Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
مغز فسفر نشانی از شر
آریا باقر
آنچه در ایستگاه گذشت:

کوبایاشی که برای پیدا کردن خنجر پدری‌اش به قسمت تاریکی از ایستگاه رفته‌بود، به چیزی شبیه دسته‌بیل خورد و روی چیزی شبیه تل خاک افتاد و وقتی از تاریکی بازگشت، آغشته به گرد سیمان بود. همچنین کسی در طرف دیگر ایستگاه به رزمریم هشدار داد که آن‌ها باید از آن‌جا بروند. در فلش‌فوروادی هم دیدیم که رزمریم، پس از خروج از ایستگاه، در خانه‌ی ثریا قاسمی ساکن شده‌است. در قسمت قبل هم شاهد تلاش رزمریم و گل‌مکانی برای خروج از ایستگاه بودیم:
آنها از پله‌ها بالا رفتند، کالسکه‌ی بچه‌ای از پله‌ها پایین آمد که محتویاتش، نان و کالباس و سس خرسی بود و هنگامی که رزمریم و گل‌مکانی به بالای پله‌ها رسیدند، ناگهان نوری سفید همه جا را فرا گرفت که چشم همه را آزرد. سفیدی مطلق.
اینک ادامه ماجرا:

ایستگاه (قسمت سوم از سری دوم)/ نشانی از شر*

داخلی /ایستگاه/روز (زمان حال- ادامه)

گل‌مکانی و رزمریم داخل سفیدی نور، دستشان را جلوی چشمانشان می‌گیرند و از شدت نور روی زمین می‌نشینند. آن دو به زانو در آمده‌اند. دیگران هم، در پایین پله‌ها، همین وضع را دارند. هیکل مردی، پشت به نور، جلوی رزمریم و گل‌مکانی ظاهر می‌شود. (موسیقی به اوج می‌رسد.)
مرد: شماها دیوانه‌اید؟ (موسیقی با صدایی مثل جمع شدن نوار قطع می‌شود.)... این جا چه کار می‌کنید؟... ها؟

داخلی/خانه‌ی ثریا قاسمی/ شب

رزمریم خوابیده است. همه چیز آرام است. بچه خوابیده و نور مهتاب از پنجره به درون می‌تابد. ناگهان نوری قرمز روی چهره‌ی رزمریم می‌افتد که او را می‌آزارد. چشمانش را باز می‌کند و ناخودآگاه دستش را جلوی نور می‌گیرد.
صدای ثریا قاسمی: (لرزان) با من چی کار کردی؟
رزمریم: چی؟
نور قطع می‌شود. رزمریم آرام دستش را پایین می‌آورد و به جایی که منبع نور بوده، نگاه می‌کند: ثریا قاسمی بالای تختش ایستاده و به او زل زده است. چهره‌اش خون‌آلود است و از دهان و بینی و چشم‌هایش خون جاری است.
ث.ق: ببین با من چی کار کردی...
رزمریم از ترس آنچه که می‌بیند، می‌خواهد فریاد بزند ولی صدایش در نمی‌آید. ناگهان توجهش به گوشه‌ی اتاق جلب می‌شود. جایی که بنزما چمباتمه زده و با نور آبی روشن شده است.
بنزما: تو رو خدا برگردین... اون روی شونه‌ی چپ همه‌ی ماست... اون همه جا دنبالتون میاد... شما باید برگردین.
رزمریم از وحشت خشکش زده است. ناگهان قطاری با سرعت از کنار پنجره‌ی اتاق می‌گذرد و باعث می‌شود که خانه به شدت تکان بخورد. رزمریم به بیرون پنجره نگاه می‌کند. تعدادی کارگر با چهره‌های خونین مسافران قطار هستند. ناگهان ث.ق و بنزما با هم، شروع به حرف زدن می‌کنند. و در همین هنگام بچه با صدای گوشخراشی شروع به گریه می‌کند.
بنزما: تو رو خدا برگردین... اونو نیارین... اون روی شونه‌ی چپ ماست... اونو نیار... می‌گم اونو نیار... ما رو نجات بده.
ث.ق: ... یه وخت از پله‌ها می‌رم بالا، نیفتم پایین... یه وخت از پله‌ها می‌رم بالا، نیفتم پایین...
بنزما: می‌گم اونو نیار... ما رو نجات بده.
ث.ق: ... نیفتم پایین...

قطع به:
داخلی/خانه‌ی ثریا قاسمی/ شب

رزمریم با فریادی خفه، از خواب می‌پرد. دستش را روی گلویش می‌گذارد و به شدت نفس‌نفس می‌زند. همه چیز آرام است. بچه خوابیده و نور مهتاب از پنجره به درون می‌تابد.

خارجی/ حیاط خانه‌ی ث.ق/ روز

یک روز آرام و دل‌انگیز. این خانه گوشه‌ای در بهشت برین است.

داخلی/ خانه‌ی ث.ق/ روز (ادامه)

رزمریم و ث.ق پشت میزی نشسته و مشغول نهار خوردن هستند.
ث.ق: دیشب خوب خوابیدی دخترم؟
رزمریم: بله، خیلی ممنون!
ث.ق ناگهان دست به زیر میز می‌برد و کیسه‌ای بیرون می‌آورد.
ث.ق: راستی برای بچه‌ات پوشک خریدم... امروز خیلی با ناراحتی گریه می‌کرد...
رزمریم: نه!... فکر کنم به کلمه‌ی نماز حساسه!...
ث.ق: چی؟
رزمریم (حرفش را می‌خورد): هیچی... (کیسه‌ی پوشک را از ث.ق. می‌گیرد.) دستتون درد نکنه، شما خیلی به من لطف دارین.

