Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
قلاب کمدی احتمال بارش: یک در هزار
طوفان موسوی
آسمان از صبح ابری بود و می‌دانستم تا شب باران را خواهم دید. باران نام آدم نیست. همان قطره‌های آبی را می‌گویم که برای افتادن از ابر بیرون می‌آیند و هر چیزی را که مانع افتادن‌شان شود خیس می‌کنند. افتادن نیاز به صرف انرژی و زمان دارد. فاصله را هم نباید نادیده گرفت. زیر پاهای‌تان را خالی می‌کنند؛ اگر از جای‌تان تکان نمی‌خورید مشکل از خودتان است. بین پاهای‌تان و جایی که روی آن قرار دارید فضای خالی ایجاد شده، پس با خیال راحت بیافتید و طبیعت را بهانه کنید.

باران نام آدم نیست. همان قطره‌ی خونی است که از گوشه‌ی سقف اتاق‌ام بیرون می‌آید و روی دیوار کشیده می‌شود تا به زمین برسد. چرا می‌خواهید بدانید از کجا می‌آید؟ بگویم از ابر خیال‌تان راحت می‌شود؟ مگر من رفتم طبقه‌ی بالایی‌مان، در زدم، سلام کردم، سوال کردم، آنها جوابی دادند؟ ساده نباشید. اگر می‌گویم ابر، بهانه است. طبیعت همه‌ی حرف من است. فکر می‌کنید لحظه‌ای که خون روی دیوار ریخت، پشتِ پنجره باران می‌آمده که یک قطره‌ی خون را باران می‌دانم؟ هوا ابری بود ولی باران نمی‌آمد. ما داشتیم برای مهمانی‌رفتن آماده می‌شدیم. ترکیبِ بوی عطر اعضای خانواده هوای خانه را سنگین کرده بود و من را به طرف پنجره هدایت می‌کرد. لحظه‌ای درنگ کردم تا کاری را در اتاق‌ام به اتمام برسانم و بعد از آن به طرف پنجره بروم و از جا-به‌-جایی هوا که لذتی موقتی ولی عمیق به همراه دارد لذت ببرم، که –همان‌طور که پیش‌بینی کرده بودم- چشم‌های‌ام سیاهی رفت و به تنگیِ نفس آمدم. دست از کاری که انجام می‌دادم کشیدم و دورِ اتاق تلو تلوخوران راه افتادم. چون سشوار در خانه روشن بود و موسیقی‌ای محلی از تلویزیون پخش می شد، هیچ‌کس صدای مرا که از سر ناچاری درخواست کمک می‌کردم نمی‌شنید و لحظه-به-لحظه خود را به سرنوشتی نامعلوم نزدیک‌تر احساس می‌کردم. در چرخیدن‌های سردردآورم اطراف اتاق، نظرم به گوشه‌ای از سقف جلب شد و با توجه به حالی که داشتم کنجکاو شدم بدانم چیزی را که می‌بینم درست است یا نه. نزدیک‌تر رفتم و قطره‌ی خونی که از سقف بیرون آمد را دیدم. ریختن‌اش روی دیوار را نگاه می‌کردم، که پای‌ام لغزید و روی زمین،‌ مقابل دیوار، و در انتهای مسیر قطره‌ی خون افتادم... .


به گفته‌ی مادرم اولین نفری که من را روی زمینِ اتاق‌ام دیده برادرم بوده که حدس می‌زنم می‌خواسته نظرم را درمورد هزارمین! عطر جدیدش بداند.

آن روز همه مهمانی را فراموش کردند و بیمارستان را به خاطر آوردند.

دکتر بیماری‌ام را بهانه کرد و با خیال راحت به افتادن‌ام گفت، طبیعی.

اینکه چرا من باران را با قطره‌ی خون به یاد می‌آورم دلیل مشخصی ندارد، همان‌طور که پیش‌بینی کرده بودم آن شب باران آمد و نزدیک‌های صبح بود که تخت بیمارستان را به مقصد خانه ترک کردم.

چند روز بعد که حال‌ام بهتر شد، چیزی که دیده بودم را برای پسر خانه‌ی طبقه‌ی بالایی تعریف کردم.

«...بیماری شما چیست؟»، پسر همسایه بعد از بی‌اعتنایی به حرف‌های‌ام، وقتی سعی داشت خنده‌اش را پنهان کند، این جمله را مطرح کرد.
نظرات (۵)