|
|||
پلک سنگین مهم نیست چی کار میکردم |
| معین فرخی |
اصلا یادم رفته بود. خیلی عجیب بود که یادش افتادم. شب قدر فکرم یکهو رفت طرفش. وبلاگنویس بود. میشد دوستِ دوست من. پسری بود همسنوسال من. شعر میگفت. داستان مینوشت. عکاس هم بود. عکسهای خوبی هم میگرفت. ماجرا برای سه سال پیش است. یادم نیست چی کار میکردم و مهم هم نیست چی کار میکردم که خبر دادند که فلانی –یعنی همان آقا پسر- رفته آی.سی.یو و خلاصه اینکه اوضاعش خوب نیست. چه آن موقع، چه حالا اسم بیمارستان و بدتر از آن آی.سی.یو که میآید ناخودآگاه از خودم میپرسم اینجایی که میگویند جدی جدی خطرناک است؟ بعد اینکه خطرناک یعنی ممکن است زبانم لال طرف...؟ بعد جمله را ناتمام تو ذهنم ول میکنم. و گفتند یک طرف بدنش بیحس شده و حرکت نمیکند. کاملا ناگهانی. دلیلش را هم یادم نیست چی بود. شاید یک نوع شوک عصبی یا بیماریای چیزی. فقط از ما دعا خواستند. یادم هست شب قدر هم بود، اصلا این شد که یادش افتادم. چند روز بعد حال این رفیق ما خوب شد. من هم اصلا نفهمیدم چهش بود و چی شد که خوب شد. برای چند روز نگران حالش شدم و پرسوجو کردم. واقعا فقط برای همان چند روز بود. تا حالا هر چی گفتم مقدمه بود. هرچند شاید اصل قضیه چیز چندان دندانگیری نباشد. ولی حالا. این شد که آن پسر بعد اینکه خوب شد –حالا یادم نیست که کما رفتهبود یا نه، اگر هم رفته بود از کما درآمد- و به زندگی بازگشت، کلا عوض شد. وبلاگش که تا آن روز فعال بود کمکم تعطیل شد. حالا هم چند ماهی یک بار سری بهش میزند. با ماها هم که روزگاری دوست اینترنتی بود و اینها، دیگر دوستی نمیکرد. یعنی دیگر با کسی حرف نزد و حرفهایی هم که زد، سرد بود. فکر کنم گفته بود که دیگر تمایل ندارد با آدمها قدیمی باشد. شاید هم این را رسانده بود.
خیلی وقت بود این داستان از ذهنم پاک شده بود. حالا که یک دور مرورش کردم دیدم قضیهی عجیبی بود. اینکه بعدِ جنگ با زندگی، به زندگی برگردی ولی نه زندگی خودت و زندگیای که میشناختی. آخرش هم نفهمیدم چطور میشود ناگهان یک طرف بدن آدم تعطیل شود و آدم برود کما و دوباره که زندگی میکند یکی دیگر شده باشد. نمیخواهم قضیه را نمادین کنم. منظور این است که خیلی دوست دارم بدانم این کُمایی که دوستِ دوستِ من رفت، وقفهای نبود در زندگی؟ واقعی بود یا نمادین یا چی؟ و اینکه بر او چه گذشت؟ آیا واقعا بیهوش بود؟ و از همه مهمتر اینکه همهی ما، ایا به اینجور کماها نمیرویم؟ کماهایی که طولانی است و کش میآید و نمیفهمیم کُماست مگر وقتی به هوش آمدیم و فهمیدیم که عوض شدهایم و شدهایم یکی دیگر؟
*
نیمه شب قبل از اینکه خوابم ببرد، بالش را که زیر سرم زیر و رو میکنم بهدنبالِ خنکی ِ مطبوعش، غلت که میزنم به روزی که گذشت فکر نمیکنم. اصلا تلاش نمیکنم به چیز فکر کنم. فکرها خودشان میآیند ذهنم را میگیرند، پلکم را سنگین میکنند و به خواب میبرندم.
