Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
قلاب کمدی اِکو؛ دوست پسر لاک‌پشتی
طوفان موسوی
زن، مرد، اِکو


مادر اِکو مترجمیِ زبان پدر خانواده را خوانده و در حال حاضر مشغول تدریس آن به تنها فرزندش است. او برای استراحت و تجدید قدرت یادگیری، صبح‌های زود هنگام آماده‌کردن صبحانه، قطعه‌های شعری را که بلد است را با هم و در قالبِ یک شعر می‌خواند. تقریبا شعرهای جالب و پرمغزی هم از آب درمی‌آیند.

پدر یک کلکسیونرِ حوادث است. اتاق شخصی‌ای دارد که در و دیوارش را با پوسترهایی از اخبار حوادث روزنامه‌ها تزئین کرده. او با علاقه این کار را انجام می‌دهد؛ لذت‌بردن از ارکان اصلی زندگی او است.

مادر روز به روز خودش را بیشتر درگیر تدریسِ زبان می‌کند و با این کار دارد خودش را از بین می‌برد. پدر اِکو، که در پیش‌بینیِ حوادث کم‌کم دارد استاد می‌شود، درمورد مادر اِکو می‌گوید: «اگه هر چه زودتر کارش رو ول نکنه ممکنه توسط من و با عنوانِ «شوهر دلسوز، زن شاغل را کشت» خودش را ار بین ببرد». او با لذت این حرف را می‌زند و تیتر روزنامه‌هایی که این خبر را در صفحه‌ی حوادث‌شان می‌نویسند، تصور می‌کند.

مدتی است که کارِ مادر اِکو قصد ازدواج با او را دارد، و این را از راه‌های مختلف ابراز می‌کند. اما مادر اِکو علیرغم علاقه‌ای که به کارش دارد ازدواج‌کردن با او را غیرمنطقی و حتی وحشیانه می‌داند. او انسانی است که وفاداری را از ارکان اصلی زندگی‌کردن می‌داند.

شاید جالب نباشد که بدانید، اما یک روز که کار پیشنهاد ازدواج را مستقیما مطرح کرد و ابراز علاقه‌ی شدیدی به مادر اِکو نشان داد، مادر اِکو توی گوشِ کار نزد. حتی می‌خواست لبخند تلخی بزند و کار را برای همیشه ترک کند، اما این کار را هم نکرد. مادر اِکو شال و کلاه کرد و شبانه از خانه بیرون رفت.

وقتی برگشت با یک عینک آفتابیِ بزرگ و یک عصای سفید، که راه‌راه‌های قرمز روی‌اش داشت، توسط پدر خانواده دیده شد.

پدر که این صحنه را دید احتمالِ زیادی داد کار او را به این حال و روز انداخته.

دو روز بعد، پدر اِکو روزنامه‌ایی را که تیترِ «شوهر دلسوز،‌ زن شاغل را کشت» را در صفحه‌ی حوادث‌اش نوشته بود، خریداری کرد. او همیشه با علاقه صفحه‌ی حوادث را باز می‌کرد، اما آن روز خوشحالیِ پدر اِکو با بقیه‌ی روزها فرق داشت.

بعد از اینکه اخبار مربوط به خانواده‌ی خودش را در صفحه‌ی حوادث پیدا کرد، درحالی‌که اشک شوق چشم‌های‌اش را زیباتر کرده بود، در این فکر که پوستر جدیدش را کجای اتاق بزند، با خود حرف می‌زد.



