|
|||
خونهی مادربزرگه بیقرار |
| آرش آرین |
به نام نامیاش
چرا همه جا تاریکه؟! چرا همه چیز عوض شده؟ چرا هیچی سر جاش نیست؟ وقتی خواب بودم چه اتفاقی افتاده؟ حتی قالی کف اتاق هم عوض شده، رنگ دیوارا هم همینطور. شاید بیشتر از یکی دو ساعت خوابیده باشم... خیلی بیشتر از این حرفا حتی بیشتر از یکی دو ماه. یه صداهایی میاد. کی کمک میخواد؟ خدایا من کجا هستم؟ دیگه دارم کلافه میشم. اوه... اونجا رو، چی به روز گلدونم اومده؟! کاملاً خشک شده بود. یه خشکی میگم یه خشکی میشنوی. خشکِ خشک بود. به قدری خشک بود که حالت به هم میخورد. چراغا رو که روشن میکنم فضا تاریکتر میشه. یه صدایی میاد که میگفت: «کوکولی کو؟... کوکولی کو؟» و بعد از اون فریادهای «روبروم آماده باش» .عقربههای ساعت یه جور دیگهای میچرخه. عقربهی ثانیهشمار جلو میره ولی دقیقهشمار و ساعتشمار رو به عقب حرکت میکنند.
این کیه که احتیاج به کمک داره؟ شاید منم باید فریاد بزنم... کمک... کمک... عجیبه! صدام در نمیآد. هر چی که بیشتر داد میزنم بیشتر به مغزم فشار میاد. ناگهان صدای آژیر اومد. مثل اینکه آمبولانس یا آتشنشانی اومده بود. یعنی اومده بودن ما رو نجات بدن؟ بعد از چند لحظه صدای آژیر قطع شد و باز هم صدای فریاد کسی میومد که کمک میخواست. رفتم یه گوشه روی صندلی نشستم. تمام صداها هم دیگه قطع شده بودن. یهو در روبروم باز شد. مردی بلند قد و درشتهیکل وارد اتاق شد. نور عظیمی از پشت سرش به داخل اتاق میتابید که باعث شده بود دیدن صورت مرد کمی مشکل بشه. از ترس روی صندلی میلرزیدم. مرد بلند قد گفت: چته؟ مگه صندلیت میخ داره؟ صداش خیلی آشنا به نظر میرسید، جلوتر که اومد صورتش معلوم شد. پدرم بود. نمی دونم چرا تو توهم و خلسه هم دست از سرِ ما بر نمیداشت. گفت: کج بشین راس بگو. متوجه نشدم منظورش چی بود. گفت: راستشو بگو باز تو با دهن از بطری آب خوردی؟ گفتم آره. گفت: خب چرا همچین کاری کردی؟ به خاطر تو ما منع آب شدیم. دیگه نمیتونیم از بطری آب بخوریم. تو آب خنک رو از ما گرفتی.
و اینگونه بود که پدر برایم طاقچه بالا برداشت و مثل جن شده بود و من هم بسم الله. اختلافات بین من و پدرم از زمانی بالا گرفت که دربارهی موتورسیکلت هم اختلاف نظر داشتیم. پدر گفت موتور به عنوان یک وسیله خوب است ولی من اعتقاد داشتم میتوان با موتور کارهای دیگری هم کرد، مثل تکچرخ. پدر گفت: ملخک یه بار جستی، ملخک دو بار جستی، بار سوم کف دستی. یه بار نمیخوری زمین فَکت خورد شه، دو بار نمیزنی تو لنگ کسی، بار سوم باید با کاردک از رو آسفالت جمعت کنن. شاید هم حق با او بود.
