Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
عجیب‌تر از عجیب فصل دوم - قسمت دوم: سیاه‌برزنگی
فرانک ادواردز

این داستان واقعی حاوی لحظات خشونت‌آمیز و مضامین جنسی‌ست.

- هی کاکاسیاه لعنتی راه بیفت. اون باسن لعنتیت رو بلکه یه‌کم تندتر تکون بده که امروز هیچ وقت ندارم آشغال عوضی. مرده‌شور ریخت نحستو ببرن که هیچ‌وقت یه کار رو درست انجام نمی‌دی.
مدام باید بالای سرت بود که مبادا چیزی رو که بهت می‌گن اشتباه انجام بدی. مرده‌شور خودتو و نسلتو ببرن سیاه حیوون. راه بیفت. سریع‌تر. گور پدرت.
‌‌
آن روز تام* هیچ نگفت. عرق از بدن تنومندش روانه شده بود و زیر تیغ آفتاب طلایی چکه‌چکه به زمین می‌ریخت. ارباب با چشمان موذی‌اش او را زیر نظر داشت و مدام به او تشر می‌زد. چون خودش خوب می‌دانست که تام بهترین برده‌ای بوده که تا به حال داشته. چون او بهترین بود پس چرا باید طوری با او رفتار می‌شد که خودش این را بفهمد؟ با او و اجدادش همین کار را کرده بودند. استعمار معنایی جز این نداشت.
تام اگرچه خودش این را به خوبی می‌دانست اما به روی ارباب نمی‌آورد. به زودی زود همه‌ی آن‌ها از شر بردگی خلاص می‌شدند. می‌دانست به زودی این اتفاق می‌افتد اما نمی‌دانست کی و اولین بار در کجا. در آن زمان تنها یار و یاورش ایمان به عیسی مسیح و انجیل بود.
جعبه‌ها را یکی پس از دیگری جابه‌جا می‌کرد و روی هم می‌گذاشت تا به انبار غله ببرد. او تا آخرین لحظات عمرش به اربابش خدمت کرد و در مقابل اربابش هیچ‌گاه دست از سرزنش‌کردنش برنداشت و گاهی هم او را زیر مشت و لگد گرفت و حتی برای برخی مقاصد شیطانی از وی استفاده کرد و فحاشی را هیچ‌گاه از یاد نبرد. چند سال بعد تام بر اثر سانحه‌ی افتادن جعبه‌ای سنگین بر روی سرش در آغل ضربه‌مغزی شد و جان باخت. وی هیچ‌گاه به زمان دستور لغو بردگی در ایالات متحده‌ی امریکا نرسید اما بعدها به طرز عجیبی از آن باخبر شد.

***

سالها پس از دستور الغای بردگی در امریکا تامس وود** در ششم فوریه‌ی واپسین سال جنگ جهانی اول در شهر گالاتین از ایالت تنسی به دنیا آمد. پسری سیاه که از پدر و مادری سیاه متولد شد. پدرش راننده‌ی کامیون شرکت دبلیو. اچ. گالاتین*** بود که پیش از به‌دنیا‌آمدن تامس سرپرستی دو پسر دیگر را به عهده داشت. مادرش از خانواده‌ای کاتولیک بود و اعتقاد عجیبی به داستان‌های احضار ارواح و ظهور دوباره‌ی روح به هرشکلی در میان خانواده‌ی قبل از مرگش داشت.
تامس بارها از تأثیرات این داستان‌ها و عقاید مادرش در دوران کودکی‌اش گفته.

«یک بار مادرم همه‌ی ما را دور میز جمع کرد و چراغ‌ها را خاموش کرد و یک شمع در وسط میز گذاشت. آنجا هیچ‌چیزی از قبیل ابزار و ادوات جن‌گیری یا احضار ارواح وجود نداشت، جز همان شمعی که تا نیمه سوخته بود. خدای بزرگ، همه‌ی ما دور میز جمع شده بودیم و به شمع نگاه می‌کردیم. من آنقدر ترسیده بودم که خودم را خیس کردم. مادرم معتقد بود روح پدر پدربزرگش، تام در بین ما حاضر شده.»

تامس با عقاید مذهبی و به عقیده‌ی پدرش تا حدودی خرافاتیِ مادرش بزرگ شد. در سن هفت‌سالگی و پیش از شروع کلاس‌های درس اول ابتدایی انجیل متی و یوحنا را کاملاً از بر بود.

«من بخش هفت، سی و هفت و سی و هشت رو از انجیل یوحنا بیشتر از بقیه‌ی قسمت‌هاش دوست داشتم. همیشه و هرجا که حاضر می‌شدم همین قسمت رو از حفظ می‌خوندم. اونجا که به بخش «نهرهای آب حیات» معروفه:
در آخرین روز که مهم‌ترین روز عید بود عیسی ایستاد و با صدای بلند گفت: «اگر کسی تشنه است پیش من بیاید و بنوشد.» چنانکه کلام خدا می‌فرماید: «نهرهای آب زنده از درون آن‌کس که به من ایمان بیاورد جاری خواهد گشت.»****

با اینکه مادر تامس خیلی اصرار داشت که او به مدرسه‌ی علوم دینی برود اما مرگ زودهنگامش باعث شد تامس مسیر دیگری را در زندگی پیش بگیرد و این همان مسیری بود که پدرش از بیست و سه سال پیش شروع کرده بود؛ و آن رانندگی کامیون بود.

«وقتی پشت رل کامیون پدرم می‌نشستم انگار کل دنیا رو به‌م می‌دادن. انگار یه کره‌ی بادوم‌زمینی لعنتی روی یه تکه کیک زنجبیلی دستپخت مامانم -همون که حاضرم به خاطرش از پودینگ صبح‌های یکشنبه بگذرم- زده شده بود و حالا داشت صاف میومد توی دهنم... واقعاً معرکه بود.»

در سال هزار و نهصد و سی و هشت، زمانی که تامس درست بیست سال داشت، در یک روز ابری و دلگیر اتفاق عجیبی افتاد. تامس سعی داشت کامیونی را که حامل جعبه‌های میوه بود به دهاتی در غرب گالاتین ببرد. این جاده که به جاده‌ی گالاتین شهرت داشت، چندین سال بود که روی کمتر رهگذری را به خود دیده بود. هر بار گزارشات مختلفی مبنی بر روی‌دادن اتفاقاتی خارق‌العاده در این جنگل گزارش شده بود که هیچگاه حالت رسمی به خود نگرفته بود.

«اون روز حسابی دلم رو به دریا زده بودم که از اون میان‌بر عبور کنم و سریع‌تر به خونه برسم چون پدرم قرار بود یه تلویزیون مامانی کرایه کنه و شب یه دست بیسبال معرکه دور هم تماشا کنیم. آره. همونطور که در میانه‌ی راه بودم صدایی رو در کنارم یعنی صندلی کناری ماشین شنیدم. صدایی به گرمی صدای پدر پدربزرگ مادرم که اگرچه هیچ‌وقت صداش رو نشنیده بودم اما توصیفات مادرم حاکی از شباهت کامل این صدا و صدای پدر پدربزرگش بود...»

ادامه دارد...

*: Tom
Thomas Wood :**
W.H. Gallatin :***i
****: انجیل یوحنا. بخش هفت. سی و هفت و سی و هشت.
نظرات (۱۲)