب‌ترین جمله‌ که «این‌ها همه طبیعی است و تو در فلان موقعیت قرار داری و فلان تفکرات به سراغ‌ات می‌آیند. پس آرام باش و چند بار نفس عمیق بکش.» و بعد دور شوند و بروند تا دیداری بعد.

اگر مادرم آن روز صبح وقتی من به دلیل خستگی ناشی از شب‌بیدارماندن که با آرامشِ غیرقابل‌انکاری خوابیده بودم، وارد اتاق‌ام نمی‌شد و آن کار اشتباه را نمی‌کرد، من الان داشتم راجع‌به موضوع دیگری داستان می‌بافتم. هر چه که هست احساس می‌کنم خودخواسته و به دور از انواع اجبار از راز عزیزم سخن می‌گویم.

مادرم با کوله‌باری از نگرانی و حرف‌هایی برای زدن (جهت به آرامش‌رسیدن)،‌ وارد اتاق‌ام شد و بی‌درنگ نزدیک پنجره رفت، تا پرده‌هایی را که مدت‌ها روح‌ام را محافظت می‌کردند، کنار بزند. در رختخواب بیدار بودم –او هم این را خوب می‌دانست- و همه‌ی حواس‌ام به دستی بود که هر لحظه به پرده‌ نزدیک‌تر می‌شد. ناگهان سیلی از نوری زشت و طبیعی وارد اتاق تاریک و زیبای من شد. مادر بالای سرم ایستاد و صدای‌ام زد. حرکات‌اش آشکارا عصبی بود و می‌شد نشانه‌ای از بی‌صبری و تمام‌شدن آستانه‌ی تحمل را در صدای‌اش تشخیص داد. نخواستم زیاد معطل نگه‌ش دارم. لبه‌ی تخت نشستم. گفت که دیشب به خاطر من خواب‌اش نبرده و به این فکر می‌کرده که چرا فرزندش باید به تاریکی اتاق وابسته باشد؟ «نمی‌توانم برای همیشه ساکت باشم و در این مورد چیزی نگویم.»، «روز به روز داری دلگیرتر و تلخ‌تر می‌شوی.»، «یک هفته، دو هفته، یک ماه، یک سال، دیگر کافی است. گفتم اقتضای سن‌ات است و دوره‌ای است مثل همه‌ی دوره‌های زودگذر. فکر نمی‌کنی دارد زیادی لوس می‌شود؟ هرچند دیگر نمی‌توانم به افکار تو اهمیت بدهم. خودت باعث این‌کار شدی، نمی‌ذارم خودت را همیشه این‌طور دلگیر و افسرده نشان دهی.»، او البته از فواید نور خورشید و تاثیر آن بر شادابی و تغییر نگاه به زندگی بارها برای‌ام گفته بود و آن روز صبح هم می‌توانم بگویم به جز دو یا سه کلمه‌ی جدید که برای تاثیرگذاری بیشتر از آنها استفاده کرد، همان کلمه‌های همیشگی را تکرار کرد. به زودی پانزده ساله می‌شدم و ایجاد تنوع در بعضی اعمال‌ام را بد نمی‌دیدم. مادرم می‌‌توانست نشانه‌ای باشد، از دنیای ارواحی، که می‌خواستند مرا متوجه چنین تنوعی کنند. نگاه‌ام به دست‌های‌اش بود که تصمیم گرفتم سکوت‌ام را بشکنم و آرام‌اش کنم. سرم را بالا گرفتم و به چشم‌های‌اش نگاه کردم. به نگرانی‌اش احترام گذاشتم و علیه آن حرفی نزدم. هر چه بود در تائید اشتباه‌هات‌ام گفتم، و دلیل وابستگی‌ام به تاریکی را با اعتماد به نفس –او ‌محکم و بدون تپق حرف‌زدن را دوست دارد. در واقع به نوعی وابستگیِ به اعتمادبه‌نفس رسیده- برای‌اش شرح دادم. «نباید انقدر طولانی می‌شد. شما به من فرصت دادید، اما من نتوانستم راه خلاصی از آن را پیدا کنم. خیلی برایم سخت بود. الان هم که با این وضع می‌بینم‌تان از خود خجالت می‌کشم. مطمئینا نمی‌خواهم بگویم از این به بعد هر چه شما بگویید همان را انجام خواهم داد تا به شما توهین کرده باشم، چون چنین چیزی غیرممکن است. اما قول می‌دهم هر آنچه را که مربوط به گذشته‌ی دلگیرم بوده را برای‌تان کم‌رنگ‌تر کنم و برای محوشدن‌اش از خاطر شما تمام سعی خود را بکنم.» و البته دلیل‌هایی چون فلان شب که فلان دعوا در خانه‌‌ی‌مان اتفاق افتاد و بهمان شکست عاطفی و تاثیر مخرب همه‌ی این‌ها بر روان‌ام را، بهانه‌ی مناسبی برای درمیان‌گذاشتن با مادرم دیدم، تا با حل‌کردن آنها و در نتیجه فکرِ کمک‌کردنِ به من، بتواند آرامش‌اش را حفظ کند.