فردای آن روز وقتی میخواستم از خانه خارج شوم به پدر گفتم: یه ده تومن داری بدی به ما؟ گفت: ما یعنی تو و کی؟ گفتم: هیچی بابا... ده تومن داری یا نه؟ گفت: من کلاً ده تومن دارم. گفتم خب بده دیگه. گفت: پس خودم چی؟ اومدیم و من رفتم تو خیابون خوردم به یکی کاسهی ماسیش افتاد زمین، باید دو تومن تو جیبم باشه که پولشو بدم یا نه؟ خوب حرفش حساب بود و من هرچی فکر کردم جوابی برایش پیدا نکردم. نه من، هر کسی دیگهای هم جای من بود نمیتونست جواب پیدا کنه. شاید تنها دلیل این امر همان حساب بودن حرف بود. شخصی به نام محمود کلهخر در مدرسهی ما بود که منو ضعیف گیر آورده بود و مدام میتیغیدم. این ده تومن رو هم برای او میخواستم، چون اگر پول رو بهش نمیدادم حتماً یه بلایی سرم میآورد. پدر گفت حالا کجا میخوای بری؟ گفتم برم مدرسه یه سری. گفت بیا میرسونمت. تو راه داشتیم میرفتیم که به پایین لبم اشاره کرد و گفت اینجات چطور شده؟ گفتم ریش گذاشتم، اینم یه مدله دیگه. شروع کرد به تعریف کردن. می گفت: این ماجراهای اخیرم کار خودشونیا بوده ها... یه گهی خوردن که خودشون توش موندن... کارشون تمومه خدا بخواد. اینا خدا رو هم قبول ندارن. مدتی سکوت کرد و بعد گفت: گفتی چن میخواستی؟ جواب دادم ده تومن. گفت: هوه... ای داد بی دود... بیا این ده تومنو بگیر لذتشو ببر. گفتم اگه زدی به سطل ماسی یکی چی پس؟ گفت: بیست تومن دیگه تو گنجه داشتم، قایم کرده بودم برای اینطور روزی. پیاده شدم و زود رفتم که ده تومن محمود رو بدم. تا رسیدم بهش رامین و خشایار که از نوچههای محمود بودند اومدن جلو و دستامو گرفتن و محمود هم به زدن من مشغول شد. من زیر دست و پای اونا بودم که متوجه حضور پدرم اون طرف خیابون شدم که داشت کتک خوردن منو تماشا میکرد. پولو ازم گرفتن و رفتم و بعد پدرم آروم و با طمأنینه به سمت من اومد و گفت: این از خدا بیخبرا کیا بودن؟ گفتم: یه عدهای از همکلاسیام بودن که متأسفانه از خدا خبری نداشتن. گفت: یعنی اونا کوچکترین خبری هم از خداوند نداشتن؟ گفتم: درسته، حتی کوچکترین خبری نداشتن، کاملاً بیخبر هستن. گفت: من که متوجه نمیشم، مگه میشه هیچ خبری نداشته باشن؟ گفتم: حالا که از شانس ما اینا ظاهراً هیچ خبری نداشتن دیگه، مگه اینکه خلافش ثابت بشه. گفت: خب... بگذریم، جریان چی بود؟ گفتم اینا گردنکلفتای مدرسه هستند که از بچههای ضعیفی مثه من باج میگیرن. گفت: عزیزم چرا به خودم نگفتی تا رو اشتباهات رو لاک بگیرم؟ گفتم: حالا که میدونی بیا لاک رو بذار اجرا.
