Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
مغز فسفر کی یک فرشته بود؟
آریا باقر
آنچه در ایستگاه گذشت:
عروه به بنزما که هم دوستش را کشته و هم از خطر مرگ فرار کرده بود، گفت که مرگ، او را تا ایستگاه تعقیب کرده و الآن هم روی شانه‌ی چپش است. کوبایاشی هم خنجر پدری‌اش را در ایستگاه گم کرد. همچنین دیدیم که کسی در طرف دیگر ایستگاه به رزمریم هشدار داد که آنها باید از آنجا بروند و این اتفاق به رفتار عصبی رزمریم ختم شد. در آخر هم از طریق فلش‌فوروارد متوجه شدیم که رزمریم و گل‌مکانی از ایستگاه خارج شده‌اند؛ ولی هر دو بنا به دلایلی قصد بازگشت به آنجا را دارند.
اینک ادامه‌‌ی ماجرا:

ایستگاه (قسمت دوم از سری دوم)/ کی یک فرشته بود؟

داخلی/ مطب روانپزشک/ روز

گل‌مکانی رو به دوربین نشسته است و حرف می‌زند.
گل‌مکانی: ... ولی الآن فکر می‌کنم حق با اون بوده. یعنی... می‌دونین؟... اون کاری کرد که فهمیدم آدم خوش‌قلبیه... از اون گذشته، حالا می‌بینم زندگی توی ایستگاه، بهتر از زندگی این بیرونه. منظورم رو متوجه می‌شین؟... من هنوز کار ندارم. قسط جهیزیه‌ی آبجی شهلا، کرایه خونه، خرج پدر پیر و مریض و بدبخت و بداخلاق و احمقم... تو ایستگاه خبری از این بدبختیا نبود!
صدای دکتر (خارج از قاب): به نظر من شما یه مدت کوتاهی رو اگه تحت نظر باشی بهتره.
حالا از دید گل‌مکانی، پزشک را می‌بینیم که، رو به ما، نشسته است و حرف می‌زند. او همان پزشکی است که عروه را ویزیت کرده بود.
دکتر: پس پیشنهاد من اینه که شما مدتی رو تو تیمارستان بگذرونین!
صدای گل‌مکانی: بله؟
دکتر: البته نمی‌تونم مجبورتون کنم... متأسفانه!

داخلی/ ایستگاه/ روز (زمان حال)

گل‌مکانی و رزمریم به سمت بقیه‌ی ساکنین ایستگاه می‌روند که مثل همیشه دور هم جمع شده‌اند ولی حرف نمی‌زنند.
گل‌مکانی: ما داریم می‌ریم. شماها نمی‌آین؟
عروه: چی؟... یعنی چی که می‌رین؟
گل‌مکانی: والله... معنی‌اش انقدر واضحه که نمی‌دونم در جوابت چی بگم!
بنزما: جدا دارین میرین؟
رزمریم سرش را به نشانه‌ی «بله» چند بار تکان می‌دهد.
بنزما: خب... رفقا... من فکر نکنم باهاتون بیام!
گل‌مکانی: چی؟... یعنی چی که نمی‌آی؟
عروه: والله... معنی‌اش انقدر واضحه...
گل‌مکانی: تو خفه!... (رو به بنزما) تو واقعاً حرفای این زنک رو باور کردی؟
بنزما: آره، راستش ... اون یه چیزی به من گفت که... می‌دونی من یه جورایی بهش ایمان دارم.
کوبایاشی: هی... شماها نمی‌تونین از اینجا برین. من هنوز اون چیزی رو که گم کرده‌ام، پیدا نکردم.
گل‌مکانی: این دیگه مشکل خودته... در ضمن اصلاً لازم نیس که همه‌مون با هم بریم. شماها هر وخت خواستید برید. (رو به عروه) تو هم انقدر اینجا بمون تا بپوسی. حیفِ اون بزقرمه که تو کوفت کردی.
کوبایاشی: نه... منظورم رو نفهمیدی. تا من پیداش نکنم کسی از اینجا خارج نمی‌شه.
خارجی / کوچه-حیاط/ روز
نمایی از خانه‌ای دو طبقه، با آجرهای سه‌سانتی و حیاط زیبایی با حوضی در وسطش. اینجا خانه‌ی یک خانواده‌ی سنتی و با‌ایمان است.

داخلی/ اتاق خواب/ روز

رزمریم، بچه به بغل، نشسته است و دارد لالایی می‌خواند. نور قرمزی روی صورت رزمریم افتاده است. منبع نور قنداق بچه است. بچه آرام است‌. در اتاق باز می‌شود و ثریا قاسمی، با چادر سفیدی به سر، در چهارچوب در ظاهر می‌شود. حالا نور سبزی از پشت سر او به داخل می‌تابد.
ثریا قاسمی: سلام عزیزم! خیلی وقته از خواب پا شدی؟
رزمریم: آره، نخواستم بیدارتون کنم.
نور قرمز، کم و کمتر می‌شود.
ث.ق.: نه عزیزم... این چه حرفیه؟ من از اذون صب دیگه بیدارم. راستی نماز می‌خونی؟... اگه می‌خونی، تو رو هم بیدار کنم.
ناگهان نوزاد شروع به گریه می‌کند. رزمریم با تکان‌دادن و «شیش، شیش»‌گفتن سعی در آرام‌کردن او دارد ولی بچه آرام نمی‌شود. نمایی نزدیک از صورت رزمریم که در آرام‌کردن بچه ناموفق است و به همین دلیل مستأصل به نظر می‌رسد.

