Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
شوخی‌های سالم تقی تغيير می‌کند!
کسری ایزدفر
منشی با لحن متهورانه‌ای تقی را صدا زد. تقريباً آخر وقت بود. جز تقی کس ديگری باقی نمانده بود. دود غليظی اتاق دکتر را فراگرفته بود. بعد از چندبار صدا زدن، دکتر از زیر میز بیرون آمد و دستهاش را به نشانه‌ی تسليم بالا گرفت. «ای بابا شمایی تقی جان! چی‌شده باز؟» در همين اثنا صدای منشی با همان لحن متهورانه به گوش رسيد: «آقااااای دکتررر به اتاق بغل‌ل برای عمل‌ل.» دکتر لبخند تلخی زد: «تقی‌جان شرمنده وقت ندارم اما نسخه‌ی تو را از قبل نوشته‌ام. صبر کن اینجاست.» و همه‌ی جاهای ممکن را گشت. «اوه ببین کجا بود! توی جیب عقبم؛ متبرک به بوی لوبيا!». منشی باز هم ندا سرداد: «آقای دکتر به اتاق عمل برای بغل». دکتر با نیش باز گفت: «چه عمل تو عملی شده است امروز، خب من رفتم، راه خروج رو که بلدی؟» تقی سر تکان داد. دکتر ادامه داد: « پس هررری!» تقی چشم‌ دوخت به نسخه‌ی دکتر. در ميان برگه با خط نستعليق نوشته شده بود: «تغيير!» دکتر درست حدس زده بود؛ تقی خیلی وقت بود که ديگر نمی‌خواست آن چیزی باشد که هست. تقی نمی‌خواست پیش خنگول‌ها آدم‌خوبه باشد و پیش زبل‌ها آدم‌خنگه. تقی حتی نمی‌خواست تقی باشد. پس از در مطب روانپزشک که بیرون آمد تصمیم خود را برای تغییر گرفت. به خیابان که رسید دلش چیزی جز تغییر نمی‌خواست و افکارش به سرعت اين کار را آغاز کرده‌بود. همانطور که راه می‌رفت پاهایش را به زاویه‌ی چهل وسه و نیم درجه باز کرد، ده سانت بالا پريد و در حال پرش هفت تا هشت سانت جلو آمد تا پسرک آدامس‌فروش را رد کرده باشد. تقی نمی‌خواست یک خریدار دل‌رحم از یک پسر آدامس‌بنداز باشد. کمی جلوتر در کنار خیابان زنی باسنش را برای تاکسی‌ها تکان می‌داد. تقی نگاه نکرد. تقی نمی‌خواست یک آدم هیز يا دوستدار عشوه‌های نابجا باشد. تاکسی ایستاد و تقی سوار شد. تقی نمی‌خواست تا خود صبح، معطل آن يک‌تکه‌جا باشد. راننده درجا و خشک‌خشک خارمادرش را هوا کرد و لزوم احترام‌گذاشتن به جنس دوم را يادآور شد. تقی نخواست یک آدم غیرتی به شرط چاقو و به قیمت قبرستان یا پلیس ناجا باشد. پس وقتی یادش آمد ماشینش را کمی جلوتر پارک کرده است، پياده شد. انگشت‌های پایش را که یک موتورسوار به محض پیاده‌شدن تقریبا له کرده بود، توی کفش تکان ‌داد. انگشت سوم از سمت راست پای چپ تکان نمی‌خورد. حیوانکی مرده بود یا دست‌کم بیهوش بود. تقی محل نداد. چون نمی‌‌خواست یک سوسول کم‌ظرفیت و کم‌جا باشد. تقی جان سلام! و دستی به آلتش خورد. تقی جان کجا؟ و دستی به باسنش. تقی جان آوردی به جا؟ و دستی در جیبش رفت. تقی‌جان پیش ما بیا! و دستی حلقه در کمرش شد. تقی ای خوش‌تيپ کم‌حيا! و دستی آویزان گردنش گشت. تقی نمی‌خواست خبر تجاوز به چند دختر، تیتر اول روزنامه‌ها شود. داد زد گورتان را گم کنید دریوزه‌ها، عفریته‌ها، بگذارید راحتتان کنم، ای ج...‌ها! تقی نمی‌خواست آدمی غرقه در ميان جمع، اما تنها باشد. گوشه‌ی پیاده‌رو مادری خوردنی که کلی موش توی جوب بغل خیابان انتظار خوردنش را می‌کشیدند، از دختر بچه‌ی توی بغلش سؤال کرد: مااااادر جان عاقبت کداااام مای‌ بی‌بی؟ چیک‌چیک یا چسبی؟ اما جوابی نشنید. کمی آنورتر پسربچه‌ای از پسربچه‌ی کناردستش پرسید به نظرت مال ما توی این جا می‌شود حميد؟ و جواب گرفت: توی کدام، مای‌ بی‌بی یا...؟ در همین وقت تقی در کردن سعی، برای شدن تغییر، چیزی را به دو پسربچه نشان داد تا هر دو پا به فرار بگذارند. وی در انجام اين يک دانه کار، خواسته‌ی مشخصی را دنبال نمی‌کرد.