وقتی برگشتیم به خونه پدر همهاش داشت فکر میکرد و با خودش حرف میزد. مثل اینکه منتظر بود تا فردا بشه و حال محمود رو بگیره. اون شب اصلاً خوابم نبرد و همهش تو این فکر بودم که پدر فردا چطوری میخواد از خجالت محمود در بیاد. من دیگه نفهمیدم کی خوابم برد تا اینکه دیدم پدرم داره صدام میزنه و میگه بیدار شو بریم حال این پسره رو بگیریم. یه صبحونهی مختصری زدیم تا یه تهبندی بشه و سوار ماشین شدیم و راه افتادیم. شروع کرد به حرف زدن. گفت: چن روز پیشا تو پارک نشسته بودم یه دختری هم رو نیمکت کناری نشسته بود. چنان آرایش غلیظی کرده بود که همه برمیگشتن نگاه میکردن. ابروهاشو نازکِ نازک کرده بودا. موهاشم رنگ کرده بود. یعنی هر کی میدیدش فکر میکرد این عروسه. رفتم جلو بهش گفتم دختر خانوم شما الان با شب عروسیت چه فرقی میکنی؟ پیش خودم گفتم یا فحشمون میده یا جوابمونو میده دیگه، از این دو حالت که خارج نیس. خلاصه پرسیدیم ما. برگشت گفت پدر جان دیگه زمونهش عوض شده. دیگه همه اینجوری شدن. گفتم همه شاید هزار تا کار دیگه هم بکنن شما هم باید انجام بدی؟ تو دل خودم گفتما، حواست هست؟ و بعد هم صحبتهایی در مورد ماشین کرد. گفت که پاترول ماشین خوبیهها ولی لامصب باید هی سرشو کج کنی تو پمپ بنزین. اصلاً بنزین میخوره. ولی در عوض پراید، لاکردار بنزین بو میکشه و میره. رسیدیم در مدرسه. محمود با خشایار و رامین جلوی مدرسه واستاده بودن. پدر رفت جلو و به محمود گفت: تو که اینجا واستادی یعنی خیلی زرنگی دیگه... ها؟ محمود گفت: حالا که چی؟ امری داری؟ پدر گفت: آره و یه کشیده خوابوند زیر گوش محمود. البته نه یه کشیدهی معمولی، یک کشیدهی افسری. خیلی کیف کردم و احساس افتخار بهم دست داد. محمود گفت چرا میزنی؟ پدر گفت: مگه تو محمود کلهخر نیستی؟ محمود گفت آره و پدر یکی دیگه خوابوند زیر گوشش و محمود شروع کرد به دویدن و بعد از پنج دقیقه با پدرش که البته یک قصاب بود برگشت.
پایان
نظرات (۲۶)
چرا همه جا تاریکه؟! چرا همه چیز عوض شده؟ چرا هیچی سر جاش نیست؟ وقتی خواب بودم چه اتفاقی افتاده؟ حتی قالی کف اتاق هم عوض شده، رنگ دیوارا هم همینطور. شاید بیشتر از یکی دو ساعت خوابیده باشم... خیلی بیشتر از این حرفا حتی بیشتر از یکی دو ماه. یه صداهایی میاد. کی کمک میخواد؟ خدایا من کجا هستم؟ دیگه دارم کلافه میشم. اوه... اونجا رو، چی به روز گلدونم اومده؟! کاملاً خشک شده بود. یه خشکی میگم یه خشکی میشنوی. خشکِ خشک بود. به قدری خشک بود که حالت به هم میخورد. چراغا رو که روشن میکنم فضا تاریکتر میشه. یه صدایی میاد که میگفت: «کوکولی کو؟... کوکولی کو؟» و بعد از اون فریادهای «روبروم آماده باش» .عقربههای ساعت یه جور دیگهای میچرخه. عقربهی ثانیهشمار جلو میره ولی دقیقهشمار و ساعتشمار رو به عقب حرکت میکنند.
