Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
شوخی‌های سالم این مرد با آن مرد
کسری ایزدفر
لوکیشن ما یک اتاق است. یک اتاق تقریباً خالی با دیوارپوشی کثیف و نمور در ضلع جنوبی. اینکه کجاست و چه وقتی است معلوم نیست. البته از آنجا که آفتاب تازه دَمِ پنجره است می‌شود حدس زد سر صبح است. دیگر اینکه، اتاق دو در دارد و کنار یکی از درها یک کنج وجود دارد که با یک پرده از بقیه‌ی اتاق جدا شده است. به احتمال زیاد پشت آن یک توالت و یک وان گنجانده شده است. با این حساب اگر یکی از درها به راهرو و در دیگر به اتاق بغل راه داشته باشد می‌شود حدس زد که در یک هتل هستیم یا یک مسافرخانه.

سر و صدای گنگی از بیرون به گوش می‌رسد. به نظر نمی‌آید یک روز تعطیل باشد یا حداقل اینجا در خیابان شلوغی واقع شده است. یک تخت دو نفره‌ی فلزی در وسط اتاق قرار دارد. در سمت راستش یک میز عسلی کوچک با یک آباژور و در چپ یک تلفن دیواری به چشم می‎‌خورد. هوای اتاق پر از دود سیگار و سکوت دو مردی است که در دو طرف تخت و پشت‌به‌هم نشسته‌اند. یکی لاغراندام و کشیده است با موهای روشن و عینکی بر روی چشم‌ها و دیگری چهارشانه و بلند بالاست با موهای تیره‌ی کوتاه و جای یک زخم روی بینی‌اش خودنمایی می‌کند. این مرد کت چهارخانه‌ی سیاه و کِرم و شلوار مخمل راه‌راه قهوه‌ای به تن دارد و آن مرد پالتوی نظامی بلندی پوشیده است که چیز دیگری را از او لو نمی‌دهد. الان چندساعتی می‌شود که اینجا نشسته‌اند. هر دو دیشب رسیده‌اند شاید به فاصله‌ی اندکی. اما هیچ‌کدام نخوابیده‌اند، یا نشسته‌اند یا قدم زده اند یا یکی نشسته و دیگری قدم زده و یا برعکس. حتی از نوع رفتار یکی نمی‌توان فهمید که از وجود دیگری باخبر است یا نه. البته با چیز عجیبی روبرو نیستیم. می‌شود حدس زد که دو مرد با هم غریبه‌اند و دو مرد غریبه ممکن است تا هزار سال هم با هم حرف نزنند و اگر دلیلش را جویا شوی، می‌شنوی که مردها همدیگر را می‌فهمند، مردها روی اعصابِ هم راه نمی‌روند ، مردها هوای هم را دارند و مردها برای خلوت همدیگر احترام قائل‌اند. یکجورهایی می‌شود گفت که آنها تمام احترام ممکن را بین خودشان تقسیم کرده‌اند و برای زن‌ها چیزی باقی نگذاشته‌اند. مرد عینکی پاهایش را توی شکمش جمع کرده‌است و به اصطلاح چمباتمه زده و سیگاری خاموش لای انگشتان دست راستش به چشم می‌خورد. تقریبا مداوم و درجا تکان می‌خورد مثل کسی که لرز کرده و یا شاید هم از هق هق گریه است. در مقابل آن مرد آرام به نظر می‌آيد. هر از چند گاهی پکی به سیگارش می‌زند و سرش را با نوعی طمأنینه به جلو پرت می‌کند انگار حسرت چیزی را می‌خورد یا افکارش را پیش خود تایید می‌کند.

تمام این مدت کسی سراغی از آن‌ها نگرفته، اگر فرض را بر هتل بودن اینجا بگیریم، الان وقت صبحانه است: « آقا برای صبحانه تشریف می‌آورید غذاخوری یا سرویس شخصی می‌خواهید؟» و اگر مسافرخانه باشد وقت پرداخت کرایه امروز است: « آقا اگر امروز هم می‌مونی دُنگِش رو همین حالا بده نوکرتم!» ولی حتی صدای راه رفتن هم از راه‌رو به گوش نمی‌رسد. البته مردها اغلب شکمو نیستند و حتی خیلی غیرمحتمل است که بابت گرسنگی به یک غریبه رو بیندازند. اما یک نوشیدنی که این حرف‌ها را ندارد. نوشیدنی که برای شکم پرکردن نیست ، برای وقت گذراندن است. بعید است که دو مرد این همه مدت را بدون نوشیدنی به سر ببرند یا یکی که همراه دارد به دیگری تعارف نزند یا حداقل یکی برای خرید نوشیدنی پیشقدم نشود. باید فرضیه‌های دیگری را مطرح کرد. البته زندانی شدنشان آنطوری که از ظاهر ماجرا پیداست ، فرضیه‌ی مطرودی است. چیزی مثل دستبند یا زنجیر به دست و پایشان دیده نمی‌شود. دو درِ قفل شده‌ی پیزوری هم، چیزی نیستند که دو مرد از پس‌‌شان برنیایند. تازه خیلی کم پیش می‌آید که کسی را در اتاقی با دو در زندانی کنند. تقریبا دور از عقل است. اگر همه‌ی اینها را هم ندید بگیریم یک پنجره آنهم بدون حفاظ ، کار را خراب می‌کند. پس می‌شود گفت دو مرد به خواستِ خودشان اینجا هستند.