«ای پاسدار ارزش‌ها! کسی گفت و کسی نشنید. ای متجلی در آب اقیانوس‌ها! کسی دید که به کسی نگفت؟ پدر صلواتی هم‌اینک از پرده‌ برون‌آ!... آمد، آمد، آمد!... خدای من! چه کثافت‌کاری‌ای!» در سمت چپ خيابان يک تئاتر خيابانی برگزار می‌گرديد. حضار با شور و حرارت خاصی بازيگران را تشويق می‌کردند. تقی به تئاتر نگاه نکرد چرا که نمی‌خواست یک شهروند عادی و علاقه‌مند به حاشیه‌ها باشد. چند قدم جلوتر صدای ترمز شديد پيکان لاستيک مارشال گوجه‌ای رنگی شنيده شد که دخترکی تازه‌بالغ را تا کمر زير گرفته بود. دخترک از درد فرياد می‌زد و هذيان می‌گفت: «آه... پرده‌ام، پرده‌ی نازنيم! پرده‌ی تازه‌تنیده‌ام! بی‌تو همان به که بميرم.» خیلی زود مردم جمع شدند. يکی می‌گفت: «بکشيدش بيرون.» ديگری می‌گفت: «فايده‌ای هم دارد؟» پيرمردی نعره زد: «رانن نه ننده! پدلسگ! پاچه‌ی شلوارم توی حلق‌ات! ننه‌ام خرابکاری کرد توی کله‌ی اونی که به تو گواهينامه داد. پای پنجم الاغ پدرم توی اين لاستيک مارشال و باند پايونيرت! شوشه توی اونت! برو بگذار دنده عقب، الهی که از عقب بگذاردندددت...ت!...» و جمعيت سراپا شور و شعف برایش کف زدند. همين‌که راننده دنده عقب گذاشت، دخترک انگاری جيغ آخر را زد. راننده سرش را از توی شیشه و دستش را از شیشه مثلثی بیرون داد و گفت: «پيری، پلاسيده، چروکی، عقيم! جُم نمی‌خوره اين لامصب! اينقدر فحش نده سگ‌مصب!» و در همان حال باز هم عقب جلو می‌کرد تا پيکان را از دخترک جدا کند. پیرمرد فحاش تنها ابرویی بالا انداخت، يک بیست و پنج تومانی را ول داد توی هوا و راهش را کشید و رفت. بیست و پنج تومانی دارامب توی سر دختر فرود آمد. توی همين هيری ويری يکی بدو بدو خودش را به وسط گود رساند و داد زد: «آآی‌ی‌یِ کرگدان، باهاس منم بازی بدیا!» و جمعيـت باز هم تشویق کردند و کف زدند. راننده همچنان عقب جلو می‌کرد اما پيکان انگاری از روز ازل چسبيده باشد همانجا، تکان نمی‌خورد. در همين اثنا دخترک با زدن جيغی به‌هوش‌آمدن خود را اعلام کرد و با صدای قرّايی فرياد زد: «اوووف! نرو! نرو! عقب نرو! ديگه از عقب نه! عقب نرو!» و با صدای موزونی ادامه داد: «گور پدر پرده! گور پدر هرچی مرد نامرده! بزن به سلامتی پيکان که خداييش مرده!» و حضار باز هم با تشويق گرمشان حماسه‌ی ديگری را به منصه‌ی ظهور رساندند. تقی باز هم بی‌توجه رد شد. پیش خودش فکر کرد اگر این‌همه تغيير نکرده بود حالا خودش را به بدن گوشتالوی دختر رسانده بود و حسابی کمکش می‌کرد ولی حالا داشت از آنجا دور می‌شد و ديگر فقط صدای بوق ماشين‌ها به گوش می‌رسيد. ماشين را کجا پارک کرده بود پس؟ لابد کمی جلوتر. هنوز باید می‌رفت. باران هم داشت نرم‌نرم به زمین فرو می‌ریخت. "هميشه همين‌طور است، هميشه نرم‌ شروع می‌شود و يک هویی سفت و سخت به آدم تحميل می‌شود. فاصله‌ی بين صندلی‌ها کم می‌شود، دو تا می‌شود يکی، شما می‌شود تو، يک صندلی کفايت می‌کند و عاقبت ديگر صندلی لازم نيست. يکی صندلی سرخود دارد." تقی مثل کسی که بلندبلند فکر ‌کند گفت: «چه ربطی داشت؟» "هميشه همين‌طور است. هيچ‌وقت ربطی نداشته‌است." تعجبی نداشت، تقی يک خوددرگير بود. اينطور موقع‌ها که افکار از هر طرف به سمتش هجوم می‌آوردند می رفت يک گوشه می‌ايستاد و چشم‌هايش را می‌بست. چند تا ليچار بار خودش می‌کرد. کمی هم خودش را تحقير می‌کرد و يک نفس عميق می‌کشيد. بله با نوع خاصی از خوددرگيری حاد مواجه هستيم. حالا هم همينطور بود و به محض بازکردن چشم‌ها، خودش را در مقابل نمايندگی فروش تلويزيون‌هايي ديد که به نرمی فرش ابريشم بودند. تلويزيون‌ها تصاوير يک بانوی اول را نشان می‌دادند. تقی دستش را به کمرش برد. باورکردنی نبود. به طرفه‌العينی آب کمرش خشک شده بود. بايد از آن‌جا دور می‌شد. بايد زودتر خودش را به ماشين می‌رساند. خیس باران شده بود. به سرعت از لای آدم‌های توی پياده‌رو رد می‌شد. به يکی تنه می‌زد. پای ديگری را لگد می‌کرد. با فشار دست‌ برای خودش راه باز می‌کرد و فحش به جان می‌خريد. حالا به‌نظر خيلی راه آمده بود. لحظه‌ای انديشيد: «پس اين ماشين را کدام گوری پارک کرده‌ام؟... ماشين؟ کدام ماشين؟...» گوشه‌ی پياده‌رو ايستاد و چشم‌هايش را بست. تقی تغيير کرده بود؟
نظرات (۵)