pendik escort ataşehir escort
Restbet Restbet üye ol Restbet giriş Restbet kayıt Restbet canlı bahis Restbet yeni adresi
Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
۳۵ Brokeback Mountain
حمیدرضا رفعت‌نژاد



از ابتدای فیلم و پس از نشان‌دادن تصاویر زیبای کوهستان بروک‌بک، انیس را در مقابل جک می‌بینیم. هنگامی که هر دو برای استخدام آمده‌اند. انیس در تمام مدت سرش پایین است و اگر به جک نگاه می‌کند، نگاهش کاملاً محافظه‌کارانه است و انگار با خودش نمی‌تواند کنار بیاید. در عوض جک بی‌هیچ‌مشکلی انیس را زیر نظر می‌گیرد، برایش مسئله‌ای نیست که در آینه‌ی ماشینش و جلوی او ریشش را بتراشد.

هنگامی که کارهایشان مشخص می‌شود، این جک است که بی‌‌هیچ‌شکی، دستش را جلو می‌آورد و نامش را کامل معرفی می‌کند. اما انیس با تردید با او دست می‌دهد و حتی این زحمت را به خود نمی‌دهد تا نامش را کامل بگوید، اما جک چون برایش مهم است، یعنی شخصیت انیس به نظرش جالب است، از او فامیلی‌اش را می‌پرسد، آن‌ هم با لحنی دوستانه و کمی طنز.

شخصیت انیس کاملا درون‌گرا و تنهاست، در حالی که جک کاملا برون‌گرا است. این اختلاف شخصیتی در ابتدای فیلم خیلی مشهود است. انیس بعد از کمی که جک درباره‌ی زندگی‌اش از او سؤال می‌کند و او جوابش را می‌دهد، اقرار می‌کند که بیشتر از مقداری که در حالت عادی در طول یک‌ سال صحبت می‌کرده، حرف زده‌است. اما جک دائما حرف می‌زند و با انرژی رفتار می‌کند. حرکات دیوانه‌واری انجام می‌دهد که می‌تواند انیس را بخنداند. انیسی که فوق‌العاده کم حرف است و معمولا نمی‌خندد. عنصر مردانگی در او بارز است. اهل شوخی نیست، جدی است، مسئولیت پذیر است، نمی‌تواند تحمل کند که زیر دست کسی باشد، در حالی که جک برایش مسئله‌ای ندارد که برای همسرش کار کند و زیر دست او باشد.

زبان فیلم بی‌پرده است. جسارت موضوعی دارد و از نکات مهمی که آنگ لی در روایتش دارد، صراحت لهجه‌ است. کاملا بی‌ارزش‌گذاری داستانش را تعریف می‌کند. با همه می‌توان همذات‌پنداری کرد. اما چیزی که محوریت دارد، عشق جک و انیس است. داستان حول این محور حرکت می‌کند. دیدارهای جک و انیس است که فصل‌های فیلم را مشخص می‌کند. تغییرات روحی و دگرگونی‌های پرسوناژها پس از هر کدام از دیدارها رخ می‌دهد و تغییراتی اساسی را در مسیر حرکت فیلم‌نامه ایجاد می‌کند.

انیس به دلیل روحیاتش نمی‌خواهد این مسئله را باور کند، هر چند دچار آن شده‌است و شاید چاره‌ای ندارد، برای مثال شب اولی که آن‌ها تصمیم می‌گیرند که یک‌جا بخوابند، انیس با این ‌که می‌داند شب نمی‌تواند تا صبح کنار آتش بخوابد و قطعا به علت سرما خوابش نخواهد‌برد، اما در مقابل دعوت به خوابیدن در چادر مقاومت می‌کند و حاضر نیست کوتاه‌ بیاید و بیرون چادر می‌خوابد تا جایی که دیگر سرما امانش را می‌برد. اما بعد از اتفاقی که در آن شب رخ می‌دهد، فردا صبح که هوا روشن شده‌است انیس حاضر نیست به صورت جک نگاه‌کند، شاید یه این دلیل که جک برای او چهره‌ی واقعی خودش را نشان می‌دهد اما انیس می‌خواهد از آن فرار کند، برای همین حتی یک کلمه هم نمی‌گوید و می‌رود.

دقیقاً بعد از اولین شبی که انیس و جک رابطه‌ی جنسی برقرار می‌کنند، انیس با گوسفندی مواجه می‌شود که همان شب دریده‌ شده‌است، یعنی اگر این راه را انتخاب کرده‌است باید عواقبش را هم تحمل کند، استعاره‌ای از باقی اتفاقاتی که قرار است در ادامه‌ی فیلم رخ‌دهد.

