pendik escort ataşehir escort
Restbet Restbet üye ol Restbet giriş Restbet kayıt Restbet canlı bahis Restbet yeni adresi
Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
کیف The Metamorphosis
معین فرّخی
یک. هدف این ستون در درجه‌ی اول آن است که کمکی باشد برای خواننده‌ها تا از سردرگمی ناشی از ترجمه‌های متعدد رهایی یابند. و بعد از آن؛ یکی از آرزوهایم این است که در این ستون بحث شکل گیرد سر عبارت‌های مختلفِ متن. یا این‌که کدام ترجمه به‌تر است و چرا.

دو. تلاشم این است که هر متنی را بتوانم به زبان اصلی پیدا کنم تا معیاری برای مقایسه‌ی ترجمه‌ها وجود داشته باشد. خوش‌حال می‌شوم اگر جایی را می‌شناسید که می توان برای دریافت کتاب‌ها به زبان اصلی به آن مراجعه کرد٬ در کامنت‌ها بگویید.

سه. «مسخ» را به زبان انگلیسی پیدا کردم از Google Books. امیدوارم متن حاضر معیار خوبی برای قضاوت باشد.

×××

One morning, as Gregor Samsa was waking up from anxious dream, he
discovered that in bed he had been changed into a monstrous bug. he lay on his
armour-hard back and saw, as he lifted his head up a little, his brown, arched,
abdomen divided up into rigid bow - like sections. From his height the blanket,
just about ready to slide off completely, could hardly stay in place. his
numerous legs, pitifully thin in comparison to the rest of his circumference.
flickered helplessly before his eyes.
The Metamorphosis- Franz Kafka- Kessinger Publishing


×××
یک روز صبح، همین که گره‌گوار سامسا از خواب آشفته‌ای پرید٬ در رختخواب خود به حشره‌ای تمام عیار عجیبی تبدیل شده بود. به پشت خوابیده و تنش مانند زره سخت شده بود. سرش را بلند کرد٬ ملتفت شد که شکم قهوه‌ای مانند دارد که رویش را رگه‌هایی به شکل کمان تقسیم‌بندی کرده است. لحاف که به زحمت بالای شکمش بند شده بود، نزدیک بود به کلی بیفتد، و پاهای او که به طرز رقت‌آوری برای تنه‌اش نازک می‌نمود، جلوی چشمش پیچ و تاب می‌خورد.

مسخ، فرانتس کافکا، ترجمه‌ی صادق هدایت، نشر روزگار

×××
یک روز صبح، گرگور زامزا از خوابی آشفته بیدار شد و فهمید که در تختخوابش به حشره‌ای عظیم بدل شده است. بر پشت سخت و زره‌مانندش خوابیده بود و سرش را کمی بلند کرد شکم قهوه‌ای گنبدشکل خود را دید که به قسمت‌های محدب و سفتی تقسیم می‌شد و چیزی نمانده بود که تمام رواندازش یبغزد و از رویش پس برود. پاهای متعددش، که در قیاس باقی بدنش از فرط لاغری رفت‌انگیز بودند، بی‌اختیار جلو چشمانش پیچ و تاب می‌خوردند.

مسخ و درباره‌ی مسخ، فرانتس کافکا، ترجمه‌ی فرزانه طاهری، انتشارات نیلوفر

×××
یک روز صبح، وقتی گرگور زامزا از خواب از خوابی آشقته به خود آمد، دید در تختخواب خود به حشره‌ای بزرگ تبدیل شده است بر پشت سخت و زره‌مانندش افتاده بود و اگر سر را کمی بالا می‌گرفت، شکم برآمده و قهوه‌ای رنگ خود را می‌دید که لایه‌هایی از پوست خشکیده و کمانی‌شکل، آن را به چند قسمت تقسیم می‌کرد. رواندازی که روی شکمش به سختی بند بود، هر لحظه امکان داشت بسُرد و پایین بیفتد. پاهای پرشمارش که در مقایسه با جثه‌اش نحیف و لاغر می‌نمودند، لرزان و ناتوان برابر چشمانش پرپر می‌زدند.

داستان‌های کوتاه کافکا، فرانتس کافکا، ترجمه‌ی علی‌اصغر حداد، نشر ماهی
نظرات (۲۴)