این ستون اثر ِ همان فکرهاست. فکرهایی که نمیدانم از کجا به سراغم میآیند، اما مالِ منند. این فکرها فکرهایی هستند که در طول روز و وسط کارها به ذهنم نمیآیند. چیزهاییاند از گذشتههای دور و نزدیک که کوچکند و تأثیرگذار. مثلا تکهای از گذشته، عکسی فیلمی چیزی که به کلی از یادمان رفتهاند ولی خوب که فکر کنیم؛ میبینیم بودهاند. گاهی هم این فکرها تحلیلهایی هستند از زندگی روزمره که هیچوقتِ دیگر نمیتوانم بهشان برسم به جز وقتی قبل از خواب غلت میزنم.
به هر حال، این ستون تا هر وقت که وجود داشته باشد به چیزهای کوچکی خواهد پرداخت که مخصوص نیمههای شب است. و وجه مشترک همهی این «چیز»های ریز این است که به هر دلیلی از یادمان رفتهاند. نمیفهمیم و نمیبینمشان، مگر وقتی چشمهایمان را بستهایم، در رختخواب میغلتیم و حس میکنیم پلکهایمان دارند سنگین میشوند.
نظرات (۵)
خیلی وقت بود این داستان از ذهنم پاک شده بود. حالا که یک دور مرورش کردم دیدم قضیهی عجیبی بود. اینکه بعدِ جنگ با زندگی، به زندگی برگردی ولی نه زندگی خودت و زندگیای که میشناختی. آخرش هم نفهمیدم چطور میشود ناگهان یک طرف بدن آدم تعطیل شود و آدم برود کما و دوباره که زندگی میکند یکی دیگر شده باشد. نمیخواهم قضیه را نمادین کنم. منظور این است که خیلی دوست دارم بدانم این کُمایی که دوستِ دوستِ من رفت، وقفهای نبود در زندگی؟ واقعی بود یا نمادین یا چی؟ و اینکه بر او چه گذشت؟ آیا واقعا بیهوش بود؟ و از همه مهمتر اینکه همهی ما، ایا به اینجور کماها نمیرویم؟ کماهایی که طولانی است و کش میآید و نمیفهمیم کُماست مگر وقتی به هوش آمدیم و فهمیدیم که عوض شدهایم و شدهایم یکی دیگر؟
*
نیمه شب قبل از اینکه خوابم ببرد، بالش را که زیر سرم زیر و رو میکنم بهدنبالِ خنکی ِ مطبوعش، غلت که میزنم به روزی که گذشت فکر نمیکنم. اصلا تلاش نمیکنم به چیز فکر کنم. فکرها خودشان میآیند ذهنم را میگیرند، پلکم را سنگین میکنند و به خواب میبرندم.
این ستون اثر ِ همان فکرهاست. فکرهایی که نمیدانم از کجا به سراغم میآیند، اما مالِ منند. این فکرها فکرهایی هستند که در طول روز و وسط کارها به ذهنم نمیآیند. چیزهاییاند از گذشتههای دور و نزدیک که کوچکند و تأثیرگذار. مثلا تکهای از گذشته، عکسی فیلمی چیزی که به کلی از یادمان رفتهاند ولی خوب که فکر کنیم؛ میبینیم بودهاند. گاهی هم این فکرها تحلیلهایی هستند از زندگی روزمره که هیچوقتِ دیگر نمیتوانم بهشان برسم به جز وقتی قبل از خواب غلت میزنم.
به هر حال، این ستون تا هر وقت که وجود داشته باشد به چیزهای کوچکی خواهد پرداخت که مخصوص نیمههای شب است. و وجه مشترک همهی این «چیز»های ریز این است که به هر دلیلی از یادمان رفتهاند. نمیفهمیم و نمیبینمشان، مگر وقتی چشمهایمان را بستهایم، در رختخواب میغلتیم و حس میکنیم پلکهایمان دارند سنگین میشوند.
نظرات (۵)



مهم نیست چی کار میکردم 

بايد ستون جالبي باشه.
منتظريم!
aaa, to koja, inja koja?!!!
به مهیا:
شما؟
و این است همان تجربه ی نزدیک مرگ
اين فکرها نيمهی خالی تختئه ... فاصلهی ما با اتاق ...