|
|||
تابستان خود را چگونه گذراندید قسمت یازدهم از مجموعهی «چیچی میگی؟» |
| اديب فروتن |
قسمت یازدهم: چیچی میگی؟
مادربزرگ گفت: «آیا او کوتاه است؟ بله او است. بله، او کوتاه است.» مادربزرگ لرزید و بر زمین افتاد. خواستگاری به هم خورد. مادربزرگ را به تیمارستان بردند. در راه برگشت به خانه هستیم. پدربزرگ میخندد. میگوید: «همون بهتر که نشد. پسره فقط یک قدی دراز کرده بود». آیا من باید شدت خندهی پدربزرگ را توصیف کنم؟ آیا کلماتی که به توالی هم میآیند میتوانند پیک مشاهدات من باشند؟ پدربزرگ چند تلاش دردناک و نافرجام برای برگرداندن کمرش به حالت اول انجام میدهد. اما با هر خنده کمرش خمتر و صورتش به کف ماشین نزدیکتر میشود... «مکعبهایی میبینم. سفید و ظاهراً تو پر. در جهات مختلف حرکت میکنند، شتاب میگیرند، متوقف میشوند. همه جا سفید است. مکعبها یک شکل و یک اندازهاند. استثنایی وجود ندارد. ناگهان... ترسی وجودم را پر میکند. آیا من هم یکی از اینها هستم؟ آینهای وجود ندارد. باید خودم را به یکی از اینها بکوبم. آنوقت معلوم میشود... یکی از کنارم رد شد. دومی هم. یکی از سمت راست به من نزدیک میشود. بیدرنگ خودم را به او میکوبم. صدای خشکی مانند برخورد دو فلز در فضا پخش میشود.» میبینید؟ انگار پلکها تنها پردههایی هستند که به جای پوشاندن، حقایقی را آشکار میکنند. اما این بیرون هنوز همه چیز مرتب است. «آن یک چهار راه است. این یک ماشین است. وجود دارد یک سینما در سمت چپ خیابان. آیا آن یک عابر پیاده است؟ بله آن است. بله، آن یک عابر پیاده است.» میبخشید. میدانم که خواندن این جملات برای شما جذابیتی ندارد. اما تفکرات آسمی من به اسپری این جملات نیازمندند. یاد مسابقهی ببین و بگو افتادم. «ببین و بگو... دوچرخه، دوربین، توپ، چرخخیاطی، ساعت...». مادربزرگ عاشق این برنامه بود. اغلب با شرکت کنندهی مسابقه وسایلی که بی هیچ شکی وجود داشتند را میدید و تکرار میکرد. «دوچرخه، دوربین، توپ، چرخ خیاطی، ساعت...». آن موقع معنای علاقهی او به این برنامه را نمیفهمیدم. احساس نزدیکی عجیبی به مادربزرگ میکنم. هر دوی ما مانند ساندویچ تخممرغ در مدرسه، به انگیزهای نامعلوم آورده شدهایم اما کسی نمیخواهدمان. نمیخواهم تنها بگویم که فضاهای من و مادربزرگ همپوشانی دارند. بلکه میخواهم بگویم: «من مادربزرگم».
صورت پدربزرگ به زمین نزدیکتر شده است. باید در مدتی که آن رویا را میدیدم شوخی جدیدی کرده باشد. با دست نزدیکترش به پشت گوش دورتر آوا میزند و فوراً رویش را بر میگرداند. صدای خندهی پدربزرگ پیوسته به گوش میرسد. دیگر مطمئن نیستم که میخندد. صدایش دارد به فرکانسهایی نزدیک میشود که برای انسان قابل شنیدن نیستند. پس با این حساب یعنی او هم مانند مادربزرگ در سکوت و فراموشی فرو خواهد رفت؟ خیلی بد شد. پایان شخصیت پدربزرگ به هیچ وجه قرار نبود اینگونه باشد. در واقع هدف این بود که از نوشتههایم فیلمی بسازم. در سکانس آخر فیلم، پدربزرگ در خانه شوخی موفقیتآمیزی میکند. سپس طوطی خانواده -بله، قرار بود یک شخصیت طوطی شیرین و دوستداشتنی هم به طور خیالی اضافه کنم- گفتهی پدربزرگ را تکرار میکند. همه به این کار طوطی میخندند و دوربین از پنجره خارج میشود و آنقدر دور میرود که خانه به اندازهی نقطهای در میآید. و پایان... به چهار راه رسیدیم. آمبولانس که عجلهی بیشتری دارد عبور کرد. آتش نشانی هم گذشت. ماشین آبی سمت راست ما که حق حرکت با اوست حرکت کرد و رفت. ما هم عبور کردیم... شلوغی دستنخوردهی اینجا را هم که میدانید. جشن نیکوکاری است دیگر. دیروز بود. امروز هم هست. شاید فردا هم باشد. گاهی جشنهای نیکوکاری در اینجا چند سالی طول میکشند. ده، گاهی پانزده، برخی اوقات هم صد سال. من این را بارها به چشم خودم دیدهام.
