pendik escort ataşehir escort
Restbet Restbet üye ol Restbet giriş Restbet kayıt Restbet canlı bahis Restbet yeni adresi
Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
previously on lost به نام بن
محدثه
اولین کامنت برای اولین مطلب این ستون در اولین شماره‌ی پرونده با این عبارت شروع می‌شد: «به نام بن». دانستن این نکته که لااقل برای یک نفر از مخاطبان این ستون، «از لاست گفتن» با «از بن گفتن» شروع می‌شود کافی بود تا مطلب شماره‌ی بعد، شماره‌ی ۲، «به نام بن» باشد. مطمئن بودم که اگر یک شماره‌ی دیگر صبر کنم، مراسم emmy امسال هم برگزار شده و می‌شود جشن برنده‌شدن «مایکل امرسن» را هم برای بازی در نقش «بن» همین‌جا برگزار کنیم، جایزه‌ای که علی‌رغم همه‌ی پیش‌بینی‌ها و نتایج رأی‌گیری‌ها، امسال هم مثل پارسال به مایکل امرسن عزیزمان نرسید. اینجا ولی دیگر نوبت بن است. بن لاینس. بنجامین لاینس.

لاست‌دیدن من هم مثل اغلب بیننده‌های ایرانی لاست، تا پایان فصل سوم آنقدر سریع و پشت‌سرهم بود که مثل خیلی چیزهای دیگر،‌ این را هم درست نفهمیدم که دقیقن کی به بن علاقه‌مند شدم. نه از ابتدای حضور ضدقهرمانانه‌اش لابد، فقط می‌دانم که در فاصله‌ی پایان فصل ۳ و آغاز فصل چهار، بارها و بارها جاهایی را که بن در آن‌ها حضور داشت، مرور می‌کردم و هر بار بیش از بار قبل نمی‌فهمیدم که چه چیز این موجود فوق‌العاده‌تر است... صدای بی‌نظیرش، نگاه‌های سرد و خالی‌اش، تنهایی دردناکش، خونسردی دیوانه‌کننده‌اش، مدل راه‌رفتن‌اش، پوزخندهایش، هوش استثنایی‌اش، مدلی که آدم‌ها را سر انگشت می‌چرخاند، مدلی که حرف می‌زند، با آن intonation منحصربه‌فرد و «بنجامین»وار... و هنوز هم نمی‌دانم.

بن با اپیزود one of them وارد لاست شد، انگار قرار بود شکی که در one of them بودنش وجود دارد با این اسم‌گذاری به یقین تبدیل شود. بن یک ضدقهرمان تمام‌عیار بود. آدمی با چهره‌ای عجیب و حتی ترسناک، که دروغ می‌گفت و فریب می‌داد و جنایت می‌کرد و هیچ خط‌قرمزی برای پیش‌بردن اهداف کوچک و بزرگش نداشت. کم‌ترین نمودی هم از «خوبی باطنی به‌رغم بدی ظاهری»، «انسانیت در ته وجود»، «مظلومیت» و سایر چیزهای متداول برای تبدیل یک ضدقهرمان به یک «ضدقهرمان دوست‌داشتنی» تا مدت‌ها، و لااقل تا پایان فصل ۳ در شخصیت‌اش نبود. فکر می‌کنم آدم از جایی دوست‌داشتن بن را آغاز می‌کند که جذابیت‌های منحصربه‌فردش بر همه‌ی کلیشه‌های ذهنی موجود غلبه می‌کند، و دیر یا زود جایی می‌رسد که می‌فهمی بخواهی یا نخواهی، نمی‌توانی موجودی تا این حد جذاب را دوست نداشته باشی.

greatest hits نوشتن برای بنجامین لاینس معنا ندارد. برای بیننده‌ای که عاشق اوست، تقریبن هر جایی از لاست که بن در آن حضور دارد، یک سکانس به‌یادماندنی‌ست و هر دیالوگی که بن یک طرف آن است، یک دیالوگ به‌یادماندنی. پیشاپیش ببخشید اگر بن شخصیت محبوب‌تان نیست، چون از اینجا به بعد این نوشته رسمن چند خطی‌ست «در ستایش بن»، و به‌ یادآوردن برخی لحظاتی که ما دیوانه‌ها، با بن زندگی کرده‌ایم.

