pendik escort ataşehir escort
Restbet Restbet üye ol Restbet giriş Restbet kayıt Restbet canlı bahis Restbet yeni adresi
Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
۳۵ Stay
حمیدرضا رفعت‌نژاد



حادثه در همان ابتدا رخ می‌دهد.
تمام وقایعی که در طول فیلم اتفاق می‌افتند، تداعی‌هایی هستند که در ذهن هنری رخ می‌دهند. هنری‌ای که با وجور تصادف وحشتناکی‌ که کرده‌است، همچنان زنده مانده و در لحظات آخر زندگی‌اش به سر می‌برد.

مانند این اتفاق در زندگی روزمره‌ی تقریباً همه‌ی انسان‌ها رخ می‌دهد. البته بیشتر در عالم خواب. هنگامی که یک فرد با چند واقعه‌ی مختلف در روز مواجه می‌شود، انسان‌هایی را می‌بیند که شاید هیچ‌وقت آن‌ها را ندیده‌است و نمی‌شناسد. اما هنگامی که می‌خوابد، تمامی عناصری که در ناخود‌آگاه ذهنش ثبت شده‌اند در هم ادغام می‌شوند و حوادثی جدید با کاراکترهایی جدید پدید می‌آورند. این حوادث بعضاً ابعاد زمان و مکان را می‌شکنند. ممکن است یک نفر در طول یک‌ساعت، خوابی ببیند که در آن، به اندازه‌ی یک روز کامل یا بیشتر بگذرد.(شبیه سکانسی که هنری در یک پارک ایستاده و سرعت فواره‌ای که جلوی رویش بالا می‌رود، کند تر از حرکات معمولی دیگر چیزهای داخل پارک است) و همچنین ممکن است پیوستگی مکانی در آن وجود نداشته باشد.

اتفاقی که برای هنری نیمه‌جان می‌افتد دقیقاً مانند این وقایع است. بعد از تصادف، افرادی دور او جمع می‌شوند، با این که هنری کاملاً هوشیار نیست، اما ذهنش پالس‌های عصبی‌ای را که از طریق حواس پنج‌گانه‌اش می‌گیرد، پردازش می‌کند. مایه‌هایی از ناخودآگاه و ذهنیت آنی او نسبت به افرادی که می‌بیند و حس می‌کند، دریافت می‌کند، با دیده‌ها و خاطراتش ترکیب می‌کند، تمام آرزوها و تصوراتش را در هم‌می‌آمیزد و حوادث طول فیلم را رقم می‌زند. تعداد تصاویری که به چشمش می‌خورد محدود است، برای همین در برخی از قسمت‌های فیلم، ناخودآگاه آن‌ها را تکثیر می‌کند، دوقلوها و سه‌قلوهای همسان از آن‌ها می‌سازد. مانند مرد سیاه‌پوستی که هم سخنران کنفرانس است و هم بازیگر نقش روزنکرانتز. و یا در پایان جلسه‌ی کنفرانس، افراد را هنگام خروج می‌بینیم که مانند دوقلوها و سه‌قلوها از سالن خارج می‌شوند؛ و یا هنگامی که تاکسی پارک می‌کند، دو زن مانند هم از آن خارج می‌شوند و چمدان‌هایشان را بر‌می دارند، صاحب کتاب‌فروشی که هنری را می‌شناسد اما پیشتر از آن در سکانس مترو، دیده‌ایم که به او تذکر می‌دهد که سیگارش را خاموش کند. کودک بادکنک به دست و مادرش که در چندجا ظاهر می‌شوند و هر بار یک دیالوگ ثابت را تکرار می‌کنند که درپایان فیلم متوجه می‌شویم آن‌ها تنها یک‌بار در صحنه‌ی تصادف حاضر شده‌اند و یک‌بار آن جمله را گفته‌اند اما در ذهن هنری این واقعه تکرار شده‌است.
هنگامی که اتفاقات در ذهنش رخ می‌دهد، صدا‌ها در عالم واقعی، همچنان به گوشش می‌رسد، به او اطلاعات و ماده‌ی خام برای پردازش می‌دهد. مانند وقتی که در مطب سم نشسته‌است و صدای جمعیتی را که دورش و روی پل بروکلین ایستاده‌اند، می‌شنود و برای سم تکرار می‌کند. در وقع تمامی اتفاقات طول فیلم، از لحاظ زمانی، منطبق بر زمانی است که پس از خودکشی او روی پل انجام می‌گیرد تا هنگامی که کاملاً نبضش قطع می‌شود که در واقع برابر است با خودکشی‌اش در عالم ذهنی. از ابتدای فیلم، یک بار کل وقایعی را که در یک زمان خاص در ذهن هنری می‌گذرد می‌بینیم و دقیقاً پس از آن، معادلش را در همان زمان خاص اما در دنیای واقعی می‌بینیم که بیش‌ از چند دقیقه‌ی پایانی فیلم نمی‌شود.