انیس، پس از اخراج شدن از کار نمی‌تواند دوری جک را تحمل کند، پس از بیرون آمدن از اتاق کارفرمایش به گوشه‌ای می‌رود و به سختی گریه می‌کند، مخفی می‌شود، نمی‌خواهد کسی اشکش را ببیند، چون تا به‌حال کسی نبوده‌است که به آسانی گریه کند.



پس از پا گرفتن این عشق، کم‌کم آن‌ها از هم رنگ می‌گیرند. جک، گاوهای وحشی را رام می‌کند، و گویی انیس را هم تا حدودی رام می‌کند! شخصیت‌هایشان به هم شبیه می‌شود. انیس تلطیف می‌شود و جک قوی‌تر. انیس می‌تواند با همسرش روابط خوبی داشته‌باشد. یکی از قیاس‌های تصویری فیلم، بعد از وقتی‌ است که انیس اخراج می‌شود.‌ صحنه‌ی ازدواجش را می‌بینیم و تاکیدی که روی بوسه‌ها می‌شود، بوسه‌ی آرام و لطیف بین انیس و آلما، حال آن‌ که لحظاتی قبل‌تر، بوسیدن شدید و خشن او را با جک دیده‌ایم.

فیلم، بعد از آن که بیننده را با تفریحات کاملاً مردانه‌ی آن دو عادت داده‌است، تصاویری از برف‌بازی انیس و همسرش نشان‌می‌دهد که حالتی زنانه دارد و با این که زن راضی است، اما انیس فقط رضایت را نشان می‌دهد، درحالی که حقیقتاً مورد علاقه‌اش نیست.

پس از بازگشت جک، ‌انیس، انگار پس از مدت‌ها ماندن در قفس، تازه آزاد می‌شود. دوباره به جایی که به آن تعلق دارد باز می‌گردد، و این شور و هیجان او در این‌جا، دقیقاً مانند همان حادثه‌ی دریده‌شدن گوسفندها و اخراجش از کار می‌شود. همسرش از پنجره، او را درحال بوسیدن جک می‌بیند و همین یعنی پایان ماجرا برای انیس. و مشکلاتی که برای او پیش می‌آید و منجر به طلاقش می‌شود.
بعد از طلاق او، در سکانسی که جک سر سفره‌ی ناهار نشسته‌است، مجدداً یک مقایسه صورت می‌گیرد، جک در مقابل پدرزنش می‌ایستد و دیگر اجازه نمی‌دهد که به او امر کند، دقیقاً تکه‌ای که از شخصیت انیس در او وجود دارد. غذا را با قدرت و با چاقودستی می‌برد. کات می‌خورد به شبی در خانه‌ی آلما، که مرد، همان غذا را با چاقوی برقی می‌برد، مردی که شاید آلما انتظارش را دارد، اما در همان هنگام، انیس را می‌بینیم که سر سفره از خاطراتش می‌گوید، می‌خندد، شوخی می‌کند، چیزی که از جک برای او مانده‌است.

این تغییرات در جک، با تغییر گریم او هم همراه است، سبیل می‌گذارد، مردتر می‌شود.
انیس تنهاتر می‌شود، و این وضع ادامه دارد، هنگامی که متوجه می‌شود جک به مکزیک و سراغ یک فاحشه‌ی مرد رفته‌است، این تنهایی بیشتر به او فشار می‌آورد و جک سعی می‌کند که برای او توضیح دهد.

فیلم، سه فلاش‌بک کلیدی دارد، اول، وقتی که انیس خاطره‌ی کودکی‌اش را تعریف می‌کند که پدرش هنگامی که او نه سال داشته برای دیدن جنازه‌ی یکی از افرادی که مردم او را به جرم هم‌جنس‌بازی به وضع فجیعی کشته بودند می‌برد. در واقع پدرش می‌خواسته تا فرزندانش عاقبت این مسئله را ببینند. و روی این مسئله اصرار داشته‌است. شبیه رفتار افراطی‌ای که سرهنگ بازنشسته در «American Beauty» داشت. انیس هم زندگی مشترک در یک مزرعه را رد می‌کند. چون جامعه موردی مثل آن‌ها را قبول نمی‌کند.

اما دقیقاً همان مسئله برایش رخ می‌دهد، انیس که در کودکی به آن شکل از این مسئله نهی شده‌است، حالا خودش یکی از آن‌هاست. می‌شود این را یک نوع عصیان روانی دانست در مقابل تأثیری که دیدن آن تصویر در کودکی بر ذهن او گذاشته‌است.