سکانس‌های بن و لاک از همان ابتدا عالی هستند. لاک که تا اواسط فصل دو از محبوب‌ترین شخصیت‌های لاست بود، طی فرایندی طولانی که تا پایان فصل چهار هم ادامه داشت، توسط بن رسمن به خاک‌وخون کشیده شد. فقط به یاد بیاورید جاهایی را که بن با چند جمله لاک را تا حد جنون علیه جک تحریک می‌کرد و بعد خیلی خوشحال، لبخند می‌زد... یا آن دیالوگ‌های عالی اپیزود the man from Tallahassee را، قبل از این‌که لاک زیردریایی‌اش را منفجر کند، سکانس‌هایی که از جیکوب برای لاک می‌گفت و ما طبق عادت فکر می‌کردیم که دوباره دارد دروغ می‌گوید، آن سکانس شوک‌آور پای گور دسته‌جمعی دارما که به لاک شلیک کرد، جاهایی از فصل ۴ که در زیرزمین زندانی بود و به لاک متلک می‌گفت و عصبانیش می‌کرد... یا آن‌جا که لاک پرسید برای کی با آینه پیام فرستادی و جواب شنید: It is none of your business, John! دیالوگ محبوب من آخر اپیزود ۱۲ فصل چهار است، جایی که بن می‌خواهد تسلیم «کیمی» شود، با آن حالت عصبانی و تمسخرآلودی که به لاک نگاه می‌کند، و با آن لحن بی‌نظیر به لاک می‌گوید "how many time I have to tell you john, I always have a plan"!
بن کاری می‌کند که همه‌ی حرص آدم از سادگی و حماقت و اعتمادبه‌نفس مسخره‌ی لاک خالی شود. آن‌طور که از آخر فصل ۴ بر‌می‌آید، فصل ۵ نوبت جک است! از بین سکانس‌های جک و بن، آن سکانس پرتنش اپیزود آخر فصل ۳ عالی است، آن‌جا که بن دارد به جک هشدار می‌دهد که نیومی کسی نیست که ادعا می‌کند، و چند دقیقه بعد دستور کشتن سعید و جین و برنارد را صادر می‌کند... فکر کنم از همان جاهاست که کم‌کم، بعد از اینکه پنی می‌گوید که نیومی را نمی‌شناسد، بن از یک شخصیت منفی مطلق تبدیل می‌شود به آدمی که دیگر می‌شود درباره‌اش گفت شاید به‌خاطر یک greater good است همه‌ی کارهایی که می‌کند، و در پایان فصل چهار دیگر می‌شود گفت که قهرمان است. البته سمپاتی با شخصیت بن خیلی پیش‌تر آغاز شده، از قسمت The man behind the curtain. سکانس‌های مربوط به کودکی و نوجوانی بن تکان‌دهنده است. همان اول، هنگام تولدش، که تم موسیقی تلخ و هراس‌آور بن را هم برای اولین بار در همان‌جا می‌شنویم، جایی که برای اولین‌بار وارد جزیره می‌شود، جایی که انگار اولین و آخرین هدیه‌ی تولدش را از آنی می‌گیرد، جایی که از خانه فرار کرده و در جنگل سرگردان است و برای اولین بار با ریچارد آلپرت ملاقات می‌کند، جایی که برای آخرین بار با پدرش درمورد مرگ مادرش حرف می‌زند و بعد با خونسردی و آرامش تمام او را می‌کشد... همه‌ی سکانس‌های فلش‌بک این اپیزود عالی هستند.

فصل چهار فصل بن است. هم بهترین سکانس‌های بن در این فصل است و هم بسیاری از بهترین سکانس‌های این فصل آن‌هایی هستند که بن محورشان است. سکانس مرگ دردناک الکس و بازی دیوانه‌کننده‌ی بن، و بعدتر گریه‌ی تلخ‌اش درکنار جسد او، جایی که برای اولین بار می‌فهمیم سعید برای بن کار می‌کند، جایی که وسط بیابان به‌هوش می‌آید، لحن «بنجامینی»اش وقتی به یکی از آن دونفری که در بیابان دیده می‌گوید so you do speak english!، آن سکانس بی‌نظیر رویارویی بن و ویدمور، با آن میزانسن خیره‌کننده و دیالوگ‌های مبهم و هولناک‌ و میمیک‌های عالی مایکل امرسن، جایی که از لاک خداحافظی می‌کند با آن غم وحشتناک در صدا و چهره‌اش، جایی که قدیس‌وار، اشک می‌ریزد و رنج می‌برد و چرخ یخ‌زده را می‌چرخاند، و می‌داند و می‌دانیم که دیگر هرگز نمی‌تواند به جزیره برگردد، و در آخر هم که و در نقش منجی «قهرمان پرمدعای کله‌شق شکست‌خورده‌ی ضایع‌شده»ی داستان ظاهر می‌شود و کل کردیت فصل چهار را به حساب خود واریز می‌کند...

دلتنگت هستیم بنجامین لاینس. خیلی دلتنگ.
نظرات (۱۰)