پانزده دقیقهای از آخرین یادداشتم میگذرد. روبروی خانهایم اما آنچه روبرویم میبینم جز گرد و خاک نیست. خانهای در کار نیست. همسایهای که تا به حال ندیدمش میگوید: «به ما هم خبر نداده بودند. گویا مدتهاست که خانههای این منطقه در طرح است. این مرد سیاهپوش میگوید از طرف شهرداری آمده است. با دینامیتهایی که دارد خانهها را یکی یکی خراب میکند و جلو میرود... بله دینامیت. در کارش بسیار حرفهای است. دینامتها را کار میگذارد. خانه که متلاشی شد دیوارهای محکمتر باقیمانده را با چکش مخصوصش در کمترین زمان ممکن خراب میکند. چطور شما در این مدت صداهای انفجار را نشنیدهاید؟ بله، مجوز هم دارد. گویا مجوزش را تعدادی از همسایهها دیدهاند ولی حرفهای متفاوتی پیرامون آن زده میشود. عدهای میگویند یک برگهی کاملاً سفید بوده است. چند تایی هم میگویند نوشتههایی بیرمق و مبهم بر روی آن دیدهاند. به هر حال چندان به یک مجوز رسمی نمیخورد. اما شوهر من نظر دیگری دارد. او میگوید مجوز با آبلیمو نوشته شده است و باید بر روی آتش گرفته شود تا نوشتهها نمایان شوند و رسمی بودن آن تایید گردد. وسایلتان؟ عددی به شما خواهند گفت که شمارهی یک انباری است. از آنجا وسایلتان را تحویل بگیرید». گرد و خاک خوابیده است. بهتزده خودمان را روبروی مرد سیاهپوشی مییابیم که مشغول خراب کردن آخرین دیوار است. زهرا با گریه خود را به میان خانهی خراب شده میرساند. ناخنگیرها، هستههای زردآلو و چوبهای بستنی روی زمین با هم خلوت کردهاند. تلویزیون درست وسط اتاق در حال پخش تکرار صحنهی پخش نشدن نقاشی زهرا است. گویا این یکی را فراموش کردهاند ببرند. زهرا با حرکتی نسبتاً خشن خود را به تلویزیون میرساند و کانال را عوض میکند. کانال بعدی هم همین است. سه، چهار، پنج، شش، هفت... تمام کانالها همان است. زهرا دیگر حرکت نمیکند. پدربزرگ دیگر نمیخندد. چرا دستانش میلرزند؟ دارد صفحات روباندار را که از زمان آشناییش با این کتاب حتی جرات نزدیک شدن به آنها را نداشته باز میکند. لرزش دستها بیشتر میشوند. چیزی که پدربزرگ در مقابلش میبیند باور کردنی نیست. «دو صفحهی کاملاً سفید». این را پدربزرگ با نا امیدی میگوید. مادرم میگوید: «شاید با آبلیمو نوشته شده است. باید روی آتش گرفت... باید روی آتش گرفت». همزمان آرمان به سخن آمده است. «برای چی داری خراب میکنی؟ خراب نکن. خراب نکن بهت میگم». مرد سیاهپوش لحظهای دست از کار میکشد. ساکت است. و دوباره مشغول میشود. آرمان دوباره فریاد میزند: «دارم حرف می زنم باهات ها. نزن بهت میگم. برای چی میزنی؟ دلیلت چیه آخه؟ مگه چیکار کردیم ما؟ ما که ساده بودیم که. مگه نبودیم؟ برای چی میزنی پس؟ میخوای بگذاری ما راحت باشیم یا نه؟ ها؟ نظرت چیه؟ بیشتر نظرت رو این هست که ما راحت نباشیم ها؟ نزن آقا نزن دارم باهات حرف میزنم. اون آجر را در بیاری که میریزه رو سر خودت که. برای چی میزنی آخه؟» صدای آرمان دیگر ضعیف نبود. تمام اینها را با جسارتی تحسین کردنی فریاد زده بود. خشمی مانند آبی که از کمند سد رها شده باشد با جریان کلمات از درونش پرتاب شده بود. مرد سیاهپوش دوباره دست از کار میکشد و سرش را بالا میآورد. آرمان با دیدن چهرهي او یکّه میخورد و چند قدمی عقب میرود. مرد سیاهپوش «معلم مدرسهی آرمان» است. با حالتی که انگار حرفهای آرمان او را به خود آورده باشد، نگاهش روی اعضای خانواده میچرخد و در نهایت روی آرمان ثابت میشود. در چهرهاش دروغی دیده میشود. دروغی شنیعتر از گرمگرفتنها و شوخیهایی که یک آرایشگر با مشتری تازهاش انجام میدهد تا دوباره پیش او بیاید. با صدایی شفاف میگوید: «چیچی میگی؟».
