Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
قلاب کمدی نقشه‌کش: مرد پر زور، زن ترسو
طوفان موسوی
همواره در زندگی کوتاه و قدرندانسته‌ام، نقشه‌هایی که برای به جریان انداختن امید در زندگی‌ام می‌کشم، به مشکل برخورد می‌کنند. برای مثال می‌توانم از آن شبی بگویم که در مسیر خانه و میان مردم تصمیم گرفتم، آدرس‌هایی برآمده از ذهن ناخودآگاه‌ام را به صورت کاملا تصادفی از مردم کوچه و خیابان بپرسم، تا با مشاهده‌ی شیوه‌ی پاسخ‌دادن آنها و شناختی که از این طریق از انسان‌ها به‌دست می‌آوردم، ناامیدیِ ناگهانی‌ای که آن شب در خیابان به سراغ‌ام آمده بود را درمان کنم.

بعد از مشاهده‌ی شیوه‌ی پاسخ‌دادن چند نفر از عابرین –که گاهی با حرکت دو دست همراه می‌شد و گاهی با بی‌حوصلگی و بی‌میلی-، کنار خیابان مرد بلندقد و قوی‌هیکلی را دیدم که پای راست‌اش از قسمت مچ تا کمی بالاتر از زانو در گچ بود و به‌خاطر عصایی که به آن تکیه کرده بود، کمی کج شده بود و به ماشین‌هایی که رد می‌شدند مقصدش را می‌گفت. وقتی نزدیک‌اش شدم تا شیوه‌ی آدرس‌دادن او را هم ببینم، ماشین سفید رنگی جلوی پای‌مان نگه داشت. من در آن لحظه که حدس می‌زنم به دلیل شنیدن نام مقصدی که از دهان مرد شنیده بودم، جایی نزدیک به مقصد مرد را پرسیدم، که میدانی بود خارج از شهر، بلافاصله با درخواستِ از سر محبت مرد روبرو شدم که «مسیر شما قبل از جایی است که من می‌خواهم پیاده شوم. مگر نمی‌خواهید به میدان (؟) بروید؟ من کمک‌تان خواهم کرد، بنشیند، کرایه مهمان من!». لعنت بر آدرس تصادفی‌ای که در آن لحظه به ذهن‌ام رسیده بود و لعنت بر ناامیدی عمیق من که برای اینکه مخاطبان‌ام جواب‌های مفصل‌تری به آدرس‌هایی که می‌پرسیدم بدهند، خود را ناشناسی در شهر –چون یک تازه از شهرستان آمده- نشان می‌دادم و مرد قدبلند برای کمک به من، اصرارهای معذب‌کننده‌اش را شروع کرد، و تا به من کنار خودش روی صندلی عقب جا نداد آرام نشد. با ترسی طبیعی که مناسب این‌طور موقعیت‌هاست سوار ماشین شدم. من با نقشه‌ای که کشیده بودم قصد کاری را داشتم که کسی از آن باخبر نبود –و چه شیرین است بی‌خبری دیگران- برای همین فکرکردن به این‌که دیگران هم نقشه‌ای برای من کشیده باشند ترس طبیعی‌ام را برای‌ام ملموس‌تر می‌کرد. از لحظه‌ای که وارد ماشین شدم و کنار یک زن جوان و آن مرد بلندقد و قوی‌هیکل که خیلی راحت عصای‌اش را کنار پای‌اش جا داد و زانوی پای راست‌اش را هم در کمال تعجب خم کرده بود، نشسته‌م، دنبال بهانه‌ای بودم تا از محبت مرد خلاصی پیدا کنم، می‌توانستم قبل از این‌که سوار ماشین شوم، بهانه‌های مختلفی بیآورم و افسوس که این کار را نکردم. هنگام سوارشدن متوجه رنگ سفیدی که ناشیانه روی بدنه‌ی قرمز ماشین زده شده بود شدم و این از کناره‌های گلگیر عقب‌اش که هنوز قرمز بود، مشخص بود. وضعیت‌ام در آن ماشین طوری بود که می‌توانستم به همه چیز شک کنم. به راننده‌ای که ساکت بود و فقط چند جمله‌ی کوتاه گفت درمورد اینکه می‌تواند مردی که کنارش روی صندلی جلو نشسته بود را زودتر از بقیه‌ی مسافران به مقصدش برساند یا نه، بهانه‌اش هم این بود که مسافرش (مرد دیگری که او هم بلندقد بود، ولی با هیکلی متوسط) عجله دارد و اگر زودتر به مقصدش نرسد اتفاق ناگواری خواهد افتاد. مرد قوی‌هیکل گفت که با کمی دیرتر رسیدن‌اش مشکلی ندارد و این از روحیه‌ی خیرخواهانه‌ای که از او دیده بودم بعید نبود. و من و زن جوان -که شاید فقط دو بار سرش را به طرف مسافرین برگرداند و بقیه‌ی زمانی را که در آن ماشین نشسته بود به نگاه‌کردن از پشت شیشه گذراند- بدون توضیح یا مخالفتی موافقت کردیم. می‌دانستم که بالاخره به خانه برمی‌گردم و نباید خودم را با فکرهای آزاردهنده‌ای که به سراغ‌ام آمده بود اذیت کنم. به جایی که قرار