pendik escort ataşehir escort
Restbet Restbet üye ol Restbet giriş Restbet kayıt Restbet canlı bahis Restbet yeni adresi
Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
خونه‌ی مادربزرگه بُهَع
آرش آرین
به نام نامی‌اش

این داستان: بُهَع
مدتی بود كه یک سه‌کنج را اختیار كرده بودم و در آن كِز می‌کردم. دیگر از این زندگی خسته شده بودم. و مدام کز می‌کردم. کز اول تمام نشده بود کز دوم در راه بود. ضد ارزش‌های جامعه مرا به گوشه‌ای از اتاق رانده بود. اما در خانه به مراتب بیشتر اذیت می‌شدم. از جامعه رانده و از خانه مانده. ناگهان یک قاصدک زیبا روی دستم نشست. محو تماشای قاصدک خوش‌خبر شده بودم که متوجه شدم اجسام ریزی به سمتم پرتاب می‌شوند. پدرم مانند برج سرطان بالای سرم نشسته بود. یک لوله‌ی خودکار بیک و تعدادی پوست پرتقال در دستش بود. یک تکه از پوست‌ها را در لوله کار گذاشت، فوت کرد، به صورتم خورد و صدای قهقهه‌ی پدر بلند شد. گفت: کز کردن کارته، الله نگه‌دارته. گفتم: بابا گیر نده. چند روزیه حوصله‌ی خودمم ندارم چه برسه به تو و امثال تو. گفت: بُهَع، چهار گوشه‌ی احترام به والدین را بوسیدی گذاشتی کنار ها... و یک تکه پوست پرتقال دیگر را در لوله‌ی خودکار جاساز کرد و به سمتم فوت کرد. به وسیله‌ی چسب نواری سوراخ کوچک روی لوله را پوشانده بود تا خدایی ناکرده نیروی فوتش بی‌جهت به هدر نرود. گفتم: نشونه‌گیریت هم بد نیست‌ها. گفت: پس چی؟ سه ورزش در صدر اسلام بسیار توصیه شده. شنا، تیراندازی و سوارکاری. اصلاً ما حدیث داریم. «روزی حضرت خضر سلام‌الله علیها به همراه تنی چند از صحابه در بیرونی قدم می‌زدند که یک جوان سرکشی را در حال تیراندازی مشاهده می‌کنند. حضرت کمان را از دست جوان سرکش می‌گیرند و همون آن پانزده تا تیر از چله‌ی کمان رها می‌کنند. که یکی پس از دیگری تیرها به هدف می‌خوردند و تیر قبل از خودشون را شکاف می‌دادند. جوان با دیدن این صحنه نادم می‌شه و زاری‌کنان به گناهان خودش اعتراف می‌کنه. که در اینجا حضرت می‌فرمایند: اصبحت امیراً و امسیت اسیراً.» بعد گفت حالا کشتی‌هات چرا غرق شدند؟ جنازه‌ی من را بیارن انقدر ناراحت می‌شی که الآن هستی؟ این لباس سرتاسری می‌بینی تن منه؟ با این دو تا بندی که می‌بینی روشه، پام دراومده هفت هزار تومن. ولی دلم خوشه. فکر ندارم. حالا شما اگه دستم را تا ساعد هم بکنم تو عسل بگذارم دهنت باز هم گاز می‌گیری. پیف پیف بو می‌ده ایف ایف مزه‌ی کاهو می‌ده. همین‌ها را ما می‌خوندیم خوش بودیم. ولش کنم بو می‌ده، مزه‌ی کاهو می‌ده، صدای آهو می‌ده. حالا شما این کتاب‌ها را می‌گیری میخونی فکر می‌کنی حلوا پخش می‌کنند. نویسنده‌های اینا فکر می‌کنی کی‌اند؟ همین کون‌لختی‌های قبل انقلاب بودن حالا یک مویی بلند کردن برای من شدن نویسنده. من خودم هم از نزدیک این‌ها را می‌شناسم. خیلی از این‌ها مادرهاشون عقبه‌ی خوبی ندارند. حالا کتاب چاپ می‌کنن می‌دن بیرون، شما می‌خونی فکر می‌کنی ریدن برات. تو این اینترنت هم هی نرو و بیا. آخر گولت می‌زنن. اینا جیک و پوکت را در ‌می‌آرن. می‌ری تو این سایت‌های نافرم همه‌مونه بدبخت می‌کنی میره پی کارش. آخوندا فکر کردی دلشون برای من و شما سوخته؟ می‌زننت تا زمانی که صدای سگ بدی. اینارو باید مثل آتاتورک سرشون در بیاری. یک وزنه ببندی به پاشون ببریشون بالای ساختمون، دِ برو که رفتیم. این خودکار هم نفهمیدیم کجا در رفت. چهار تا پوست پرتقالی حداقل بزنیم بهت... اَی، یک ساعت پشت گوشمونه حواسمون نیست. حواس هم دیگه برامون نمونده. پیر شدیم رفت. یک شعری هست می‌گه آدم وقتی جوونه... حالا شده حکایت ما. یک برسی هم تو این موی بی‌صاحاب شده‌ات بکش. این حالا یعنی مدل فَشِنزه؟ گفتم: ور ور نکن. گفت: فحشِ بچه صلواته. همون موقع زنگ در را زدن. پدر رفت بیرون و بعد چند دقیقه دوباره سر و کلش پیدا شد. تا اومد تو گفت: بهع، بهع، بهع. پاشو که گاومون زاییده. گفتم: چی شده؟ گفت: بهع، دنیا را آب ببره، آقازاده را خواب می‌بره. قبض برق اومده چهل هزار تومن آقا کاسه‌‌ی چه کنم چه کنم دست گرفته. حالا بازم برو بشین پای چت. تا ببینم کجا را می گیری. کل این لباس سرتاسری با پارچه و خیاط در اومده هفت هزار تومن اون وقت قبض برق آقازاده اومده چهل هزار تومن. گفتم: دلم می‌خواد. گفت: مگه دل بخواهیه؟ شاید من دلم بخواد کون‌ِ پتی برم تو خیابون. تو مگه نمی‌دونی دستم تنگه. بله، اگه دستم تنگ نبود حرف شما درست بود. یادم به یک حکایتی افتاد از تنی چند از صحابه و حضرت آدم دامت برکاته...
در این هنگام بود که صدای پدرم را شنیدم که گفت: آرش جان بابا نمی‌خوای بلند شی؟ مدرسه‌ات دیر می‌ِشه هان؟ اینجا بود که فهمیدم همه‌ی این‌ها تنها یک خواب خوش بوده.

پایان
نظرات (۱۸)