پایان
نظرات (۱۶)
مادربزرگ گفت: «آیا او کوتاه است؟ بله او است. بله، او کوتاه است.» مادربزرگ لرزید و بر زمین افتاد. خواستگاری به هم خورد. مادربزرگ را به تیمارستان بردند. در راه برگشت به خانه هستیم. پدربزرگ میخندد. میگوید: «همون بهتر که نشد. پسره فقط یک قدی دراز کرده بود». آیا من باید شدت خندهی پدربزرگ را توصیف کنم؟ آیا کلماتی که به توالی هم میآیند میتوانند پیک مشاهدات من باشند؟ پدربزرگ چند تلاش دردناک و نافرجام برای برگرداندن کمرش به حالت اول انجام میدهد. اما با هر خنده کمرش خمتر و صورتش به کف ماشین نزدیکتر میشود... «مکعبهایی میبینم. سفید و ظاهراً تو پر. در جهات مختلف حرکت میکنند، شتاب میگیرند، متوقف میشوند. همه جا سفید است. مکعبها یک شکل و یک اندازهاند. استثنایی وجود ندارد. ناگهان... ترسی وجودم را پر میکند. آیا من هم یکی از اینها هستم؟ آینهای وجود ندارد. باید خودم را به یکی از اینها بکوبم. آنوقت معلوم میشود... یکی از کنارم رد شد. دومی هم. یکی از سمت راست به من نزدیک میشود. بیدرنگ خودم را به او میکوبم. صدای خشکی مانند برخورد دو فلز در فضا پخش میشود.» میبینید؟ انگار پلکها تنها پردههایی هستند که به جای پوشاندن، حقایقی را آشکار میکنند. اما این بیرون هنوز همه چیز مرتب است. «آن یک چهار راه است. این یک ماشین است. وجود دارد یک سینما در سمت چپ خیابان. آیا آن یک عابر پیاده است؟ بله آن است. بله، آن یک عابر پیاده است.» میبخشید. میدانم که خواندن این جملات برای شما جذابیتی ندارد. اما تفکرات آسمی من به اسپری این جملات نیازمندند. یاد مسابقهی ببین و بگو افتادم. «ببین و بگو... دوچرخه، دوربین، توپ، چرخخیاطی، ساعت...». مادربزرگ عاشق این برنامه بود. اغلب با شرکت کنندهی مسابقه وسایلی که بی هیچ شکی وجود داشتند را میدید و تکرار میکرد. «دوچرخه، دوربین، توپ، چرخ خیاطی، ساعت...». آن موقع معنای علاقهی او به این برنامه را نمیفهمیدم. احساس نزدیکی عجیبی به مادربزرگ میکنم. هر دوی ما مانند ساندویچ تخممرغ در مدرسه، به انگیزهای نامعلوم آورده شدهایم اما کسی نمیخواهدمان. نمیخواهم تنها بگویم که فضاهای من و مادربزرگ همپوشانی دارند. بلکه میخواهم بگویم: «من مادربزرگم».