در طول فیلم، و در برخی سکانس‌ها به وضوح می‌توان فهمید که حال هنری از لحاظ فیزیولوژیک، هر لحظه وخیم‌تر و به مرگ نزدیک‌تر می‌شود، مانند سکانس‌هایی که در آن‌ها یک حرکت چندین بار به صورت جسته‌ و گریخته تکرار می‌شود. مثلاً سکانسی که سم به خانه می‌آید در حالی که سرش درد می‌کند و می‌خواهد بخوابد که این از در واردشدن و روی تخت نشستن چندین بار تکرار می‌شود؛ و نشان‌دهنده‌ی وضعیت بد ذهنی هنری در آن لحظات است.



هنری دانشجوی نقاشی است، با دختری به نام آتنا نامزد کرده است و در شب تولد ۲۱ سالگی‌اش، او و پدر و مادرش را برای گردش بیرون برده است که تصادف می‌کند. او خود را عامل این تصادف می‌داند، و احساس می‌کند که پدر و مادر و نامزدش را به قتل رسانده، این عذاب وجدان در تمام مدتی که حوادث در ذهنش می‌گذرد، او را آزار می‌دهد. زیرا در طول حادثه، دچار شوک شده‌است. به قدری وقایع سریع رخ‌داده‌اند که او متوجه نشده‌است لاستیک ماشینش ترکیده و هیچ تقصیری ندارد. اما هنگامی آرام می‌شود که در آخر فیلم می‌بینیم سم به او می‌گوید چه اتفاقی پیش آمده‌است و او را از این عذاب می‌رهاند، که در فیلم معادل زمانی‌ است که سم به دیدن مادر هنری می‌رود و او به سم –که او را هنری صدا می‌زند- می‌گوید هیچ‌ گناهی ندارد.

در سکانس تمرین هملت، قطعه‌ای از آن اجرا می‌شود که شباهت بسیار زیادی با کل ماجرای فیلم دارد. هملت می‌گوید «می‌توانم در پوست گردویی محصور باشم و خود را فرمانروای دنیایی بی‌حصر بدانم، جایی که این کابوس ها را نداشته باشم».

ذهن هنری هم چنین چیزی می‌سازد. او علاقه‌ی زیادی به تریستان روور، نقاش فرانسوی دارد و او را الگوی خود می‌داند، دوست دارد مانند او بمیرد، یعنی با یک گلوله روی پل بروکلین، و آن هم در شب تولد ۲۱ سالگی‌اش، اما در حقیقت چنین اتفاقی رخ نمی‌دهد. او فقط آن طوری را که دوست داشته بمیرد در ذهنش می‌سازد. عدد ۲۱ برای او اهمیت خاصی دارد، و این را در چند جای فیلم می‌بینیم، طبقه‌ی سم که ۲۱ است، واحد آپارتمانی که در هنگام درگیری آن‌ها دیده‌می‌شود و شماره‌اش ۲۱ است، آمبولانسی در پایان فیلم که شماره‌اش ۲۱۲۱ است که البته بعد از مرگ هنری دیده‌می‌شود و شاید به این معنا باشد که هنری خود را دومین کسی بعد از تریستان روور می‌داند که در شب تولد ۲۱ سالگی‌اش می‌میرد و این هم که زاویه‌ی دوربین از بالا به ماجرا نگاه می‌کند، می‌تواند دلیلی بر این باشد که این تصویر -پلان آخر فیلم- از زاویه دید هنری است. و در جاهای دیگری از فیلم هم تکرار می‌شود.
او همچنین خودش را دارای ویژگی‌هایی معنوی می‌پندارد، مثلاً می‌تواند مانند مسیح، چشمان پدرش را شفا دهد.

