Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
مغز فسفر غیرمنتظره... عین انِ کفتر (۲)
آریا باقر
آنچه گذشت:
اگر یادتان باشد عروه به بنزما گفت که مرگ، او را تا ایستگاه تعقیب کرده و الآن هم روی شانه‌ی چپش است و کوبایاشی هم که برای پیدا کردن خنجر پدری‌اش به قسمت تاریکی از ایستگاه رفته‌بود، به چیزی شبیه دسته‌بیل خورد و روی چیزی شبیه تل خاک افتاد و وقتی از تاریکی بازگشت، آغشته به گرد سیمان بود. همچنین کسی در طرف دیگر ایستگاه به رزمریم هشدار داد که آن‌ها باید از آنجا بروند. در قسمت پیش هم دیدیم که رزمریم و گل‌مکانی، برای بازگشت به ایستگاه ناچار به یادآوری اتفاقات منجر به خروجشان از ایستگاه شدند: مردی با لباس کارگران وارد ایستگاه شد و چراغ‌ها را روشن کرد که در ابتدا نور آن چشمشان را آزرد. مرد کارگر مانع خروج آنها از ایستگاه شد. اینک ادامه‌ی ماجرا:

ایستگاه (قسمت چهارم از سری دوم)/ غیرمنتظره... عین انِ کفتر (۲)


داخلی/ ایستگاه/ روز

مرد کارگر «گیر‌کردگان در ایستگاه» را به صف کرده‌است و جلویشان رِِژه می‌رود. آنها هم مثل بچه دبستانی‌هایی که تنبیه شده باشند، سرشان را پایین انداخته‌اند. حالا می‌بینیم که مرد کلاه ایمنی کارگران را هم در دست دارد.
مرد: این چه وضعشه؟ چرا جواب نمی‌دین؟ می‌گم شما اینجا چی کار می‌کنین؟یه نگاهی به دور و بر خودتون بندازین.
حالا که چراغ‌ها روشن است، همه جای ایستگاه روشن شده و زوایایی که قبلاً در دید نبود کاملاً مشخص است. ما با چند تصویر که به هم کات می‌شوند، دور و بر آنها را می‌بینیم: در هر گوشه‌ای تلی از ماسه یا سیمان با بیل و کلنگ وجود دارد. بعضی قسمت‌ها که از محل استقرار آن‌ها دور بوده هنوز کفپوش ندارند. بعضی جاهای دیوارها هم هنوز سنگ نشده‌اند. اینجا یک «ایستگاه در دستِ تعمیر» است.
مرد کارگر: چرا لالمونی گرفتین؟
گل‌مکانی: ما خودمون که دلمون نمی‌خواست بیایم این‌جا. برای شخص من این‌طور اتفاق افتاد که قطار وایستاد و گفت ایستگاه میرداماد. منم پیاده شدم.
مرد کارگر: برو آقا خر خودتی. مگه می شه؟... لابد شما جاسوسی چیزی هستین اومدین تو کار مملکت خراب‌کاری کنین. چه خیال باطلی! ملت عظیم ما با این بادا نمی‌لرزه. همه تونو تحویل می‌دم (به بنزما اشاره می‌کند). ببینم تو اون خواننده اون‌ورآبیه نیستی که بی‌ناموسی می‌خونه؟
کوبایاشی: هی ما هیچی نمی‌گیم... مردک خیلی بد صحبت می‌کنی ها... اصلاً این خراب‌شده چرا نگهبانی، کوفتی، چیزی نداره که مردم توش گیر نیفتن؟ همینطوری گذاشتین رفتین لابد در هم اون بالا قفل بوده. اصلاً من ازتون شکایت می‌کنم. می‌دم باباتونو در بیارن.
مرد کارگر: با من کل‌کل نکن ها... من بچه کرجم. با این بادا هم نمی‌لرزم.
کوبایاشی: نه بابا؟... جان من؟ کجا می‌شینی؟
مرد کارگر: حسین آباد.
کوبایاشی: بَه... داداش من یه چیزی گم کردم این‌ورا. حالا که چراغا رو روشن کردی با اجازه‌تون برم دنبالش بگردم.
مرد: چاکریم داداش... اجازه‌ی مام دست شماس.
کوبایاشی: اینا هم همه‌شون یه تخته‌شون کمه. تقصیر خودشون نیس. شما آقایی کن ببخششون بذار برن.
مرد کارگر: باشه حالا به خاطر گل روی شما می‌بخشیمشون.
کوبایاشی به گوشه‌ای می‌رود و شروع به گشتن می‌کند.
مرد: خیلی خب... برین دیگه... اینجا وایستادین چی کار؟
عروه: نه آقا! ما نباید بریم... نمی‌ریم.
مرد کارگر: هان؟
عروه: ببین آقا. من یکی از زندگی اون بیرون خسته شده‌ام. حاضرم بمیرم. ولی دیگه پامو از اینجا بیرون نمی‌ذارم. شما که اینجا کار می‌کنین، حتماً با من موافقین که اینجا یه خاصیتی داره. زندگی تو این ایستگاه قشنگ‌تره.
مرد کاملاً تحت تأثیر قرار می‌گیرد. اشک در چشمانش جمع شده است.
مرد کارگر: من فکر نمی‌کردم کس دیگه ای هم اینطوری فکر کنه.
بنزما (با تردید): چرا... دا... داش... منم همین‌طورم.
مرد کارگر ناگهان بنزما را در آغوش می‌کشد. بنزما تعجب‌ می‌کند.
گل‌مکانی: ببخشید داداش می‌دونم که الآن احساساتی هستی ولی... (به خودش و رزمریم اشاره می‌کند) ما بریم بیرون؟
مرد کارگر با سر جواب مثبت می‌دهد. رزمریم و گل‌مکانی به سمت پله‌ها می‌روند. این بار با آرامش و اطمینان.
عروه: فقط خواهش می‌کنم به کسی درباره‌ی ما نگین. خدا رو چه دیدین؟ شاید یه روزی دوباره برگشتین.
گل‌مکانی و رزمریم لحظه‌ای در سکوت نگاهش می‌کنند و سپس از پله‌ها بالا می‌روند.