صورت پدربزرگ به زمین نزدیکتر شده است. باید در مدتی که آن رویا را میدیدم شوخی جدیدی کرده باشد. با دست نزدیکترش به پشت گوش دورتر آوا میزند و فوراً رویش را بر میگرداند. صدای خندهی پدربزرگ پیوسته به گوش میرسد. دیگر مطمئن نیستم که میخندد. صدایش دارد به فرکانسهایی نزدیک میشود که برای انسان قابل شنیدن نیستند. پس با این حساب یعنی او هم مانند مادربزرگ در سکوت و فراموشی فرو خواهد رفت؟ خیلی بد شد. پایان شخصیت پدربزرگ به هیچ وجه قرار نبود اینگونه باشد. در واقع هدف این بود که از نوشتههایم فیلمی بسازم. در سکانس آخر فیلم، پدربزرگ در خانه شوخی موفقیتآمیزی میکند. سپس طوطی خانواده -بله، قرار بود یک شخصیت طوطی شیرین و دوستداشتنی هم به طور خیالی اضافه کنم- گفتهی پدربزرگ را تکرار میکند. همه به این کار طوطی میخندند و دوربین از پنجره خارج میشود و آنقدر دور میرود که خانه به اندازهی نقطهای در میآید. و پایان... به چهار راه رسیدیم. آمبولانس که عجلهی بیشتری دارد عبور کرد. آتش نشانی هم گذشت. ماشین آبی سمت راست ما که حق حرکت با اوست حرکت کرد و رفت. ما هم عبور کردیم... شلوغی دستنخوردهی اینجا را هم که میدانید. جشن نیکوکاری است دیگر. دیروز بود. امروز هم هست. شاید فردا هم باشد. گاهی جشنهای نیکوکاری در اینجا چند سالی طول میکشند. ده، گاهی پانزده، برخی اوقات هم صد سال. من این را بارها به چشم خودم دیدهام.
پانزده دقیقهای از آخرین یادداشتم میگذرد. روبروی خانهایم اما آنچه روبرویم میبینم جز گرد و خاک نیست. خانهای در کار نیست. همسایهای که تا به حال ندیدمش میگوید: «به ما هم خبر نداده بودند. گویا مدتهاست که خانههای این منطقه در طرح است. این مرد سیاهپوش میگوید از طرف شهرداری آمده است. با دینامیتهایی که دارد خانهها را یکی یکی خراب میکند و جلو میرود... بله دینامیت. در کارش بسیار حرفهای است. دینامتها را کار میگذارد. خانه که متلاشی شد دیوارهای محکمتر باقیمانده را با چکش مخصوصش در کمترین زمان ممکن خراب میکند. چطور شما در این مدت صداهای انفجار را نشنیدهاید؟ بله، مجوز هم دارد. گویا مجوزش را تعدادی از همسایهها دیدهاند ولی حرفهای متفاوتی پیرامون آن زده میشود. عدهای میگویند یک برگهی کاملاً سفید بوده است. چند تایی هم میگویند نوشتههایی بیرمق و مبهم بر روی آن دیدهاند. به هر حال چندان به یک مجوز رسمی نمیخورد. اما شوهر من نظر دیگری دارد. او میگوید مجوز با آبلیمو نوشته شده است و باید بر روی آتش گرفته شود تا نوشتهها نمایان شوند و رسمی بودن آن تایید گردد. وسایلتان؟ عددی به شما خواهند گفت که شمارهی یک انباری است. از آنجا وسایلتان را تحویل بگیرید». گرد و خاک خوابیده است. بهتزده خودمان را روبروی مرد سیاهپوشی مییابیم که مشغول خراب کردن آخرین دیوار است. زهرا با گریه خود را به میان خانهی خراب شده میرساند. ناخنگیرها، هستههای زردآلو و چوبهای بستنی روی زمین با هم خلوت کردهاند. تلویزیون درست وسط اتاق در حال پخش تکرار صحنهی پخش نشدن نقاشی زهرا است. گویا این یکی را فراموش کردهاند ببرند. زهرا با حرکتی نسبتاً خشن خود را به تلویزیون میرساند و کانال را عوض میکند. کانال بعدی هم همین است. سه، چهار، پنج، شش، هفت... تمام کانالها همان است. زهرا دیگر حرکت نمیکند. پدربزرگ دیگر نمیخندد. چرا دستانش میلرزند؟ دارد صفحات روباندار را که از زمان آشناییش با این کتاب حتی جرات نزدیک شدن به آنها را نداشته باز میکند. لرزش دستها بیشتر میشوند. چیزی که پدربزرگ در مقابلش میبیند باور کردنی نیست. «دو صفحهی کاملاً سفید». این را پدربزرگ با نا امیدی میگوید. مادرم میگوید: «شاید با آبلیمو نوشته شده است. باید روی آتش گرفت... باید روی آتش گرفت». همزمان آرمان به سخن آمده است. «برای چی داری خراب میکنی؟ خراب نکن. خراب نکن بهت میگم». مرد سیاهپوش لحظهای دست از کار میکشد. ساکت است. و دوباره مشغول میشود. آرمان دوباره فریاد میزند: «دارم حرف می زنم باهات ها. نزن بهت میگم. برای چی میزنی؟ دلیلت چیه آخه؟ مگه چیکار کردیم ما؟ ما که ساده بودیم که. مگه نبودیم؟ برای چی میزنی پس؟ میخوای بگذاری ما راحت باشیم یا نه؟ ها؟ نظرت چیه؟ بیشتر نظرت رو این هست که ما راحت نباشیم ها؟ نزن آقا نزن دارم باهات حرف میزنم. اون آجر را در بیاری که میریزه رو سر خودت که. برای چی میزنی آخه؟» صدای آرمان دیگر ضعیف نبود. تمام اینها را با جسارتی تحسین کردنی فریاد زده بود. خشمی مانند آبی که از کمند سد رها شده باشد با جریان کلمات از درونش پرتاب شده بود. مرد سیاهپوش دوباره دست از کار میکشد و سرش را بالا میآورد. آرمان با دیدن چهرهي او یکّه میخورد و چند قدمی عقب میرود. مرد سیاهپوش «معلم مدرسهی آرمان» است. با حالتی که انگار حرفهای آرمان او را به خود آورده باشد، نگاهش روی اعضای خانواده میچرخد و در نهایت روی آرمان ثابت میشود. در چهرهاش دروغی دیده میشود. دروغی شنیعتر از گرمگرفتنها و شوخیهایی که یک آرایشگر با مشتری تازهاش انجام میدهد تا دوباره پیش او بیاید. با صدایی شفاف میگوید: «چیچی میگی؟».
پایان
نظرات (۱۶)



قسمت یازدهم از مجموعهی «چیچی میگی؟»

شِت. عالیه. وااااقن عالی یه. خیلی خیلی خیلی خوبه.
من که رسمن مو به تنم سیخ شد اونجا که می گف «من مادربزرگم.»
ذلم برا چی چی می گی هام خیلی تنگ شده بود. خیلی خوبن لامصصبا.
تو دهن بیفُتَم هسسن حسسابی.
خدااااااااااااااای من
اشکم درومد نمیدونم چرااااااااااااا
چطور انقدررررر قدرتمند بود این متن انگار زندگی کرده بودم باهاشون
بی نظیری باور کن
از قبل برنامه ریزی شده بود حتی تک تک شوخی های کوچیک
ایندفعه داستان وحشتناک بود
به نظر من که انقدر محشرن که لازم نیست آدم نقدش کنه فقط باید از خلاقیت ذهنت دهنا به این شکل باز بمونه
Sad but true
از شمارهی بعد چی کار میکنی؟
***سر تعظیم***
به معین:
برنامه ام هنوز معلوم نیست ولی احتمال داره یک مدت ننویسم.
:to zhinoos
(: because true things are always sad
این خودش یه سبکه...آدمو میبره به سال های بعد از جنگ!
محشر بود.
lanati. tamum shod
چرا دیگه نمی نویسی ....
می خوای زندگی را از یه نفر بگیری....
می خوای عشقو از یه نفر بگیری....
اصلا بگیر....
بگیر خلاصم کن....
نمی دونم، برای من خیلی بده که ننویسی... ناراحت می شم. دلم برای نوششته هات تنگ میشه و از این جور چیزا... ولی خب کاملا مشخصه که خودت خوب می دونی کی بنویسی.
نه.... شوخي مي كنه ، مينويسه (:
avalo akhare donya ro be lajan keshidi ,awli bud
آخه چرا !!!! باید بنویسی مگه میشه ؟ پس ما چه کار کنیم اگر ننویسی . بنویس آفرین / ناز نکن دیگه ا