سم در ذهنیت هنری، وجه دیگری از شخصیت خود اوست. با او درگیر است، بحث و جدل می‌کند، سعی می‌کند ذهنیتش را خودش، توسط وجه دیگری از شخصیتش اصلاح کند. به همین دلیل است که او را یک روانشناس می‌پندارد. شبیه چیزی که در Fight Club یا Persona وجود دارد، اما از جنس و نوعی دیگر. و این را به خوبی در سکانسی گفتگو و درگیری سم و هنری در راه‌پله‌ی خانه‌ی سم می‌توان دید که به اوج خود می‌رسد؛ به طوری که هر دو در یک آن جایشان با یکدیگر عوض می‌شود و حتی جفتشان همزمان یک دیالوگ واحد را با هم تکرار می‌کنند. و یا جایی که مادر هنری، سم را همان هنری می‌پندارد. و یا جایی که لایلا، سم را هنری صدا می‌زند، باز هم از نشانه‌های یکسانی این دو شخصیت در ذهن هنری است.



در کنفرانسی که هنری شرکت می‌کند، درباره‌ی یکی از تابلوها جمله‌ای گفته می‌شود که می‌توان آن را استعاره‌ای از زندگی هنری لثام دانست. کسی که کنفرانس می‌دهد، درباره‌ی تابلویی از مونه صحبت می‌کند که تصویر یک کارزار است که گاوبازی در آن به روی زمین افتاده‌است، پس از مسخره‌شدن اثرش، او تابلو را پاره می‌کند و در واقع فرد را از میدان کارزار جدا می‌کند که قطعه‌ی دوم -گاوبازی که به روی زمین افتاده‌است و شباهت زیادی نیز با تصویر جنازه‌ی هنری که روی پل افتاده است دارد-، دقیقاً مانند زندگی هنری است، او در دنیای واقع یا همان میدان کارزار، شاید انسان مهمی نبوده، اما هنگامی که وارد دنیای ذهنی‌اش می‌شود و آشفتگی‌های درونی‌اش را مرور می‌کند، زندگی‌اش تبدیل به یک شاهکار می‌شود. زندگی‌ای که نیمه‌ی حقیقی آن گمشده‌است و یا به زبان بهتر، توسط خود او از بین رفته‌است.
به دلیل این‌که هنری دارای دید گرافیکی است و از لحاظ بصری خلاق است، تصاویری که در ذهنش می‌گذرند هم بدیع و تازه هستند، و در بسیاری از مواقع وام‌گرفته از آثار افراد دیگر. مانند سکانس دویدن در پله‌ها که به شدت شبیه آثار موریتس اشر، نقاش و طراح هلندی‌است. و یا اشکال هندسی‌ای که دربسیاری از قسمت‌های فیلم تکرار می‌شوند، اشاره به ذهن منظم و گرافیکی اوست. همچنین در بسیاری از سکانس‌ها که نورپردازی، شکلی اکسپرسیونیستی به فضا داده‌است، مانند راهروی سبزی که به اتاق هنری و همچنین بث منتهی می‌شود و یا نور زردی که در سکانس مترو می‌بینیم. و یا میزانسن‌های عجیب و سوررئالی که دربرخی از سکانس‌ها وجود دارد.