داخلی/ هال/ روز (اندکی بعد)

رزمریم با کیسه‌ی پوشک در دست، از آشپزخانه بیرون می‌آید و از پله‌ها بالا می‌رود و وارد اتاقش می‌شود. پس از چند ثانیه هم ث.ق. از آشپزخانه بیرون می‌آید و به سمت مبل می‌رود و روی آن می‌نشیند، عینک می‌زند و روزنامه‌ای از روی میز بر می‌دارد ولی قبل از آن که شروع به خواندن کند، به فکر فرو می‌رود.

داخلی/ اتاق رزمریم-هال/ روز (ادامه)

رزمریم در اتاق ایستاده‌است. بچه خواب است! رزمریم به سمت بچه می‌رود تا عوضش کند. قنداق را باز می‌کند و از آنچه که می‌بیند، تعجب می‌کند. او خنجر شکسته‌ی کوبایاشی را می‌یابد. حیران، خنجر را بر می‌دارد. و همین‌طور که به‌ش دقیق می‌شود، صدا‌هایی در فضا می‌پیچد. صدایی شبیه پج‌پچه. گویی ده‌ها نفر همزمان پچ‌پچه می‌کنند. رزمریم لحظه‌ای بهت‌زده به خنجر خیره می‌شود و بعد ناگهان خنجر را رها کرده و خود را عقب می‌کشد. در اتاق باز می‌شود و رزمریم از جا می‌پرد. ث.ق. در چهارچوب در ایستاده‌است.
ث.ق : ببینم؟... من درست شنیدم؟ تو گفتی بچه به کلمه‌ی نماز حساسه؟
رزمریم: ... نه!
ث.ق: تو داری یه چیزی رو از من پنهان می‌کنی. (ناگهان چشمش به خنجر می‌افتد که روی زمین افتاده‌است.)... خدای من! این چیه؟
رزمریم: نمی‌دونم... خانم قاسمی!... به من اجازه بدین توضیح بدم.
ث.ق:... نه تو فرصت داشتی؛ ولی از اعتماد من سواستفاده کردی... این پسر خواهر ما صد تا چاقو که بسازه، یکیش دسته نداره!... باید می‌فهمیدم یه ریگی تو کفشته!
ث.ق. داخل اتاق می‌آید و خم می‌شود و خنجر را بر می‌دارد.
ث.ق: از همون اول که بچه‌ات رو دیدم؛ فهمیدم یه چیز شیطانی در وجودش هست... ولی به خودم گفتم؛ «زن، بی‌خود به مردم تهمت نزن!».
رزمریم: ای بابا، شما چرا نمی‌ذارین من حرفمو بزنم؟
ث.ق: تا الآن فرصت داشتی حرف بزنی... ( به خنجر دقیق می‌شود.) روی این چی نوشته؟... حتماً وردی، چیزیه.... برم عینکمو بیارم...
و همین‌طور که این حرف‌ها را می‌زند، از در اتاق خارج می‌شود و از پله‌ها پایین می‌رود.
ث.ق: جادوجمبل و جن‌مِن برداشتی آوردی خونه‌ام؛ فکر می‌کنی من نمی‌فهمم. اصلاً شاید همین تویی که نمی‌ذاری آقا بیاد. من که می‌دونم اون ظهور کرده، بگو ببینم چی از جون ما می‌خواین، چرا جلوش رو گرف...
و ناگهان دوباره پچ‌پچه‌ها شروع می‌شوند و ث.ق. پایش سُر می‌خورد و از بالای پله‌ها سرنگون می‌شود و پخش می‌شود وسط هال.

داخلی/ ایستگاه/ روز

عروه با فریادی خفه ناگهان از خواب می‌پرد. او در ایستگاه چرت می‌زده است. لباس کارگران را به تن دارد. به سختی نفس‌نفس می‌زند. بنزما به سمتش می‌آید. او هم لباس کارگران را پوشیده و کلاه ایمنی هم به سر دارد. بنزما کنار عروه زانو می‌زند.
بنزما: بیدار شدی؟... همه منتظر تو هستن.
عروه: یه دقیقه صبر کن... خواب عجیبی دیدم.
بنزما: چیه؟... قضیه‌ی مرگ و شونه‌ی چپ و ایناست؟
عروه: خواب دیدم رزمریم توی خونه‌ی ثریا قاسمی بود... نه! اول خواب دیدم رزمریم خواب دیده که تو و ثریا قاسمی... (لحظه‌ای تمرکز می‌کند و بر آشفتگی‌اش غلبه می‌کند.) ولش کن... ما اینجا کار مهمی داریم که باید انجام بدیم.
عروه و بنزما بر می‌خیزند و به سمتی می‌روند که کوبایاشی (او هم لباس کارگران را پوشیده‌است.) و چند کارگر ایستاده‌اند. بر عکس گذشته، همه جای ایستگاه چراغ‌ها روشن هستند. همین‌طور که عروه و بنزما به جمع کارگران نزدیک می‌شوند، کم‌کم موسیقی اوج می‌گیرد و به صحنه‌ی بعدی پیوند می‌خورد.

داخلی/ خانه‌ی ث.ق./ روز

رزمریم بالای سر جنازه‌ی ث.ق. ایستاده‌است. خون سر و صورت ث.ق. را فرا گرفته‌است و چشمهایش باز مانده‌اند. رزمریم خنجر را در دست گرفته و به نوشته‌های روی آن دقیق شده‌است. صدای پچ‌پچه‌ها درفضا پیچیده‌است. به نظر می‌رسد که رزمریم تصمیم مهمی گرفته‌است. موسیقی که به اوج خود رسیده‌است، ناگهان در اوج، پایان می‌یابد.

... ادامه دارد...

*: نام فیلمی اثر اورسن ولز... با همین عنوان.
نظرات (۳)