اِکو؛ دوستِ پسر لاک‌پشتی


بعد از یک روز سخت، پسربچه‌ای با چشم‌های سیاه، از تاریکی وارد خانه شد. چراغ‌های پُشت در سوخته بود یا پسربچه خودش نخواسته بود چراغ‌ها را روشن کند، در هر صورت وقتی پسربچه (اِکو) وارد خانه شد بیرون تاریک بود. قبل از اینکه به اتاق‌اش برود کنار آشپزخانه توقف کرد. لاک‌ای که از خواب دیشب‌اش جامانده بود، جلوی یخچال افتاده بود. نزدیک لاک شد. از توی آشپزخانه داد زد: «هیچ‌کس توی اتاق نباشه، دارم لاک رو میآرم.» بعد صورت‌اش را نزدیک لاک برد و چیزی به آن گفت و آن را بلند کرد. 10 یا 12 ثانیه بعد اِکو داخل اتاق‌اش، کنار تخت ایستاده بود. صورت‌اش را نزدیک لاک برد و چیز دیگری به آن گفت. لاک را روی تخت گذاشت. پتو را روی‌اش کشید و سریع از اتاق خارج شد. دستگیره‌ی در را محکم گرفت و داد زد: «هیچ‌کس نترسه. الآن زود تموم می‌شه.»

بعد از این حرف اِکو، صدای ریختن حجم زیادی آب از اتاق شنیده شد و از زیر در تا چند سانتیمتر بعد از پاهای اِکو آب ریخته شد. اِکو با خوشحالی در را باز کرد و چیزی را که می‌دید‌ باور می‌کرد. یک لاک‌پشتِ واقعی با سر و دست و پاهای انسان داشت توی آبِ اتاق شنا می‌کرد.

لاک‌پشت همراه جریان آب نزدیک پنجره می‌شد‌ که اِکو به خودش آمد و یاد یکی از عادت‌های شبانه‌ی قبل از خواب‌اش افتاد. او طبق معمول هر شب، پنجره‌ی اتاق‌اش را باز گذاشته بود و باعث شده بود آبشاری از اتاق به بیرونِ خانه درست شود. فریاد زد: «کمک! لاک‌پشت! لاک‌پشت‌ام... داره میوفته بیرون...» اما دیگر دیر شده بود و بلافاصله بعد از گفتن کلمه‌ی "بیرون"،‌ صحنه‌ی دلخراش مقابل چشم‌های اِکو اتفاق افتاد؛ لاک‌پشت که برای نیافتادن از پنجره دست و پاهای‌اش را در آب تکان می‌داد، لیز خورد و از اتاق بیرون افتاد.

12 یا 13 ثانیه بعد از اتفاق، در حالی‌که اِکو به پنجره خیره شده بود، پدر و مادر از اطاق‌شان بیرون آمدند. صدای اِکو از خواب بیدارشان کرده بود و با سر و وضعی خواب‌آلود به دنبال دلیل سر و صدای پسرشان گشتند.

وقتی متوجه شدند اِکو یک لاک‌پشت از دست داده، هر کدام به ترتیب جمله‌ای دلگرم‌کننده و امیدوارکننده گفتند: «ناراحت نباش! یه دونه دیگه برات می‌خریم.» آنها جمله‌ی امیدوارکننده را همزمان با هم گفتند.

*
صبح زود، اِکو با صدای شعر‌خواندن مادرش از خواب بیدار شد. صدا از آشپزخانه می‌آمد. مادر با صدای بلند می‌خواند:

«وقتی پیچید توی هوا
مزه‌ی آب‌نباتِ شور
یعنی شب‌اش برات می‌آد
عصای یک پیرزن کور
اون‌ورش لاکه و دنیای بلا
خط‌کشی از مرز ایمان تا هوا
من با آرامش می‌گم:
چرا این همه ادا‌ وقتی که ما
نمی‌شیم تسلیم فرمان خدا
تو با نگرانی می‌گی:
اگه هر چه زودتر از کارش دل نکنه
ممکنه از من و ما دل بکنه
ما می‌گیم:
«زمزمه کن چشم‌ها را خویِ بد
دل بسوزان راهبان را،‌ همچو مرد»
سر باشی و سرزنده باشی
افتادنِ لاک مرا بیننده باشی
زنده باشی ای گران‌بخت و گران‌خواه
مال من افزون‌تر از اوست، جان بخواه
ای همه دلگرمی من جان نده
در ره رویای من ایمان نده
مال دنیا بس که چرک خانه است
شوهرِ دلسوز زن‌اش را کشته است...»
نظرات (۳)