Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
طهران‌نامه زمانی برای مستی اسب‏ها.*
هادی نگارش
حرفی که امروز می‌خواهم بزنم حرف بزرگی‌ست -به زعم خودم-. نمی‌دانم از پس گفتن و رساندن‌اش برمی‌آیم یا نه. ولی از طرفی حرف‌های مهم شاید همیشه باید نصفه‌و‌نیمه بمانند، نامفهوم و ابتر رها شوند. شاید مزه‌اش به همین باشد. شاید -اگر توجیه نباشد و بر عکس، تعریف هم نباشد- این خاصیت حرف‌های مهم است که همیشه نارس باشند، ولی نکات کلیدی و گران‌بهایی را بشود در سطرسطرشان پیدا کرد. و قضیه‌اش هم همین‌جاست.
□ □ □


tehran


از «زمستان» می‌خواهم شروع کنم. تا ببینیم به کجا می‌برد ما را...
□ یک. زمستان همیشه با خودش سرما آورده. همیشه از ذاتی‌های زمستان، برای همه‌ی مردم در همه‌جا سرما بوده. اما این سرما را [یعنی روحِ سردی را] اگر بخواهیم بر روی آدم‌ها و روابط‌شان پیاده کنیم، به گمانم -آن‌طور که من شرح می‌دهم،- دو چیز متضاد پیدا کنیم. چون سرما به‌عنوان یک کنش، اثری دارد که چیزهایی بر آن مترتب می‌شود. ولی هر کنشی یک واکنش هم دارد. همان چیزی که در مثال سرما، آدم‌ها را وادار می‎کند که از سردی به دور باشند و گرم بمانند. پس سرما اگرچه یک عامل است، ولی دو اثر را به دنبال می‌آورد...

□ دو. «سرما» و «زمستان» در قالب‌های خاصی از شعر و ادبیات، همیشه استعاره‌ای بوده‌اند از «جدایی» و «فراق». شاعر و نویسنده هم‌واره با زمستان و سرمای‌اش، می‌خواسته تمام شدن رابطه‌اش با معشوق و یا رکود و سستی آن را برساند. و یا مثلاً دوری‌گزیدن معشوق از وی و... اما همیشه برای متضاد این مقوله، از آفتاب و خورشید و طراوت و سبزینگی‌ی «بهار»، بهره می‌جسته. -اگرچه کلاً زمستان کنایه‌ی از خشکی و رکود و مرگ است. چه در روابط عاشقانه و چه در عرصه‌های دیگر.- ولی این را می‌خواهم بگویم که فاصله‌ی زمستانِ خشک و مرده، با بهار سرسبز و زنده، بسیار اندک است. دقیقاً بعد از خشکی، فصل شکوفایی و سرزندگی می‌آید. و این است که باید غنیمت شمرده شود.

□ سه. در بند شماره‌ی یک گفتم که زمستان در عین‌حالی که باعث سرماست، با واسطه به گرما هم منجر می‌شود. و این لحظه‌ی شیرین و دوست‌داشتنیِ این فصل است. یعنی آدم‌ها زمستان و سرما را به‌خاطر سردی و رکودش دوست نمی‌دارند؛ بلکه به‌خاطر آن شور و حرارتی که سرما باعث آن می‌شود، زمستان را لحظه‌های دوست‌داشتنی‌ای می‌دانند. و حتا چه‌بسا این شور و حرارت آدم‌ها در فصل سرما به‌مراتب از فصل گرما بیشتر هم بشود. یعنی هرچه سرما بیشتر، گرمای حاصله از آن هم بیشتر. آدم‌ها اگر برف را هم دوست می‌دارند، به‌خاطر سرمای‌اش نیست؛ که به‌خاطر جذابیتی‌ست که برف برای‌شان دارد در همان حالت‌اش که مجبورشان می‌کند شال‌وکلاه کنند و خودشان را بپوشانند.

□ چهار. آدم‌ها در روابط‌شان هم همین‌اند. یعنی باید از سرماها حرارت بسازند. باید قدر این لحظات خوب با هم بودن را بدانند ولو در سرما باشد. که این سردی، اگر به گرمی و محبت منجر شود، بسیار دل‌چسب‌تر و زیباتر و به‌یادماندنی‌تر از هر باهم‌بودن دیگری می‌شود. [ولی اگر در همان مرحله‌ی سرما بماند، کلاه‌شان پس معرکه‌ست]. به همین‌خاطر است که -در نظر من- خاطره‌های فصل سرما همیشه به‌یادماندنی‌تر بوده‌اند.

□ پنج. «تهران» خیلی باعظمت است. تهران روح همه‌ی این سرما ها و گرما هاست. تهران روحِ تمامِ عاشقانه‌هایی‌ست که در بسترش اتفاق می‌افتد. روح همه‌ی وصل‌ها و جدایی‌هایی‌ست که آن‌ها را هر روز و هر روز به چشم خودش می‌بیند، با وجودش احساس می‌کند. تهران روح همه‌ی لب‌خندها و آه‌ها و اشک‌هایی‌ست که هر روز در خودش فرو می‌برد. تهران دلی دارد به اندازه‌ی بزرگ‌ترین دریاها.

□ شش. حرفم را همین‌جا تمام می‌کنم. به گمانم آن مطلب مهمی را که می‌خواستم برسانم تا حدودی رسانده‌ام. این پست را پرانتزی بدانید در میان پست‌های دیگر ستون طهران‌نامه. می‌شد برای امروز از چند محلی که رفته بودم و عکس گرفته بودم، مطلبی بنویسم. ولی حرف‌هایی بود که توی دلم سنگینی می‌کرد. باید می‌گفتم‌شان.

در آخر هم این‌که: عمر گران می‌گذرد خواهی نخواهی، سعی در آن کن نرود رو به تباهی

...................................
* اشاره به نام فیلم بهمن قبادی.


نظرات (۳)