دوم، هنگامی است که جک و انیس پس از مدت‌ها آمدن به بروک‌بک با هم دعوایشان می‌شود و انیس می‌رود، که در این میان یک کات می‌خورد به گذشته و هنگامی که جک ایستاده خوابش برده‌است و انیس او را در آغوش می‌کشد، و بعد یک نما از چهره‌ی جک که به رفتن انیس نگاه می‌کند، نگاهی که پر از عشق است، و بعدش مجدداً کات می‌خورد به تصویر دیدن رفتن توسط جک، اما چهره‌ای که حالا سرشار از نفرت شده.

سوم هنگامی است که انیس خبر مردن جک را از لورین می‌شنود، ولی با این که او چیز دیگری از واقعه تعریف می‌کند، انیس روایت ذهنی خود را از ماجرا می‌بیند که تدوین فیلم در این سکانس عالی است، دقیقاً مانند سکانسی در «Goodfellas» اسکورسیزی که خبر کشته‌شدن تامی (جو پشی) را به جیمی (رابرت دنیرو) در باجه تلفن می‌دهند و او به همین شکل روایت ذهنی قتل تامی را بازسازی می‌کند. و البته این فلاش‌بک با فلاش‌بک اول در ارتباط است.

در طول فیلم، کوهستان بروک‌بک تبدیل به یک نماد می‌شود، مکانی مقدس برای انیس و جک که اولین بار یک دیگر را یافتند. کوهستان تنها جایی است که آن‌ها را پذیرفته‌است. نیازی ندارند که جامعه آن‌ها را بپذیرد. احساس آزادی می‌کنند.

اما در آخرین دیدارشان در آن‌جا، انیس جمله‌ای می‌گوید که: یادت رفته که حس بدبختی چقدر سخته؟ و این اصطلاح «Being Broke» همان چیزی است که آن کوهستان را، کوهستان بروک‌بک «Brokeback» را محلی مناسب برای آن‌ها می‌کند، انسان‌هایی که باخته‌اند، کمرشان ‌شکسته، و نمی‌توانند ادامه بدهند. اینجا تنهای جایی است که دارند.



بازی‌های فیلم بی‌نظیر است. خصوصاً بازی هیث‌ لجر، که به نوعی بازی دیگران ممکن است زیر سایه‌ی او دیده‌نشود. با صدایی که به زور از گلویش خارج می‌شود و انگار برایش سخت است که کلماتش را از حنجره‌اش جدا کند. و همین طور حالات روحی که در یک سکانس برای مثال سه‌بار تغییر می‌کند (سکانس آمدن جک توییست پس از مدت‌ها به خانه‌ی او برای اولین بار). بازی کردن این نقش فوق‌العاده دشوار است و آن‌ها برای این‌که روحیات همجنس‌بازها را بهتر بتوانند درک کنند، یک کتاب را که خاطرات دو هم‌جنس‌باز از ایالات جنوبی بوده می‌خواندند. یا مثلاً بازی میشل ویلیامز در نقش آلما، هنگامی که اولین بار انیس و جک را در حال بوسیدن می‌بیند فوق‌العاده ‌است، بدون هیچ دیالوگ و یا حتی گریه کردنی، فروپاشی کامل عصبی و شوکه شدن را در آن سکانس به نمایش می‌گذارد.

میزانسن خانه‌ی جک در سکانس بازدید انیس از خانواده‌ی او کاملاً دقیق است. خانه‌ای پاک که رنگ دیوار‌هایش سفید است، اتاق جک که وسایل کودکی‌اش و دوران معصومیتش در آن چیده‌شده و همان‌طور مانده‌است. و در آخر پیراهن‌های آن دو که روی هم به جالباسی خورده‌است و به نوعی استعاره از یکی شدن آن‌هاست. بازی لجر هنگامی که آن لباس‌ها را در آغوش می‌کشد و موسیقی غمگین و گرم فیلم بالاتر می‌رود از نقاط اوج دراماتیک فیلم است. و سپس سکانس پایانی فیلم که انیس تصمیم می‌گیرد کارش را رها کند و به عروسی دخترش برود، که در آن قاب‌بندی بی‌نظیر که عکس کوهستان و لباس‌ها به در کمد آویزان است، دیالوگی می‌گوید که پایان فیلم را باز می‌گذارد. قسم می‌خورد، اما نمی‌گوید برای چه چیزی‌ قسم می‌خورد. شاید این که هیچ وقت جک را فراموش نکند، و شاید این که او را برای همیشه فراموش کند!
نظرات (۹)