اما در همین وقت چیزی سکوت اتاق را می‌شکند. البته نه از داخل اتاق یا راهرو بلکه از سقف. به نظر می آيد یک نفر در حال کوبیدن چیزی به جایی است. ابله نباشید، نمی تواند يک تابلو باشد. بدیهی است طبقه بالایی وقتی با سقف اتاق شما درگیر می‌شود که سر و کاری با کف اتاق خودش داشته باشد. اینکه یک جوخه آن بالا قدم‌رو بروند می‌تواند به عنوان یک فرضیه‌ی فانتزی مطرح شود اما اگر قبلا تجربه شنیدن چنین صداهایی را داشته باشید خیلی سریع دستتان می‌آيد که این صدای کوبیده شدن چهارتا پایه‌ی يک تخت است. کمی بعدتر یا به موازات آن چند صدای جیغ خفیف از نوع زنانه فرضیه‌ی شما را تایید خواهد کرد. دو مرد تقریبا به موازات هم نگاهشان را به سقف دوختند. یک چیزی که می تواند مردها را به عکس العمل وادار کند، اینست که ببینند مردی دارد لذتی می‌برد که آنها نمی‌برند. در این مواقع «الهی که کوفتش بشود»، جمله‌ی آشنایی است. بنابراین جای تعجب نیست که یکی از مردها بالاخره سکوت را بشکند. « باید اون‌قدر ترتيبشون رو داد تا بمیرن. زن‌ها موجودات پستی‌ان! خیلی پست ...» مرد عینکی در مقابل فقط لبش را گزید. مردی که پالتو به تن داشت ادامه داد: « فکر می‌کنی برای کشتن همه‌شون چند سال باید زنده موند؟»

مرد عینکی درحالی که پاهایش را از هم باز می‌کرد دست کرد توی جیبش، دستمالی را در آورد و شروع به پاک کردن اشک‌هایش کرد. اما کمی بعد خودش را در حال پاک کردن عینکش نشان داد و با صدایی که هنوز کاملا از بغض خالی نبود جواب داد: « نه دوست من! ... آنها خیلی ظریف‌اند! نباید خشونت داشت. نباید دست رویشان بلند کرد. نه ... نباید ...» و بی اختیار اشک از چشم‌هایش جاری شد. مرد دیگر پُک عمیقی به سیگارش زد و پایش را به زمین کوبید انگار که چیزی را زیر پا له می‌کند. بعد همانطور که دود سیگار را از پره‌های بینی و دهانش بیرون می‌داد گفت: « رفیق! معلوم است که زن‌ها را نمی‌شناسی. آنها خیلی پست ‌اند. پست‌تر از هر چیزی که فکر کنی.یکروز تو تنها مرد زندگی‌اشان خطاب می‌شوی و همان شب با مرد دیگری خواهند خوابید. تو به من بگو اگر این پستی نیست، پس چه نامی دارد؟» مرد عینکی مثل اینکه دارد به زمزمه‌ی خود جنبه‌ی عمومی می بخشد، با صدایی که کم کم تُنِ آن بالا می رفت و بی‌توجه به سوال، پاسخ داد:« به من گفت خیلی مرد خوبی هستم. گفت خیلی دخترها آرزوی من را دارند. گفت می‌توانم خیلی بهتر از او را داشته باشم. اما نمی‌فهمید من او را می‌خواهم نه کس دیگری. نه حتی این دنیا و چیزهای کثافتش را. راست می‌گویی دوست من، من هیچ وقت زن‌ها را نشناختم. حتی وقتی آن همه مدت بین آن همه مرد فقط با من چشم تو چشم می‌شد، وقتی هر روز جلوی رویم سبز می‌شد، باز هم نباید مطمئن می‌شدم که دوستم دارد. بله... من زن نشناس قابلی هستم!» مرد پالتو پوش دست برد توی جیب شلوارش و شروع کرد به نوازش چیزی. بعد در حالی که به یک سوراخ در دیوار خیره شده بود پاسخ داد:« رفیق! آه رفیق! شکست عشقی در مقابل چیزی که من از آن سخن می‌گویم بچه‌بازی است. بگو... بگو: خیانت! حتی اسمش هم تیز است. گلوی آدم را خنج می‌اندازد. ببین خودش با قلب چه ‌می‌کند.» دستش را زد زیر چانه‌اش و ادامه داد:« تعریف از خود نباشد. چیزی برایش کم نگذاشته بودم. همه‌طور پایه‌اش بودم. البته گفتن ندارد ولی توی همبستری هم دست بالا با من بود. خیانت! این خیانت جز پستی دلیل دیگری ندارد دوست من! نه که ندارد. کدام دلیل؟»