استفاده از دیزالوها با توجه به یکسانی بصری دو پلان، و همچنین انطباق موقعیت آن‌ها در قاب، آشفتگی ذهنی هنری را به خوبی نشان می‌دهد. مانند چیزی که در خواب‌دیدن اتفاق می‌افتد. ادامه‌ی حرکت بر روی یک تصویر، منطقاً با پیوستگی مکانی همراه است، اما در تدوین این فیلم، می‌بینیم که این قالب شکسته می‌شود. مانند پلانی که پای لایلا در واقع پشت در مترو قرار دارد، اما قدم‌هایش ناگهان در اتاق خانه‌اش ادامه می‌یابد. همچنین در تمام فیلم که کات‌ها هم به همین شیوه‌است -مانند کاتی که از صورت سم پشت در مترو به صورت هنری هنگام بازشدن در اتوبوس می‌خورد- که فیلم را در عین گسستگی، یک‌پارچه نشان می‌دهد.



موسیقی فیلم بیشتر از پیانو و آن هم با صداهای زیر و نت‌های گسسته و تک‌ضرب تشکیل شده‌است که فضایی غمگین و سرد به فیلم می‌دهد و در معدود جا‌هایی از گیتار و آن‌هم با لحنی عاشقانه استفاده شده‌است که یکی مربوط به سکانس تمرین رقص آتنا است که هنری از پشت شیشه به او نگاه می‌کند؛ در پایان‌ تیتراژ هم ترانه‌ی Cold Water از Damien Rice پخش می‌شود که روایت صحبت انسانی عاشق است با خدا که حین گفتن عشقش، از خدا می‌پرسد که آیا صدایش را می‌شنود؟ “?Lord, Can You Hear Me” که می‌توان آن را از زبان هنری هم پنداشت.

در طول فیلم و در بسیاری از سکانس‌ها، صداهای انتهایی فیلم روی تصاویر به صورت خفیف شنیده می‌شوند که از نقاط مثبت صداگذاری فیلم به حساب می‌آیند. و شباهت بیشتری با آن‌چه در حقیقت در حال اتفاق است، ایجاد می‌کند. برای مثال در همان ابتدای فیلم، پس از قدم‌زدن هنری و دیزالو تصویر بر روی چهره‌ی سم، صدای گریه‌ی نوزادی را می‌شنویم که در واقع صدای کودکی است که در محل حادثه گریه می‌کند، اما در ذهن هنری به عنوان صدای بچه‌ی همسایه‌ی سم فاستر شنیده می‌شود، که البته می‌توان آن را تولد هنری به این جهان میان زندگی و مرگ هم دانست و یا صدای کودکی هنری در هنگام بازدید از شیرهای آبی و ملاقات پدر و مادرش و همچنین موارد زیاد دیگری که کاملاً هوشمندانه و متناسب با تم هر سکانس انتخاب شده‌اند.

این مسأله‌ را که در هنگام مرگ، کل زندگی انسان برایش مرور می‌شود، هم در طول فیلم و ذهن هنری و هم در تیتراژ پایانی فیلم می‌توان دید، تصاویری از زندگی هنری از آخر به اول، از تصادفش در پل بروکلین، تا کودکی و تولدش که در یک مدت نسبتاً کوتاه تیتراژ، در پیش چشم بیننده می‌گذرد. به همین علت است که حروف Stay در انتهای فیلم، در کنار هم به طوری جمع می‌شود که گویا شکستن آن‌ها -تصادف هنری- به عقب بر می‌گردد و به فیلم‌های کودکی و کیفیت پایین که سال‌های اول زندگی او را نشان می‌دهد ختم می‌شود.

در آخر، Stay را می توان محصول کارگردانی کم‌نقص مارک فورستر، در روایت فیلمنامه‌ی دیوید بنیوف که یک سایکودرام پیچیده از نظر فلسفی و روانشناختی است دانست. و می توان آن‌ را بهترین اثر کارنامه‌ی کارگردانی‌اش تا به این‌جا به‌شمار آورد.
نظرات (۵)