این کیه که احتیاج به کمک داره؟ شاید منم باید فریاد بزنم... کمک... کمک... عجیبه! صدام در نمیآد. هر چی که بیشتر داد میزنم بیشتر به مغزم فشار میاد. ناگهان صدای آژیر اومد. مثل اینکه آمبولانس یا آتشنشانی اومده بود. یعنی اومده بودن ما رو نجات بدن؟ بعد از چند لحظه صدای آژیر قطع شد و باز هم صدای فریاد کسی میومد که کمک میخواست. رفتم یه گوشه روی صندلی نشستم. تمام صداها هم دیگه قطع شده بودن. یهو در روبروم باز شد. مردی بلند قد و درشتهیکل وارد اتاق شد. نور عظیمی از پشت سرش به داخل اتاق میتابید که باعث شده بود دیدن صورت مرد کمی مشکل بشه. از ترس روی صندلی میلرزیدم. مرد بلند قد گفت: چته؟ مگه صندلیت میخ داره؟ صداش خیلی آشنا به نظر میرسید، جلوتر که اومد صورتش معلوم شد. پدرم بود. نمی دونم چرا تو توهم و خلسه هم دست از سرِ ما بر نمیداشت. گفت: کج بشین راس بگو. متوجه نشدم منظورش چی بود. گفت: راستشو بگو باز تو با دهن از بطری آب خوردی؟ گفتم آره. گفت: خب چرا همچین کاری کردی؟ به خاطر تو ما منع آب شدیم. دیگه نمیتونیم از بطری آب بخوریم. تو آب خنک رو از ما گرفتی.
و اینگونه بود که پدر برایم طاقچه بالا برداشت و مثل جن شده بود و من هم بسم الله. اختلافات بین من و پدرم از زمانی بالا گرفت که دربارهی موتورسیکلت هم اختلاف نظر داشتیم. پدر گفت موتور به عنوان یک وسیله خوب است ولی من اعتقاد داشتم میتوان با موتور کارهای دیگری هم کرد، مثل تکچرخ. پدر گفت: ملخک یه بار جستی، ملخک دو بار جستی، بار سوم کف دستی. یه بار نمیخوری زمین فَکت خورد شه، دو بار نمیزنی تو لنگ کسی، بار سوم باید با کاردک از رو آسفالت جمعت کنن. شاید هم حق با او بود.
فردای آن روز وقتی میخواستم از خانه خارج شوم به پدر گفتم: یه ده تومن داری بدی به ما؟ گفت: ما یعنی تو و کی؟ گفتم: هیچی بابا... ده تومن داری یا نه؟ گفت: من کلاً ده تومن دارم. گفتم خب بده دیگه. گفت: پس خودم چی؟ اومدیم و من رفتم تو خیابون خوردم به یکی کاسهی ماسیش افتاد زمین، باید دو تومن تو جیبم باشه که پولشو بدم یا نه؟ خوب حرفش حساب بود و من هرچی فکر کردم جوابی برایش پیدا نکردم. نه من، هر کسی دیگهای هم جای من بود نمیتونست جواب پیدا کنه. شاید تنها دلیل این امر همان حساب بودن حرف بود. شخصی به نام محمود کلهخر در مدرسهی ما بود که منو ضعیف گیر آورده بود و مدام میتیغیدم. این ده تومن رو هم برای او میخواستم، چون اگر پول رو بهش نمیدادم حتماً یه بلایی سرم میآورد. پدر گفت حالا کجا میخوای بری؟ گفتم برم مدرسه یه سری. گفت بیا میرسونمت. تو راه داشتیم میرفتیم که به پایین لبم اشاره کرد و گفت اینجات چطور شده؟ گفتم ریش گذاشتم، اینم یه مدله دیگه. شروع کرد به تعریف کردن. می گفت: این ماجراهای اخیرم کار خودشونیا بوده ها... یه گهی خوردن که خودشون توش موندن... کارشون تمومه خدا بخواد. اینا خدا رو هم قبول ندارن. مدتی سکوت کرد و بعد گفت: گفتی چن میخواستی؟ جواب دادم ده تومن. گفت: هوه... ای داد بی دود... بیا این ده تومنو بگیر لذتشو ببر. گفتم اگه زدی به سطل ماسی یکی چی پس؟ گفت: بیست تومن دیگه تو گنجه داشتم، قایم کرده بودم برای اینطور روزی. پیاده شدم و زود رفتم که ده تومن محمود رو بدم. تا رسیدم بهش رامین و خشایار که از نوچههای محمود بودند اومدن جلو و دستامو گرفتن و محمود هم به زدن من مشغول شد. من زیر دست و پای اونا بودم که متوجه حضور پدرم اون طرف خیابون شدم که داشت کتک خوردن منو تماشا میکرد. پولو ازم گرفتن و رفتم و بعد پدرم آروم و با طمأنینه به سمت من اومد و گفت: این از خدا بیخبرا کیا بودن؟ گفتم: یه عدهای از همکلاسیام بودن که متأسفانه از خدا خبری نداشتن. گفت: یعنی اونا کوچکترین خبری هم از خداوند نداشتن؟ گفتم: درسته، حتی کوچکترین خبری نداشتن، کاملاً بیخبر هستن. گفت: من که متوجه نمیشم، مگه میشه هیچ خبری نداشته باشن؟ گفتم: حالا که از شانس ما اینا ظاهراً هیچ خبری نداشتن دیگه، مگه اینکه خلافش ثابت بشه. گفت: خب... بگذریم، جریان چی بود؟ گفتم اینا گردنکلفتای مدرسه هستند که از بچههای ضعیفی مثه من باج میگیرن. گفت: عزیزم چرا به خودم نگفتی تا رو اشتباهات رو لاک بگیرم؟ گفتم: حالا که میدونی بیا لاک رو بذار اجرا.
وقتی برگشتیم به خونه پدر همهاش داشت فکر میکرد و با خودش حرف میزد. مثل اینکه منتظر بود تا فردا بشه و حال محمود رو بگیره. اون شب اصلاً خوابم نبرد و همهش تو این فکر بودم که پدر فردا چطوری میخواد از خجالت محمود در بیاد. من دیگه نفهمیدم کی خوابم برد تا اینکه دیدم پدرم داره صدام میزنه و میگه بیدار شو بریم حال این پسره رو بگیریم. یه صبحونهی مختصری زدیم تا یه تهبندی بشه و سوار ماشین شدیم و راه افتادیم. شروع کرد به حرف زدن. گفت: چن روز پیشا تو پارک نشسته بودم یه دختری هم رو نیمکت کناری نشسته بود. چنان آرایش غلیظی کرده بود که همه برمیگشتن نگاه میکردن. ابروهاشو نازکِ نازک کرده بودا. موهاشم رنگ کرده بود. یعنی هر کی میدیدش فکر میکرد این عروسه. رفتم جلو بهش گفتم دختر خانوم شما الان با شب عروسیت چه فرقی میکنی؟ پیش خودم گفتم یا فحشمون میده یا جوابمونو میده دیگه، از این دو حالت که خارج نیس. خلاصه پرسیدیم ما. برگشت گفت پدر جان دیگه زمونهش عوض شده. دیگه همه اینجوری شدن. گفتم همه شاید هزار تا کار دیگه هم بکنن شما هم باید انجام بدی؟ تو دل خودم گفتما، حواست هست؟ و بعد هم صحبتهایی در مورد ماشین کرد. گفت که پاترول ماشین خوبیهها ولی لامصب باید هی سرشو کج کنی تو پمپ بنزین. اصلاً بنزین میخوره. ولی در عوض پراید، لاکردار بنزین بو میکشه و میره. رسیدیم در مدرسه. محمود با خشایار و رامین جلوی مدرسه واستاده بودن. پدر رفت جلو و به محمود گفت: تو که اینجا واستادی یعنی خیلی زرنگی دیگه... ها؟ محمود گفت: حالا که چی؟ امری داری؟ پدر گفت: آره و یه کشیده خوابوند زیر گوش محمود. البته نه یه کشیدهی معمولی، یک کشیدهی افسری. خیلی کیف کردم و احساس افتخار بهم دست داد. محمود گفت چرا میزنی؟ پدر گفت: مگه تو محمود کلهخر نیستی؟ محمود گفت آره و پدر یکی دیگه خوابوند زیر گوشش و محمود شروع کرد به دویدن و بعد از پنج دقیقه با پدرش که البته یک قصاب بود برگشت.
