Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
۳۵ TAXI DRIVER (قسمت دوم)
حمیدرضا رفعت‌نژاد
جامعه کم‌کم تراویس را به جوش می‌آورد. مانند سکانسی که در کافه نشسته و بعد از برخورد سرد با سیاه‌پوستانی که تازه آمدند -که گرایش نژادپرستانه‌ی تراویس را نشان می‌دهد- قرص جوشانی در لیوان می‌اندازد و این استعاره‌ای از درون تراویس است که تحملش تمام شده.

تراویس تصمیم می‌گیرد یک تنه کل جامعه‌اش را اصلاح کند. به سراغ آیریس می‌رود، سعی می‌کند کاملاً بتسی را فراموش کند، او را زنی مانند دیگران می‌داند، از اسپورت (کارچرخان آیریس) برای آیریس وقت می‌گیرد و نکته‌ی جالب اینجاست که همان پولی را که از اسپورت گرفته به خود او می‌دهد؛ نمی خواهد حتی دلاری از اسپورت گرفته‌باشد.

با آیریس به اتاقش می‌رود اما به محض این که آیریس می‌خواهد لباسش را دربیاورد، تراویس به او اجازه نمی‌دهد -باز هم دلیل دیگری برای اروتیک‌نبودن رفتارهای تراویس- با او حرف می‌زند تا از این وضع خلاصش کند، در رستوران با او صبحانه می‌خورد و تصمیمش جدی‌تر می‌شود، تمام مسائلی که از پیش برایش اهمیت داشت از بین می‌رود -مانند گل‌هایی که برای بتسی گرفته‌بود که همه را می‌سوزاند-.
نگاهش به خودش عوض می‌شود، می‌فهمد که قرار نیست کسی مانند دیگران باشد، خصوصاً سکانسی که به پیاده‌رو نگاه می‌کند، همه دوتا دوتا، و بعد می‌گوید: «تنهایی همیشه دنبالم بوده، تو خیابونا، پیاده‌رو‌ها، کافه‌ها...، چاره‌ای نیست، من مرد تنهای خدا هستم.»

خودش را نجات‌دهنده‌ی جامعه‌اش می‌داند. بدنش را آماده می‌کند، خودش را با سلاحش مخلوط می‌کند و به یک شیء واحد تبدیل می‌شود. موهایش را پانکی می‌کند، خودش را از جمع مجزا می‌کند، ابتدا هدف بزرگتری انتخاب می‌کند، کاندیدایی که بتسی از او حمایت می‌کرد و اتفاقاً یک شب مسافران تاکسی‌اش بودند -که نفرت تراویس از جامعه‌اش را در دیالوگ‌های بین او و پالنتاین می‌شود دید- اما ناکام می‌ماند، قدرت آن را ندارد که همه را (در استعاره‌ی پالنتاین) اصلاح کند.

در همه‌جای فیلم می‌توان نفرت تراویس از رابطه‌های شهوانی را دید، مانند سکانسی که مقابل تلویزیون اتاقش نشسته و کم‌کم آن را با پایش می‌شکند. این جا تراویس دچار بحران جنسیت شده‌است، برخورد با ارزش‌ها و مسائلی که از دید او خیلی تغییر کرده‌اند مانند سکانسی که چند نوجوان به یک فاحشه گیر می‌دهند و تراویس با تعجبی همراه با هراس به آن‌ها نگاه می‌کند. درکش نمی‌کند و بر ضد آن شورش می‌کند.
اسپورت را می‌کشد و آیریس را نجات می‌دهد.

در پایان سکانس کشتار تراویس در فاحشه‌خانه، هنگامی که از گردنش خون می‌رود و با دست سر خودش را نشانه می‌رود، اسکورسیزی با زاویه‌ی دوربینش -از بالا یا به اصطلاح POV خداگونه- رستگاری تراویس را نشان می‌دهد و بعد کات می‌شود به نامه‌ی پدر و مادر آیریس به تراویس.

پایان‌بندی فیلم شاهکار است، پایانی باز، با نمایشی اکسپرسیونیستی و موسیقی کرخت برنارد هرمن که همه‌ی این‌ها فیلم را همچنان زنده نگاه می‌دارد.

راننده‌تاکسی، فریاد اعتراضی‌ است که در دهه‌ی هفتاد بلند شد، به نوعی عصاره‌ی اعتراض اجتماعی زمان خودش است -مانند «پرواز بر فراز آشیانه‌ی فاخته»‌ی فورمن و...- اما همچنان زنده و حرف‌هایش تازه است.

صحبت پیرامون این فیلم خیلی بیشتر از آن است که اینجا آمد، جای دیگری، مجال بیشتری، سخن بیشتری می‌طلبد، که به جزئی بسنده‌شد.
نظرات (۱)