بود اول مردِ صندلیِ جلویی پیاده شود، رسیدیم. جایی شبیه به تپه‌ای کنار یک اتوبان خلوت، که پیاده‌شدن در همچین جایی عجیب بود. قبل از اینکه درِ جلو باز شود و مرد از ماشین پیاده شود، به‌خاطر صدای گریه‌ی آهسته‌ای که از طرف زن شنیدم نگاه‌ام به صورت‌اش که هنوز رو به پنجره بود جلب شد. با دیدن اشک‌ریختن‌ِ پنهانیِ او احساس نگرانی و پشیمانی همزمان به روحیه‌ام هجوم آوردند و وقتی درِ جلو و عقب ماشین همزمان باز شد و مرد قوی‌هیکل از ماشین پیاده شد، نگاه‌ام به صورت زن بود که ناگهان از ماشین بیرون کشیده شدم. مرد قوی‌هیکل تا زمانی‌که روی زمین بی‌افتم توی سر و صورت‌ام زد و چیزی که متوجه شدم این بود که زن را از ماشین بیرون آوردند و همین‌طور که گریه می‌کرد، میان حرف‌هایی که از آشناییِ قبلی او با مرد قوی‌هیکل خبر می‌داد، التماس می‌کرد. تکان ضعیفی که خوردم باعث شد راننده چاقویی را نزدیک پهلوی‌ام ببرد و با چند جمله‌ی ساده اما عمیق من را از مرگ بترساند. کنار ماشین نزدیک به گلگیر عقب افتاده بودم و دو مرد را نگاه می‌کردم. مرد بلندقد و قوی‌هیکل با گچ پایی که واقعی نبود روی کمر زن نشسته بود و دست‌های‌اش را می‌بست. آن یکی یکبار توی صورت زن زده بود تا صدای‌اش را خفه کند، که موفق به این کار نمی‌شد و هر چند لحظه یکبار این کار را تکرار می‌کرد. زن جوان اسم مردی را که تا چند دقیقه پیش با محبتِ معذب‌کننده‌اش قصد کمک به من را داشت، صدا می‌زد و جمله‌هایی مثل «من شوهر دارم، تو رو خدا...» یا «مگه من باهات چی کار کردم؟» را با اشک و آه فراوان تکرار می‌کرد. نمی‌دانم کدام جمله‌اش بود که مرد قوی‌هیکل را بیشتر عصبانی کرد اما این‌که «من شوهر دارم، تورو خدا» من را هم که آنجا کنار گلگیرِ بی‌دقت‌رنگ‌شده‌ی ماشین افتاده بودم، وارد فاز جدیدی از انرژی کرد و برای دیدن آزار و اذیت زن مشتاق شدم. با همان –بی‌اغراق- مغز کتک‌خورده، فکر کردم که اگر زن چیزی شبیه به «من شوهر ندارم [مجردم]، تو رو خدا» بگوید مرا در آن لحظه بیشتر مشتاق می‌کند یا همان جمله‌ی خودش که با التماس و اشک و آه بارها تکرارش کرد مناسب‌تر بود؟ یا بهتر نبود اگر جمله‌ی اول را حذف می‌کرد و به «تو رو خدا»گفتن با همان سبک خودش ادامه می‌داد؟ هم کوتاه‌تر است و هم ویژگیِ درخواست‌کنندگی دارد. درست نمی‌دانم و حدس می‌زنم سوال بی‌موقع و نابه‌جایی است. اما چیزهایی که می‌دیدم نابه‌جابودن‌شان بیشتر و قدرت‌مندتر از سوال ناچیز من بود و همین باعث می‌شد آرام شوم، و خودم را بابت سوال‌هایی که به ذهن‌ام می‌رسید سرزنش نکنم. به هر حال، آن شب تا پاسی از شب صدای جیغ و فریاد زن جوان را شنیدم و به پشتکارش برای رهایی غبطه خوردم. نزدیک‌های صبح بود که مرا به خانه‌ام رساندند و مرد قدبلند و قوی‌هیکل برای بدرقه کردن‌ام از ماشین پیاده شد. با اینکه در آن موقع از شب، عابری در کوچه‌ی ما نبود، اما مرد برای حفظ ظاهر عصای‌اش را زیربغل زد و نزدیک من آمد. دست‌اش را دوبار آرام روی صورت‌ام زد و با لبخند و البته به کنایه گفت: «دیگه برای من نقشه نکشی آدرس الکی بپرسیا!» جواب‌اش را بااعتماد‌به‌نفس دادم و «چشمِ» محکمی گفتم. چند قدمِ کوتاه برداشت و سوار ماشین شد. وقتی منتظرشان بودم تا بروند زنی که روی صندلی عقب نشسته بود و دیگر مثل چند ساعت پیش جوان نبود و غبار گذر ساعت‌ها را می‌شد در ظاهرش دید، مانند مرد، با لبخند کنایه‌آمیزی که صورت‌اش را شاداب نشان می‌داد، دست تکان داد و این‌طور از من خداحافظی کرد.


امروز من مانده‌ام و یک مشت خاطره‌ی مانده به یاد. برخلاف تصور، به دنبال نقشه‌های جدیدی خواهم بود تا ناامیدی‌های ناگهانی‌ام را به امید تبدیل کنم؛ چون بدون شک همیشه موجود دروغ‌گو و (مطمئینا) بی‌اعتماد‌به‌نفسی هستم. و این از افتخارات‌ام نیست.
نظرات (۳)