Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
۳۵ Elephant
حمیدرضا رفعت‌نژاد



خلاصه‌ی فیلم را به نوعی می‌توان در پوسترش به وضوح دید. از شخصیت اصلی فیلم، «الکس» هیچ تصویری در پوستر نیست. الکس دیده‌ نمی‌شود. و این چیزی است که مهم است.

در ابتدا، رانندگی در حال مستی پدر جان، نگاهی استعاری به نسل قدیم است. والدینی که قرار است نسل جدید را هدایت کنند اما از عهده‌ی آن بر نمی‌آیند. ناچار جان خودش فرمان را به‌دست می‌گیرد. غیر از پدر جان، فقط در یک جای دیگر پای والدین به میان می‌آید، آن هم بدون مشاهده‌ی تصویری کامل از آن‌ها، و آن هم والدین الکس است، که غیر از میز صبحانه دیگر خبری از آن‌ها نیست. و این به نحوی وجه اشتراک الکس و جان است. جان، چند نفر را نجات می‌دهد اما این شاخصه را دارد که مانند الکس شود.

الکس با افراد دیگر متفاوت است. مانند دیگران دوست‌دختر ندارد. گوشه‌گیر است و روابطش با دیگران محدود. و شاید عواملی مانند این‌ها باعث می‌شود که الکس از جامعه طرد شود. چیزهایی که الکس را شکل می‌دهند، افراد دور و بر او هستند. مانند پلانی که پسر عکاس، نگاتیو‌ها را با ماده‌ی ظهور مخلوط می‌کند و بعد آن را خارج می‌کند در حالی که عکس‌ها روی نگاتیو ثبت شده‌اند. این می‌تواند نمادی از الکس باشد، که در حکم نگاتیوی است که عکس‌ها و تصاویر رفتارهای افراد جامعه در او حک شده، اما زمانی که در ظرفی دربسته، به دفعات تکان داده می‌شود و با ماده‌ی ظهور مخلوط می‌شود، ظاهر می‌شود و بروز پیدا می‌کند.

الکس بیش از اعضای جامعه‌اش می‌فهمد. هنرمند است. این را از حرکات دوربین در اتاقش می‌شود فهمید، نقاشی می‌کند، پیانو می‌زند و درحالت عادی، خشمش از دیگران را تخلیه می‌کند. اما کم‌کم وضع تغییر می‌کند، دیگران به او هجوم می‌آورند، در حالی که او بی‌آزار است. و او را تحت فشار می‌گذارند.
وضع، مانند سکانس نواختن پیانو می‌شود، ابتدا با قطعه‌ی زیبا و لطیف Fur Elise بتهوون آغاز می‌کند که در ادامه‌ی لحن آرام، ناگهان حالتی عصیان‌گر و تهدید‌آمیز می‌گیرد، و بعد با فرود به سونات Moonlight باز هم از بتهوون، لحنی غمگین به موسیقی‌اش می‌دهد و این در واقع خلاصه‌‌ی روحیات الکس از ابتدا تا انتها است. که با تدوین آن بر صفحه‌ی کامپیوتر و بازی اریک -نشان دادن یک راه برای تخلیه‌ی روحی توسط رسانه، همچون مستندی درباره‌ی نازی‌ها در فیلم که الکس و اریک می‌بینند، و همچنین فیلم‌برداری سکانس کشتار که بسیار به بازی‌ شباهت دارد- آن را بیش‌تر مشخص می‌کند. گاس ون سنت این‌جا شاید ادای دینی هم به کوبریک و «پرتقال کوکی»اش می‌کند، با انتخاب نام الکس و همچنین موسیقی بتهوون، البته هر کدام به فراخور شخصیت‌هایشان.

سکانس‌های حرکت ابرها هم همین وضعیت را شرح می‌دهند، تاریک شدن تدریجی هوا در تیتراژ اول و روشن ماندن یک چراغ که شاید نمادی از الکس باشد، و همچنین صحنه‌های متوالی در طول فیلم که نزدیک شدن به حادثه و روحیه‌ی او را نشان می‌دهد.



صدای جامعه دیگر الکس را عصبی می‌کند، مانند سکانسی که در نهارخوری نقشه برمی‌دارد، و صداهای محیط کم است، اما به محض این که نقشه تمام می‌شود، دوباره صداها به گوشش- و بیننده- هجوم می‌آورند، همینطور در سکانس قتل عام پایانی که در قسمتی، با این‌که هیچ‌کس در اطراف الکس نیست، اما ناگهان صدای جمعیت برای لحظاتی در گوشش می‌پیچد و باز هم این مسئله او را آزار می‌دهد و با وجود از بین بردن آن‌ها، باز این صداها و این تصور جامعه او را آزار می‌دهد، مانند کشیش در «فانی و الکساندر» برگمان، که الکساندر را حتی پس از مرگش رها نمی‌کند.