پایان
نظرات (۲۶)



بیقرار

می گم کم کار شدی یه خرده ، داشتی این و می نوشتی
تشکر کردن از نویسنده ها کارِ چرتی ئه. نویسنده ها برایِ خودشون می نویسن و خب ما هم یا لذت می بریم یا نمی بریم.
البته این دفعه «قصه» کم رنگ تر از همیشه بود. یا مخفی شده زیرِ این حجم دیالوگِ بی نظیر.
واقعاً به درجهی استادی رسیده.
بسیار زیبا...
hahahahaha
aliiiii
بعضی وقتها حس میکنم که داری تاریخ مخفی من رو مینویسی و بیشتر کیف میکنم
اون استقبالی که باید از جمله زیر می شد نشه...!پ
(لاکردار بنزین بو میکشه و میره)
کج بشین راس بگو
:((
تو یه شیطان مجسمی
واقعا بی نظیر بود
تو منو یاد آرش خودمون میندازی
معرکه.
کولاک کردی!
خدا منو ببخشه. چقدر این بشر آشنا میزنه.
با اینکه نسبتا طولانی به حساب میومد ولی تا تهش رو خوندم که ببینم چی میشه. یعنی تا تهش منو بردی. این خیلی خوبه. موفخ باشی!
این ماجراهای اخیرم کار خودشونیا بوده ها... یه گهی خوردن که خودشون توش موندن...
:)))))))))))))))))))
من حس میکنم به اسم داستان هم توجه شایسته مبذول نشد.
واي اونجايي كه ميگه اينا كي بودن سر از خدا بي خبري شون بحث مي كنن خدااااا بود
دقيقا اسم داستان و بحث بر سر خبرداري از خدا نقاطِ اوج ِ اين داستان ِ فوق العاده بودن.
خوشحالم دوباره برگشتی.
خیلی هم خوب بود داستانت ولی من سبک قبلیتو بیشتر دوست داشتم. البته مطمئناً کارتو بلدی!
خيلي دلم ميخواد از اينايي كه اينهمه از اين داستان تعريف كردن بپرسم اصلاً فهميدين اين بابا چي ميگه؟
آقای کلا منتقد شما متوجه شدی من چی میگم؟
اگه آره که خیلی خوشحالم
اوهوم جالب بود
خوشمان امد از طرز رساندن پیامت ...
با سلام...
خانوم فرشته هم توجه اساسي داشتن انگار به اين قسمت و قبل از من گفته بودن ولي نميشد،يعني راه نداش خداييش اگه نخوام از اون قسمتي كه سر خبر داشتن و نداشتن از خدا بحث ميشد،تشكر كنم و صد آفرين بدم بهتون...
دوستان توي چند تا كامنت قبلي به موضوع مفهوم و پيام داستان اشاره كردن...
خواهش دارم خود شما(نويسنده)حتما توي همين كامنتا بيان و پيام و مفهوم مورد نظرتون رو مفصلن توضيح بدين...
واقعا ممنون ميشم...
از يك تا ده بهتون شيش ميدم-اگه جسارت نباشه-
دوست عزیز این داستانا که پیام و اینا حالیشون نیس.اینا فقط داستانن.پیام ندارن.
ولی اگه بخوام به پیامهای سطحیش اشاره کنم، میشه اینکه چرا ما کوچیکترا به پدر و مادر دیگه مثل سابق احترام نمیذاریم و حرمت ها دیگه اون رنگ و بوی قبل رو نداره و از همه مهمتر مسخره کردن مقام پدر تو خانوادههای ایرانیه.
واقعا زیبا می نویسید.قدر این همه استعدادرو بدونید.