Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
قلاب کمدی خنده‌ی بی‌موقع
طوفان موسوی
داستان خنده‌ی بی‌موقع را در یک اولِ صبحِ بهاری و قبل از روشن‌شدن هوا نوشتم. همزمان با اتفاقاتی که در یک صبح تاریک در ذهن من –که در اتاق‌ام بودم- می‌افتاد، خانه‌ی ما اتفاق تازه‌ای را آبستن بود. واقعیت را محدود می‌کنم و می‌گویم، که اتفاق تازه با بیدارشدنِ پدرم و دیدن خودش در آینه‌ی دستشویی شروع شد. پدرم بدون توجه به سنگینیِ روی پشت‌اش و طبق عادت، وارد دستشویی شده بود و لحظه‌ای بعد صدای شکستن آینه‌ی دستشویی در اتاق‌های خانه پیچید.

پدر بدون اینکه برق دستشویی را خاموش کند از آن خارج شد و به طرف اتاق من حمله کرد. دست‌ام به دلیل لرزش‌های خفیفی که داشت نتوانست در را به موقع قفل کند و ضربه‌ی محکم و ویران‌کننده‌ی پدر در را به صورت‌ام کوبید. فقط چند ثانیه چیزی متوجه نشدم –شاید 3 ثانیه- اما بقیه‌اش را به یاد دارم. پدرم که به دلیل ناگهانی آزادشدنِ خشم‌اش، یکی از چشم‌های‌اش بزرگ‌تر از آن یکی شده بود، با قوزی که سرش را پایین‌تر از بدن‌اش آورده بود، رو به روی من ایستاده بود. حرف‌های نامفهومی را تکرار می‌کرد و سرش را این طرف و آن طرف تکان می‌داد. حجم آزاری که در آن لحظه‌های کوتاه می‌دیدم با نگاهِ پدر شدت می‌گرفت. چه گناهی کرده بودم که باید چشم‌های پدرم را در آن وضعیت تحمل می‌کردم؟ با چشم‌‌های‌اش داشت ذره ذره وارد سیاه‌ترین قسمت‌های روح‌ام می‌شد. کافی بود یک قدم جلوتر بیاید تا ببیند چه می‌شود... شما بودید چه کار می‌کردید؟ صبحِ به آن زودی که صدای کلاغ‌ها را می‌شود از دور شنید و پرنده‌های خوش‌صدایی که همزمان با روشن‌شدن هوا آواز سر می‌دهند را نمی‌توان دید، پدر وارد اتاق‌ام شده بود و تمرینِ نفس‌گیری می‌کرد. او عصبانی بود و نمی‌توانست درست نفس بکشد. در چنین لحظه‌ای من باید به شدتِ علاقه‌ای که به پدر دارم فکر کنم؟ به اینکه چقدر از او بدم می‌آید؟ یا شاید می‌شود به بقیه‌ی اعضای خانواده هم فکر کرد... کار دیگری که می‌شود کرد این است که با مهربانی نزدیک قوزش بروم و آن را لمس کنم، و در فضایی صمیمی با او صحبت‌های منطقی در مورد مشکلات کنم. به شما یادآوری می‌کنم، که در آن لحظه‌ی به ظاهر غیر طبیعی، طبیعی‌ترین کار ممکن را کردم: از خودم دفاع کردم.

.

پدر من یک بیمار قلبی است. دکتر گفته او یک بیمار قلبی خاص است. درمورد این بیمارها به جز مراعاتِ معمولِ یک بیمار قلبی، مراعات من‌درآوردی دیگری هم باید رعایت شود و آن خنده‌ی دروغین است. خنده‌هایی که تپش قلب‌شان را افزایش می‌دهد، چون آن‌ها را یا خوب تشخیص می‌دهند یا از آن‌ها بدشان می‌آید (دکتر هم این را نمی‌داند). یک شب که حوصله‌ام -مثل همه‌ی موجودات زنده- سر رفته بود،‌ تصمیم گرفتم با پدرم بازی کنم. بازی‌ای که تمام لذت‌اش در یک‌طرفه بودن‌اش بود. به بهانه‌های مختلف خنده‌های بی‌موقعی می‌کردم. تغییر چهره را در صورت پدرم دید و ‌خواستم ببینم تا کجا چهره‌اش عوض می‌شود. شاید آخر این بازی چهره‌ی نو و تازه‌ای از پدر می‌دیدم. فکر عوض‌شدنِ قیافه‌ی پدرم هیجان‌زده‌ام کرد و دیگر خندیدن‌های بی‌موقع‌ام را قطع نکردم. جوری –با تنظیم موقعیت- می‌خندیدم که پدر نپرسد «چرا می‌خندی» یا «بسه دیگه!» وانمود می‌کردم که حواس‌ام به مریضی پدرم نیست و نمی‌توانم جلوی خنده‌ام را بگیرم. پدر چون پدرهای مهربانی که نمی‌خواهند فرزندشان را آزرده کنند، چیزی به من نمی‌گفت تا عقده‌ای در من جمع نشود. نگاه‌های‌اش به بقیه‌ی اعضای خانواده مشخص بود که می‌خواهد بگوید «یه نفر جلوی اینو بگیره! من مریض‌ام!» حال اینکه برای جذاب‌تر شدن بازی، قرص‌هایی که باید نیمه‌شب می‌خورد را پنهان کردم. هر چقدر گشت پیدای‌شان نکرد و مجبور شد برای فراموشیِ درد به رختخواب برود. هنوز راضی نشده بودم اما راهی به ذهن‌ام نمی‌رسید و از طرفی روزهای دیگری هم می‌توانستم با پدر بازی کنم. پس به دستشویی رفتم و برای فراموش‌کردن خواب، آبی به دست و صورت‌ام زدم و مثل یک بازیکن با روحیه، لبخندی به آینه زدم و از دستشویی خارج شدم. به رختخواب رفتم و نخوابیدم.

.

پدر روی زمین افتاده بود. نزدیک‌اش شدم و قوزش را لمس کردم، و چیزهایی درمورد مشکلات به او گفتم. با مهربانی قوزش را لمس می‌کردم که متوجه برآمدگی غیرطبیعی آن شدم. چطور تا آن موقع متوجه گِردبودن‌اش که شکلی متفاوت با یک قوز طبیعی داشت نشده بودم! ناگهان برآمدگی که گویی چیزی از داخل آن سعی داشت بیرون بیاید، شروع به تکان خوردن و بادکردن کرد! پیراهن پدر پاره شد و پوست‌اش دهن باز کرد؛ موجودی شبیه به نوزاد انسان، همراه با مایعی غلیظ روی زمین لیز خورد! بدن تیرآهنی‌اش با چندین میل‌گرد به سرش وصل شده بود! نوع تازه‌ای از عذاب وجدان را پیش رو داشتم! من هنگامی که مشغول نوشتن داستان بودم چون کنترل منطقی امور را از دست داده بودم، شکمِ خانه را بر پشت پدر بیچاره‌ام گذاشته بودم! خانه از من آبستن شده بود! موجودی که از قوزِ پدرم بیرون آمد، فرزند من بود!
نظرات (۴)