قطع به:
داخلی/ایستگاه/روز (زمان حال)

گل‌مکانی: مثلاً چطوری می‌خوای جلوی ما رو بگیری؟
کوبایاشی: هر جور که شده!
بنزما: هی بچه‌ها!... آروم. ما نباید تو این موقعیت به جون هم بیفتیم.
کوبایاشی: تو کدوم موقعیت؟
بنزما: هان؟... تو همین موقعیت که... همه‌ی دنیا به جون هم افتادن... ببینین کار دنیا به کجا کشیده... (با بغض ادامه می‌دهد.) من با چشم خودم کسی رو دیدم که دوستش رو، کسی که براش عین برادر بود، از پشت سر کشت. فقط به خاطر اینکه تو دنیا، همه به جون هم افتادن. آخه دنیا ارزش این کارا رو داره؟ دنیا به اندازه‌ی همه‌ی ما جا داره. چرا باید جای یکی دیگه رو بگیریم؟
رزمریم (به گل‌مکانی): این حالش خوبه؟
کوبایاشی: من دقیقاً به همین خاطره که اینقدر برای گم‌شده‌ام ارزش قائلم. درکش برای شما احمقا مشکله؛ وگرنه براتون توضیح می‌دادم!
عروه: امتحانش که ضرری نداره... شاید اونقدرا که فکر می‌کنی احمق نباشیم.
بنزما: اوه... چرا... هستیم!
رزمریم: نه... حالش خرابه.
گل‌مکانی: تا اینا حواسشون نیست، ما بریم.
در حالی که گفتگوی آن سه به طریق زیر ادامه می‌یابد، در پس‌زمینه گل‌مکانی و رزمریم را می‌بینیم که پاورچین پاورچین، به سمت پله‌ها می‌روند.
عروه: همین اندیشه‌اس، که جلوی گفتگوی آدم‌ها رو می‌گیره... بعدش می‌گی چرا همه به جون هم افتادن؟
بنزما: من خودم رو عرض کردم... می‌دونم اونقدر احمق هستم.
کوبایاشی: کدوم قدر؟
بنزما: هان؟
عروه: راست می‌گه... تو که نمی‌دونی کدوم قدر، از کجا می‌گی که اونقدر احمقی؟
بنزما: آخه من در سطح پایینی از شعور قرار دارم... بهم ثابت شده!
کوبایاشی: بیشتر به نظر می‌رسه که تو در سطح پایینی از اعتماد‌به‌نفس قرار داری... (ناگهان متوجه آن دو می‌شود که دیگر به پای پله‌ها رسیده‌اند.) هی... در رفتن!
گل‌مکانی و رزمریم که موقعیت خودشان را لو رفته می‌بینند با سرعت از پله‌ها بالا می‌روند. و ناگهان تصاویر به صورت آهسته در می‌آیند:
کوبایاشی که فریاد می‌زند «نه»، به سمت پله‌ها می‌دود./ آن دو همچنان از پله‌ها بالا می‌روند./ عروه ناباورانه دستش را به سمت پله‌ها دراز می‌کند./ نمایی نزدیک از پاهای گل‌مکانی و رزمریم که پله‌ها را یکی پس از دیگری پشت سر می‌گذارند./ بنزما همانطور که ایستاده است، دستش را به سرش می‌برد و پشت گوششش را می‌خاراند./ صدایی می‌آید و در فضا می‌پیچد: «تق... تق...» و بعد از دل تاریکیِ بالای پله‌ها، یک کالسکه‌ی بچه از پله‌ها پایین می‌آید./ کوبایاشی که به پای پله‌ها رسیده با دیدن آن از حرکت می‌ایستد./ رزمریم و گل‌مکانی بدون توجه به حرکتشان ادامه می‌دهند و از کنار کالسکه می‌گذرند./ «تتق... تتق...» کالسکه همچنان پایین می‌آید./ کوبایاشی مبهوت مانده است./ بنزما دست دیگرش را بالا می‌برد و داخل بینی‌اش می‌کند./ «تتق... تتق...»/ رزمریم و گل‌مکانی مسیرشان را به سمت تاریکی ادامه می‌دهند./ «... تتق... تتق...» تا دو پله‌ی دیگر کالسکه به زمین خواهد رسید و.../ ناگهان عروه خود را به پای پله‌ها می‌رساند و کالسکه را قبل از اصابت به زمین می‌گیرد./ تاریکیِ بالای پله‌ها به روشنایی مبدل می‌شود./ حالا رزمریم و گل‌مکانی به سمت نور می‌روند./
تصاویر به حالت عادی بر می‌گردند.
-:عروه به داخل کالسکه نگاه می‌کند و کاملاً یکه می‌خورد. یک پلاستیک نان لواش، یک ظرف سس خرسی و چند برگ کالباس در لفاف، محتویات آن را تشکیل می‌دهند.
-: رزمریم و گل‌مکانی که دیگر سرعتشان را کم کرده‌اند (انگار همچنان با سرعت تصاویر آهسته از پله‌ها بالا می‌روند.) قدم به داخل نور می‌گذارند... و پس از مکثی کوتاه، ناگهان همه جای ایستگاه روشن می‌شود. نوری که چشم همه را می‌آزارد. سفیدی مطلق.

... ادامه دارد...

نظرات (۸)