مرد عینکی پوزخندی زد. از توی جیب کت فندکش را درآورد و سیگار معطل مانده‌ی لای انگشتش را گیراند. و انگار که دارد دکلمه‌ای را اجرا میکند گفت: « هر بار یک چیزی می‌گفت. می‌گفت کسی دیگر را دوست دارد. می گفت دل است کاریش نمی‌شود کرد. می‌گفت اگر هم خیلی به من توجه می‌کرده است فقط برایش جالب بوده‌ام نه چیز دیگری.» پُکی از سیگارش گرفت و لابه‌لای دود ادامه داد:« چند باری بی‌خیالش شدم. خودم را تخطئه کردم. گفتم غلط کنم دیگر خیالی شوم. اما او ... با یک پا پس و با دیگری پیش می‌کشید. و هر بار با عشوه‌ای جدید قلب مرا به نیش می‌کشید.» مرد پالتو پوش پرید وسط حرفش:« از دست شما شاعرهای همیشه عاشق!» مرد عینکی صدایش را بالاتر برد: «دیشب رفتم خانه‌اش. خواستم یک‌بار برای همیشه تکلیفم را با او مشخص کنم. آخر یا مرا می‌خواست یا نمی‌خواست. دیگر نمی‌توانستم ادامه دهم. مضحکه‌ی خاص و عام شده‌بودم. از عشقش خواب و خوراک نداشتم. در را باز کرد. هلش دادم داخل. تازه از حمام آمده بود. تهدیدم کرد که همسایه‌ها را خبر می‌کند. التماس‌ام کرد که بروم. گریه کرد. گفت اگر نروم روزگار جفتمان سیاه می‌شود. گفتم: پس عشق‌مان چه می‌شود؟ و شنیدم که از من متنفر است. یک لحظه تمام آن خنده‌ها و عشوه‌ها از جلوی چشمانم رد ‌شد. زدمش. تا خورد زدمش. افتاد روی تخت. صدایش زدم. ولی جواب نمی‌داد. خدای من... جواب نمی داد! نفهمیدم چطور در رفتم، نفهمیدم کی توی این مسافرخانه اتاق گرفتم. نه... نباید زد!» مرد عینکی این‌ها را گفت، چشم ‌هایش را بست و دراز کشید روی تخت.

مرد با پالتوی سیاه همانطور که چیزی را توی جیبش نوازش می‌کرد گفت:« نه رفیق! بعضی مواقع باید زد. چاره‌ای جز این نمی‌ماند. یکبار هم که شده باید آن رویت را نشان بدهی. تلفن زدم گفتم دارم می‌آيم پیشت. گفت منتظرم است. گفت برای دیدنم لحظه‌شماری می‌کند. داشتم می‌رفتم. تنم برای گرمای تنش بی‌قراری می‌کرد. لب‌هايم روی هم می‌رقصيدند و می‌خواستند زودتر طعم او را بچشند. جای همیشگی گودیِ سرش روی کتفم زُق زُق می‌کرد. تا اینکه رسیدم نزدیک در خانه‌اش. گل در دست و خنده بر لب. ولی چی‌دیدم؟! یک لاغرمردنی با دک و پوز کریه و یک کت از مد افتاده داشت به سرعت فلنگ را می‌بست. شاید اگر خبر نداده بودم، روی کار گیرشان می‌انداختم و دخل جفت‌شان را می‌آوردم. خودش هنوز روی تخت بود، توی حوله‌ی حمام، خیس از شهوت مردی ديگر، خودش را به خواب زده‌بود. امانش ندادم.» آنچه را که تا الان در حال نوازشش بود از جیب درآورد. خشابش را بیرون کشید و گذاشت روی میز بغل تخت. چشم‌هایش را بست و روی تخت دراز کشید. دست‌هایشان کم‌کم یکدیگر را پیدا کردند. پاهایشان توی هم قلاب شدند. نفس‌هایشان تند و تندتر شد و صورت‌هایشان نزدیک و نزدیک‌تر. مرد عینکی آرام گفت:« چه خوب شد که این مسافرخانه دیشب همین یک اتاق خالی را داشت.» مرد پالتوپوش دست در کمرش برد و پاسخ داد:« دنیا بدون زن‌ها جای بهتری است رفیق.»
نظرات (۱۱)