Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
دیوانگی در پیاده‌رو شهر هزار دین
محمد میرزایی
هگل به غرب پس از قرون وسطی می‌گوید جهان ژرمنی. مسیر حرکتش را هم با چند شخصیت نشان می‌دهد: اکهارت مضامین عرفانی را وارد دین مسیحیت می‌کند و این یعنی تا حدودی ساختارشکنی در دین و بالا و پایین کردن سنت دینی حاکم. بعد از آن نوبت لوتر است که عصر روشنگری را آغاز کند و روایت دیگری از دین ارائه دهد که در آن دین از طریق کلیسای حاکم تفسیر نمی‌شود و هر کسی می‌تواند بدون واسطه‌ی قدرت خدا را بپرستد: دین شخصی می‌شود. بعد کانت می‌آید و دین در محدوده‌ی عقل تنها را می‌نویسد. سعی می‌کند دینی معرفی کند که کاملاً مبتنی بر عقل است و تمامش توسط عقل انسان قابل ساخت است. آخر هم نوبت هگل است که آموزه‌ی اصلی مسحیت را خدا شدن انسان و آزادی درونی انسان می‌داند و اعلام می‌کند که فلسفه‌ی او اصل جنس است که مسیحیت تمثیل موفقی از آن است.

هگل اعتقاد داشت که انسان در تاریخ به سمت آگاهی از آزادی حرکت می‌کند و جهان ژرمنی آخرین قله‌ی این حرکت چندهزار ساله است. البته برخلاف تصور هگل این حرکت با او متوقف نشد: نیچه انتقاد کشنده‌ای به مسیحیت کرد و از بی‌پناهی انسان‌های بی‌خدا گفت. مارکس چیزهای بدیلی برای اعتقاد ساخت و جهان ژرمنی تقریباً ملحد شد. بعد از خون‌ریزی‌های قرن بیست سر و کله‌ی قرائت‌های سکولارسیتی از دین –خصوصاً دین‌های شرقی و رازآلود– در نسل پس از جنگ پیدا شد و ماجرا هنوز هم ادامه دارد.
هگل گمان می‌کرد که این مسیر ضروری است و مثلاً اگر جای دیگری انسان‌های دیگری از اولِ ماجرا شروع کنند، لاجرم همین مسیر را طی می‌کنند.

غرض از این مقدمه‌ی نپخته اشاره به اوضاع امروز ایران بود: این مسیر محتوم هگل طی نشده است. مهم‌ترین دلیلی که به نظر می‌رسد این است که ایرانی‌ها از همان هنگامی که در دوران دین سنتی به سر می‌برند از وقایعی که در غرب افتاده بود آگاه شدند. این ماجرا مثل این می‌ماند که قبل از این‌که حل کردن مسئله‌ای را شروع کنید، یا بدتر از آن،‌ قبل از این‌که اصلاً سؤالی پیش بیاید یک لیست بلندبالا از سؤال‌ها و جواب‌ها پیدا کنید.

به این دلیل یا هر دلیل دیگری حرکتی در جهان ایرانی دیده نمی‌شود. همه‌جور آدمی در زمان واحد دیده می‌شود: الآن در تهران می‌شود دین‌داران سنتی، معتقدان به نظام ولایت فقیه، عارف‌مسلک‌ها، روشن‌فکران دینی، سکولارها و ملحدها را دید. این هزار جزیره‌ای شدن در غرب سابقه نداشته. در هر دوره‌ای اکثریت مردم را آدم‌های هم‌عقیده و هم‌درد تشکیل می‌داده و که از عقیده‌ای به عقیده‌ی دیگر حرکت می‌کرده‌اند. (به غرب امروز نگاه نکنید و نگویید الآن در فرانسه و آلمان هم همه‌جور آدمی دیده می‌شود. منظور من چیز دیگری است)

تفاوت بنیادینی که تهرانی‌ها پیدا کرده‌اند روابط انسانی را در این شهر پرجمعیت سخت کرده است. انگار که هر آدمی را از دل یک دوره‌ی تاریخی بیرون آورده‌ و کنار هم چیده‌اند. (قصد ارزش‌گذاری دوره‌های مختلف را ندارم) حرکت فکری در ایران هم به کندی صورت می‌گیرد. چرا که در آنِ واحد انسان‌های مختلف در حوزه‌های مختلف فکر می‌کنند و امکان هم‌فکری به حداقل رسیده است.

البته قضیه خیلی پیچیده‌تر از این حرف‌هاست. یک مثال بزنم: روشنفکری دینی در ایران اقبال چندانی ندارد. چرا که از یک طرف قدرت حاکم با خواندن تاریخ غرب خود را به سلاح‌های بهتری مجهز کرده است و تمام سعی خود را می‌کند که دین‌داران سنتی خود را حفظ کند، از طرف دیگر هم طیف وسیعی از ایرانیان توجه خاصی به دین ندارند و کلاً دین روشنفکرانه و غیر روشنفکرانه را کنار گذاشته‌اند. یعنی این‌طوری نیست که همه‌ی ایرانی‌های دین سنتی داشته باشند که کسی مثل لوتر ظهور کند و همه با تعجب بگویند عجب حرف جالبی! شاید به این‌جا که می‌رسیم بتوانیم بگوییم که اصلاً هیچ چیزی هیجان‌انگیزی وجود نخواهد داشت.

ولی جنبش سبز یک اتفاق هیجان‌انگیز است: طیف‌های مختلف و حتی متضاد و ناهمگونی از ایرانیان برای یک هدف تلاش می‌کنند. در این حد که در تظاهرات خیابانی یک نفر که درد دین دارد و از به بی‌راهه رفتن و تحریف شدن دین به خشم آمده است در کنار شخص دیگری که برای راحت شدن از شر دین به خیابان آمده است کتک می‌خورد.

فکر نمی‌کنم در هیچ جای دنیا مشابه این اتفاق افتاده باشد. دوست دارم بگویم که ما داریم یک قسمت جدید از تاریخ را می‌نویسیم: یک حرکت جدید.
نظرات (۱۳)