pendik escort ataşehir escort
Restbet Restbet üye ol Restbet giriş Restbet kayıt Restbet canlı bahis Restbet yeni adresi
Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
کیف The Sound and the Fury
معین فرّخی
متن زیر از فصل چهارم «خشم و هیاهو» (8 آوریل 1928) انتخاب شده. این فصل به صورت داستان‌کوتاه مستقلی به نام «دیلسی» هم چاپ شده. از «خشم و هیاهو» دو ترجمه موجود است: ترجمه‌ی بهمن شعله‌ور و ترجمه‌ی صالح حسینی. نجف دریابندری هم داستان‌کوتاه «دیلسی» را ترجمه کرده.

***
The day dawned bleak and chill, a moving wall of gray light out of the northeast which, instead of dissolving into moisture, seemed to disintegrate into minute and venomous particles, like dust that, when Dilsey opened the door of the cabin and emerged, needled laterally into her flesh, precipitating not so much a moisture as a substance partaking of the quality of thin, not quite congealed oil. She wore a stiff black straw hat perched upon her turban, and a maroon velvet cape with a border of mangy and anonymous fur above a dress of purple silk, and she stood in the door for a while with her myriad and sunken face lifted to the weather, and one gaunt hand flac-soled as the belly of a fish, then she moved the cape aside and examined the bosom of her gown.
The Sound and the Fury, William Faulkner


***
سپیده صبح سرد و بی‌رمق دمید؛ دیوار رونده‌ای بود از روشنایی خاکستری که از شمال شرقی آمد و به‌جای آن‌که آب شود انگار به ذرات زهرآگین غبارمانندی تجزیه می‌شد که وقتی که دیلسی در کلبه را باز کرد و بیرون آمد مثل سوزن توی تنش فرو رفت و از جای نیش آنها نه آب بلکه چیزی شبیه به روغن نیم‌ماسیده بیرون می‌زد. دیلسی کلاه حصیری سفتی روی چارقدش به سر گذاشته بود و شنل مخمل جگری‌رنگی به دوش داشت و زیرش هم پیراهن ابریشم ارغوانی تنش بود، و لحظه‌ای توی درگاهی ایستاد و صورت تکیده و هزارپاره‌اش را رو به آسمان گرفت و کف دست خشکیده‌اش را که مثل شکم ماهی فلس‌دار بود بلند کرد و شنل را کنار زد و توی یقه پیراهنش نگاهی انداخت.

داستان کوتاه دیلسی از مجموعه‌داستان «یک گل سرخ برای امیلی»، ویلیلام فاکنر، ترجمه‌ی نجف دریابندری، انتشارات نیلوفر

***
سپیده صبح دلگیر و سرد دمید، دیوار روان روشنایی سربی‌رنگی از شمال شرقی، به‌جای حل شدن و به‌صورت رطوبت درآمدن، انگار تجزیه می‌شد و به‌صورت ذرات زیر و زهرآگینی در‌می‌آمد عین غبار که، دیلسی در کلبه را باز کرد و بیرون آمد، مثل سوزن در تنش فرو رفت و از جای نیش، آب که نه، ماده‌ای از جنس روغن رقیق و نیم‌ماسیده بیرون زد. کلاه حصیری شق و رقی را روی دستارش نهاده بود و شنل مخملی جگری‌رنگی هم با کلاه پوست مستعمل و نامعلوم روی لباس ابریشمین ازغوانی زیب تنش بود، و اندکی دم در ایستاد، چهره‌اش تکیده و پرچین و شکن –برافراشته به آسمان– و کف یکی از دست‌های استخوانی‌اش فلس‌دار همچون شکم ماهی، آن‌وقت شنلش را کنار زد و سینه پیراهنش را وارسی کرد.

خشم و هیاهو، ویلیام فاکنر، ترجمه‌ی صالح حسینی، انتشارات نیلوفر
***
سرد و یخ‌زده روز دمید. دیوار متحرکی از نور خاکستری که از شمال شرقی می‌آمد، و به‌جای آن‌که آهسته به رطوبت بدل شود، گویی از هم می‌گسیخت و به ذرات ریز و زهرآلود تجزیه می‌شد، مانند غبار که وقتی دیلسی در کلبه را باز کرد و ظاهر شد، از جوانب مثل سوزن در گوشتش فرو ‌می‌رفت، و ماده‌ای بر پوست می‌نشاند که بیش از آن‌که رطوبت باشد به روغن رقیقی شباهت داشت که خوب نبسته باشد. دیلسی کلاه حصیری سیاه شق و رقی روی عمامه‌اش به سر گذاشته بود و رودوشی مخمل حنایی‌رنگی با حاشیه‌ای از خز مندرسی که معلوم نبود مال چه حیوانی است روی پیراهن ابریشمی ارغوانی‌رنگش به تن داشت، و با صورت پرشیار و چاله‌‌افتاده‌اش که رو به هوا گرفته بود و یک دست لاغر که کف آن مثل شکم ماهی شل بود کمی دم در ایستاد، بعد رودوشی را کنار زد سینه پیراهنش را امتحان کرد.

خشم و هیاهو، ویلیام فاکنر، ترجمه‌ی بهمن شعله‌ور، انتشارات نگاه
نظرات (۱۰)