.

با موجود پیری زندگی می‌کنم که جنسیت‌اش را نمی‌دانم. ما مدت‌ها است با هم در یک اتاق هستیم و تنها چیزی که اطلاعاتی از او به من می‌دهد صدای‌اش است. حتما می‌دانید که اگر او کنار من و همراه من در اتاق پرسه می‌زد، تا الان همه‌ی اهالی خانه آن را دیده بودند و برای کنارآمدن با او راه‌حل‌های متفاوتی، از کشتن تا اهدا به خانه‌ی سالمندان، پیشنهاد می‌دادند. از در مخفی‌ای که در وسط اتاق‌ام است اگر عبور کنید –و من هیچوقت جرات این کار را نداشته‌ام-، وارد زیرزمینی می‌شوید که محل زندگی اوست. زندگی که می‌گویم منظورم از صبح تا شب حرف‌زدن درمورد خودش است. پیرزن یا شاید هم پیرمرد، با صدایی لرزان و سرعتی خسته‌کننده، از خودش حرف می‌زند. نمی‌دانم چند ساله بودم که اولین‌بار صدایش را از زیر اتاق شنیدم و گوش‌های‌ام را تیز کردم تا بفهمم چه می‌گوید تا الان بهتان بگویم عادت‌کردن به صدای‌اش چقدر برای‌ام زمان برد، اما ترسی که شب‌ها قبل از شروع حرف‌های‌اش به سراغ‌ام می‌آمد را فراموش نکرده‌ام. درمورد عرق‌کردنِ زمان ترس، حرف‌های غیرواقعی زیاد شنیده‌ام و هیچ‌کدام‌شان را نمی‌توانم با ترس‌های اولیه‌‌ام بعد از شنیدن صدای آن موجود پیر مقایسه کنم. خیسی پیشانی‌ام را احساس می‌کردم و توانایی سخن‌گفتن را از دست می‌دادم. بغضی که من از ترس صدای زیر اتاق داشتم، سراغ هیچ انسانِ پرحرفی نخواهد رفت، چرا که مشاهده‌ی یک ماورالطبیعه‌ی واقعی، هر انسانی را کم‌حرف بار می‌آورد. خلاصه می‌کنم، باید راهی برای ترس‌های شبانه‌ام پیدا می‌کردم. بعد از گذشت چند هفته‌ی زجرآور و کشنده، متوجه شدم موجود پیر، نسبت به تاریکی اتاق واکنش نشان می‌دهد. روزها ساکت بود و وقتی شب می‌شد داستان‌بافی‌هایش را شروع می‌کرد. روزی که پرده‌های اتاق‌ام را کشیدم و صدای‌اش را شنیدم، فکری به سرم زد. نمی‌توانستم از دست او خلاصی پیدا کنم، پس باید به صدای‌اش عادت می‌کردم. این شد که تاریکی را چون معشوقه‌ای نفرت‌انگیز دیدم و پرده‌ها بعد از گذشت ماه‌ها برای‌ام حکم نگهبان پیدا کردند. حالا به داستان‌های پیرزن یا پیرمردی که در اتاق‌ام است علاقه‌مند هم شده‌ام. صدای‌اش به نسبت گذشته ترس کمتری را در من زنده می‌کند. برای دیدن چهره‌اش کنجکاو نیستم که بخواهم وارد زیرزمین اتاق‌ام شوم. از همان توی اتاق همه چیز خوب است. در مخفی وسط اتاق یکی از رازهای زندگی‌ام خواهد بود و می‌توانم آن را تحت عنوان قصه‌ای عجیب ولی واقعی، برای مردمانی که دیگر از زمان من دورشده‌اند، تعریف کنم و این‌طور انسان‌ها را سرگرم کنم. تنوعی هم که تازگی‌ها داده‌ام این است که دوباره مثل قدیم، فقط شب‌ها، و البته این‌بار بدون آن ترس‌های غیرقابلِ تحمل، داستان‌های‌اش را دنبال می‌کنم. بگویم الان کجای قصه‌اش است؟ دارد چیزهایی درمورد وقتی که 14 ساله بوده و اتفاق‌های ریز و درشتی که در آن سال‌ها برای‌اش افتاده، تعریف می‌کند.
نظرات (۱)