Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
مغز فسفر غیرمنتظره... عین انِ کفتر (۱)
آریا باقر
ایستگاه (قسمت چهارم از سری دوم)/ غیرمنتظره... عین انِ کفتر (۱)


داخلی/ خانه‌ی گل‌مکانی/ شب

پدر گل‌مکانی در را باز می‌کند. گل‌مکانی با چند کیسه‌ی خرید در دست، وارد خانه می‌شود. او بسیار خوشحال است.
گل‌مکانی: سلام پدر... من دوباره استخدام شدم!
اما پدر جواب سلامش را هم نمی‌دهد و نگاه سردی به‌ش می‌کند.
گل‌مکانی: چی شده بابا؟
پدر: می‌گم چند وقته عوض شدی... من تنهاتون می‌ذارم.
پدر از جلوی گل‌مکانی کنار می‌رود و گل‌مکانی از آنچه که می‌بیند، یکه می‌خورد. کیسه‌ها از دستش به زمین می‌افتند: رزمریم با نوزادش در آغوش، روی مبل نشسته است.
رزمریم: سلام!
گل‌مکانی متعجب است و جوابی نمی‌دهد.
رزمریم: فکر کنم تو هم با من موافق باشی که باید برگردیم ایستگاه... مگه نه؟
گل‌مکانی مبهوت مانده‌است. پس از لحظه‌ای مکث، خم می شود و میوه‌ها را از زمین جمع می‌کند.
گل‌مکانی: چایی می‌خوری؟

قطع به:
خارجی/ کوچه/ شب (اندکی بعد)

نمایی از خانه‌ی گل‌مکانی. از یکی از پنجره ها نوری پیداست.

داخلی/ خانه‌ی گل‌مکانی/ شب

گل‌مکانی و رزمریم، پشت میز در آشپزخانه نشسته‌اند و چای می‌خورند. بچه روی میز است.
گل‌مکانی: حالا چطوری برگردیم اون تو؟
رزمریم: همونطوری که اومدیم بیرون!

داخلی/ ایستگاه/روز

گل‌مکانی و رزمریم داخل سفیدی نور، به زانو در آمده‌اند. هیکل مردی پشت به نور، جلوی رزمریم و گل‌مکانی ظاهر می‌شود.
مرد: شماها دیوانه‌اید؟... این جا چی‌کار می‌کنید؟...ها؟ چرا اینطوری می‌کنید؟... مثل آدم... (حرفش ناتمام می‌ماند.)
بنزما، پایین پله‌ها، در حالی که با دست چشم‌هایش را پوشانده‌است، به سختی به سمت پله‌ها قدم بر می‌دارد.
بنزما: ... آه خدای من... این نور... این نور لعنتی...!
مرد (متعجب): .. هان؟ خب اگه می‌خواین چراغا رو خاموش کنم.
ناگهان نور به صورت طبیعی در می‌آید. همه دست‌ها را از جلوی چشمانشان بر می‌دارند و با تعجب به نئون‌های بالای سرشان، و سپس به اطراف نگاه می‌کنند. ایستگاه روشن شده و همه جای آن قابل رویت است. ولی روشنایی آن بیش از حد نیست. مرد هم در واقع یک کارگر مترو است. گل‌مکانی اولین کسی است که بر خودش مسلط می‌شود. لباس‌هایش را مرتب می‌کند و به رزمریم، که هنوز مبهوت است، کمک می‌کند تا بلند شود.
گل‌مکانی: ... آآآآ... ممنون، یه‌کم فرصت می‌خواستیم تا چشامون عادت کنه... خیلی ممنون.
سپس با رزمریم به سمت در خروجی می‌رود. ولی مرد جلویشان را می‌گیرد.
مرد: صبر کنین ببینم... شما این‌جا چی‌کار می‌کردین؟

... ادامه دارد...

نظرات (۴)