نکته‌ی دیگری که درباره‌ی شخصیت الکس ممکن است به اشتباه برداشت شود، هم‌جنس‌باز بودن اوست. این درحالی است که واقعا این‌طور نیست، اگر قرار بر این بود، پیش از روز قتل عام، الکس حداقل با یک نفر، شاید همان اریک، رابطه می‌داشت، اما در حمام او از اریک می‌پرسد که تا به حال کسی را بوسیده است و جواب هر دو منفی است. پس این کار را می‌کنند چون احساس می‌کنند طبیعی نیستند، یعنی چون جامعه به آن‌ها قبولانده است که برای عادی بودن باید کسی را بوسید، آن‌ها این کار را می‌کنند. همچنین اگر رابطه‌‌ای میان الکس و اریک می‌بود، در آخر او را نمی‌کشت. الکس از اریک، صرفا به عنوان یک وسیله استفاده می‌کند، یک همکار و شریک برای به پایان رساندن نقشه‌اش. این تردید درباره‌ی هم‌جنس‌باز بودن یک فرد هم، در میزگردی که در یکی از کلاس‌ها برگزار شده‌است، مطرح می‌شود. که نمی‌توان حتی با دیدن نشانه‌هایی از این مسئله، آن را به کسی به طور قطع نسبت داد. کما این که در مورد الکس صدق نمی‌کرد.

برخی از این ویِژگی‌ها در جان هم وجود دارد، رابطه نداشتن او با جنس مخالفش، به طوری که در صحنه‌ای که دختری او را می‌بوسد، جان با تعجب به او نگاه می‌کند، این همان تصویری است که پوستر فیلم را تشکیل داده. و شاید ما را متوجه نفر بعدی می‌کند. کسی که می‌تواند پس از الکس و اریک، همان راه را برود. وجه اشتراک دیگر هنگامی است که جان در اتاق مدیر نشسته و مدیر به شکل مرموزی به او نگاه می‌کند و سکانس قتل عام، که اریک مدیر را تهدید می‌کند؛ به خاطر کاری که با او کرده‌است!



نام فیلم برگرفته از یک مجموعه‌ی تلویزیونی است با همین نام که توسط «آلن کلارک» ساخته شده‌است، و داستان آن مجموعه، همان داستان «فیل در خانه‌ی تاریک» مولانا است. شیوه‌ی عجیب روایت فیلم گاس ون سنت هم با آن داستان کاملاً مشابه است، حقیقتی که ثابت است اما پوشیده و پیچیده‌، از زوایای مختلف دیده‌می‌شود. برخی وقایع فیلم از سه زاویه‌ی مختلف، بدون کم‌ترین نقصی فیلم‌برداری شده، و این‌جا قدرت کارگردانی گاس ون سنت در تکنیک هم ثابت می‌شود. سکانس-پلان‌هایی که گاه پنج دقیقه و با استیدی‌کم گرفته‌شده و شاهکار از کار درآمده. مانند حرکت «نیتن» در دبیرستان و نشان دادن محیط در خلال این حرکت.

شخصیت‌پردازی فیلم بی‌نظیر است، نام افراد -که اکثراً نام‌های واقعی خودشان است- بر صفحه نقش می‌بندد و دوربین مدتی آن‌ها را دنبال می‌کند، غیر از الکس، به خانه‌ی هیچ‌کس دیگری نمی‌رود، تمامی افراد به بهترین نحو در همان محیط ثابت معرفی می‌شوند. و با این شیوه می‌تواند حس همذات‌پنداری با شخصیت‌ها را پدید بیاورد. معرفی میشل، دختری خجالتی که حساس و غمگین است به طوری که پس از صحنه‌ی مرگش در کتابخانه، نمی‌توان حس غم و دلسوزی را در خود نیافت. و همچنین عکس این ماجرا در مرگ دخترها در دستشویی.

الیاس شخصیتی است که به نوعی راوی این ماجراست، از الکس در لحظه‌ی کشتار عکس می‌اندازد، و الکس هم با حرکت سر او را تأیید می‌کند -شاید چون می‌خواهد که ثبت شود، مانند قاتلین بالفطره‌ی الیور استون-. مرگ الیاس را نمی‌بینیم. شخصیتی بی‌طرف است، در طول فیلم اکثر کسانی که با او دوست هستند، از نژاد‌های دیگرند، سیاه‌پوست و زردپوست و...

اما تحلیل دیگری که می‌توان از نام فیلم کرد، این است که «فیل» حیوان آرامی‌است، اما وقتی که رم کند، به وحشتناک‌ترین وجه ممکن خشمش را فرو می‌نشاند. در طول فیلم، تنها یک‌جا با «فیل» برخورد می‌کنیم، و آن هم در چرخش دوربین در اتاق الکس است که نقاشی‌ای را بر دیوار اتاقش می‌بینیم که یک «فیل» را کشیده‌است. فیل همان الکس است. حقیقتی که در اتاقی حضور دارد، و فیلم، او را از زوایای مختلف نشان می‌دهد و این دو تعبیر از نام فیلم را به هم مرتبط می‌کند.

همه به نوعی بی‌گناه هستند و در عین حال مقصر. خیلی‌ها قربانی خشم الکس می‌شوند اما به نوعی خودشان او را مجبور به این کار کردند. الکس قاتل است، اما از طرفی حق دارد، چون چاره‌ی دیگری برای خالی کردن خشمش ندارد. و این «بی‌قضاوت» بودن فیلم همان نشان دادن حقیقت در تاریکی است. و صرفاً یک راوی‌ بی‌طرف است، مانند الیاس.
نظرات (۴)