خارجی/ خیابان/ روز

گل‌مکانی و رزمریم از ایستگاه بیرون می‌آیند. ورودی ایستگاه هم هنوز کامل نشده‌است.
گل‌مکانی: خب... فکر کنم دیگه باید از هم جدا شیم.
رزمریم: می‌تونم یه خواهشی ازتون بکنم؟ فقط خواهش می‌کنم فکر بدی راجع به من نکنین... چه طوری بگم؟ من یه جایی می‌خوام که یکی دو روز اون‌جا باشم. آخه...با شوهرم یه مشکلی دارم. می‌خوام چند روز نرم خونه تا ادب شه. بعدش جایی هم ندارم برم...
گل‌مکانی: با اینکه به نظرم کار درستی نمی‌کنی، ولی برای اینکه سر از هزار جای ناجور در نیاری می‌برمت پیش خاله‌ام. فقط قول بده که زود برگردی پیش شوهرت.

داخلی/ خانه‌ی گل‌مکانی/ شب

گل‌مکانی:...راستی خاله چطوره؟
رزمریم لحظه‌ای به فکر فرو می‌رود. تصویر که به او نزدیک می‌شود، با نور فلاش به تصویری از چهره‌ی غرق در خونِ ثریا قاسمی پیوند می‌خورد و دوباره با فلاشی به چهره‌ی رزمریم بر می‌گردیم.
رزمریم: ... آره... خوبه... سلام رسوند... خیلی هم دوسِت داره... هی ازت تعریف می‌کنه.
گل‌مکانی: جدی؟... چه عجیب... همیشه بهم می‌گفت «صد تا چاقو که بسازی، یکیش هم دسته نداره.»... فکر نمی‌کردم پشت سرم، ازم تعریف کنه.
رزمریم (سعی می‌کند بحث را عوض کند): به نظرت اون یارو کمک می‌کنه برگردیم؟
گل‌مکانی: کی؟ کارگره؟... خب... نمی‌دونم. یکم عجیب‌غریب بود ولی فکر کنم کمکمون کنه. حالا بذار فردا می‌ریم باهاش حرف می زنیم.

خارجی/ خیابان، ورودی ایستگاه/ روز

رزمریم و گل‌مکانی از تاکسی پیاده می‌شوند و به سمت دیگر خیابان نگاه می‌کنند. در چهره‌هایشان نگرانی دیده می‌شود. جلوی ورودی ایستگاه، یک آمبولانس ایستاده‌است. دو پرستار مرد قوی هیکل، مرد کارگر را در لباس سفید دیوانگان که آستین‌هایش از پشت بسته شده‌اند، از ایستگاه بیرون می‌آورند و او را سوار آمبولانس می‌کنند.
رزمریم و گل‌مکانی به یکدیگر نگاه می‌کنند.
گل‌مکانی: حالا چی کار کنیم؟

... ادامه دارد...

نظرات (۴)