pendik escort ataşehir escort
Restbet Restbet üye ol Restbet giriş Restbet kayıt Restbet canlı bahis Restbet yeni adresi
Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
دیوانگی در پیاده‌رو طوفانِ خندان
محمد میرزایی
درود بر آن جانِ آزاده جانان، طوفان خندانی که در چشمان همه‌ی سیاه‌بینان و دُمَل‌آگینان غبار می‌دَمد.
نیچه، چنین گفت زرتشت، ترجمه‌ی داریوش آشوری

قرار است در این نوشته نگاهی سرسری، شلخته و مختصر به «خنده‌ی نسل جدید» بکنم. از آن‌جایی که موضوع مهم‌تر و وسیع‌تر از این‌هاست که بشود در یک مقاله‌ی هزار کلمه‌ای جمع و جور شود و این اولین نوشته‌ام در این باره است، باید همین‌جا از ناکارآمدی این متن عذرخواهی کنم. همچنین باید تأکید کنم که قصد من بررسی روان‌شناسانه‌ی خنده نیست. یعنی قرار نیست مکانیزم خنده در این نسل را واکاوی کنم؛ شاید بتوانم بگویم که می‌خواهم این پدیده را کمی فلسفی‌تر ببینم. در ضمن، گفتم شاید بهتر باشد ضمیرهای نوشته را به صورت متکلم مع‌الغیر به کار ببرم.

این خنده از سر تفنن نیست. چرا که ما این خندیدن‌هایمان را خیلی جدی می‌گیرم. برایش وقت می‌گذاریم، مدل‌ها و سبک‌هایش را تحلیل می‌کنیم، به شوخی‌ها سخت می‌گیریم و به راحتی اطرفیان‌مان را بی‌مزه می‌خوانیم و در نظر ما بامزه یا بی‌مزه بودن یک نفر بار ارزشی زیادی دارد. شاید بشود آن را در سرخوشی و آری گفتن به زندگی، آن‌طور که نیچه می‌گوید، ببینیم. ولی این خنده خیلی هم آری گفتن به زندگی نیست. چرا که ما دیدگاه جالب و مطمئنی برای زندگی نداریم. شاید برای خیلی‌هایمان زندگی آن‌قدرها هم چیز جالبی نباشد. ولی باز هم می‌خندیم. شاید آدم‌های خیلی افسرده‌ای هم باشیم. ولی در همان لحظه‌های محدود و باشکوه خندیدن می‌شود گفت که سرخوشیم.
مسخره می‌کنیم؟ شاید. یعنی ظاهر قضیه این است که داریم همین کار را می‌کنیم. ولی مسئله این است که این مسخره کردن هم با مسخره کردن کلاسیک فرق می‌کند. یعنی ما یک ساختار خوب و جالب جایگزین (آلترناتیو) نداریم که بخواهیم با مسخره کردنِ ساختار موجودْ زمینه را برای ایجادش فراهم کنیم.
و البته این خندیدن ما فراگیر است. همه‌ی مدل‌ها و ساختارهای موجود را مسخره می‌کنیم: فرهنگ، عرف، قانون، دین، ایدئولوژی، هنر و هر چیزی که در زندگی با آن برخورد داریم. شاید بهتر باشد که اسم همه‌ی این‌ها را بگذاریم جهان؛ یا مثلاً کلمه‌ی جدید و دهن پرکنی مثل زیست‌جهان: ما به جهان‌مان می‌خندیم.

قسمت جالب ماجرا این است که ما در زندگی وارد ساختارهای موجود جهان می‌شویم. کار می‌کنیم، داستان می‌نویسیم، فیلم می‌سازیم، عاشق می‌شویم، مناسک مذهبی به جا می‌آوریم، کار سیاسی می‌کنیم و مثل همه‌ی مردم دیگر جدی زندگی می‌کنیم. همان کارهایی را می‌کنیم که به‌شان می‌خندیم. و مثلاً بعد از ظهر که از سر کار برگشتیم به همه‌ی کارهای جدی‌ای که از صبح انجام داده‌ایم می‌خندیم. اگر مذهبی باشیم مثلاً به مراسم عزاداری می‌رویم و مثل بقیه‌ی مردم عزاداریمان را می‌کنیم، ولی بعد از مراسم به سوتی‌های مداح و آخوند مراسم می‌خندیم و با این خنده بیش‌تر از بقیه‌ی مراسم حال می‌کنیم. جنبش سبز هم که بکنیم، وسط تعقیب و گریز و گاز اشک‌آور، فرصت گیر بیاوریم می‌خندیم. آن هم نه به بسیجی‌ها که مثلاً به «اون یارو که جو چه‌گورا گرفته بود» یا «اون انه که همش دنبال در و داف می‌چرخید» این‌ها شاید به این معنی باشد که ما در گذر از جهانی به جهان دیگریم.

شرمندگی شاید کلمه‌ی مناسبی نباشد. ولی کلمه‌ی بهتری پیدا نکردم. ولی وقتی در این مرحله‌ی گذر تخمی هستیم و هر کار مهم و جدی‌ای که انجام می‌دهیم با دانستن این نکته است که بلافاصله بعد از انجامش به آن خواهیم خندید شرمنده می‌شویم. یعنی وقتی داریم یک مقاله‌ی جدی می‌نویسیم یا با هم‌کلاسی‌مان بحث سنگین سیاسی می‌کنیم یا از این کارها، همه را با یک حس شرمندگی پنهانی انجام می‌دهیم که وقتی با یکی از خودمان روبه‌رو می‌شویم بروز می‌کند.

تولیدات ما هم اکثراً سلبی است. مثلاً رد کردن چیزی یا نشان دادن ناکارآمدی یک اصل یا قانون، مسخره کردن شیوه‌های رایج فیلم‌سازی یا سبک‌های جدید شعر گفتن یا به طور کلی هر نوع مخالفت و انتقاد بدون نشان دادن راهِ جایگزین. و حتی بدون علاقه‌ای برای پیدا کردنش. اگر از چیزی خوش‌مان هم بیاید از همین چیزهاست.
هنوز به اندازه‌ی کافی دلایل قانع‌کننده ندارم، ولی ما مالِ این جهان نیستیم. جهان خودمان را هم نداریم. نه فقط در وضع موجود، که حتی در حد ایده‌آل ذهنی. در این حد که شاید اگر محسن نامجو می‌خواست در این مورد هم افاضه‌ی فضل کند مثلاً می‌خواند: «ما بی‌جهان مردمانیم». ما جهانی نداریم که بدون شرمندگی به آن دل بدهیم.

شاید هم کسی پیدا شود و بگوید که ما از این بی‌جهانی زجر می‌کشیم و تمام خنده‌هایمان انتقام از ساکنانش است. در این صورت جواب خاصی برایش ندارم. ولی این را می‌دانم که این خنده چیز خیلی ویران‌گری است. آن‌قدر که مثلاً شاید بخواهم نیچه‌وار بگویم: «ما طوفانِ افسرده‌ی خندانی هستیم که همه چیز جلوی راهش را ویران خواهد کرد و هیچ چیزی از گزندش در امان نخواهد ماند.»
نظرات (۹)