Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
مغز فسفر بزقرمه و چه رؤياهايی که می‌آيند
آریا باقر
آنچه در ايستگاه گذشت:
در سری اول سريال ديديم که گل‌مکانی که شغلش دليوری غذا بود وارد ايستگاه متروی عجيبی شد و به همين دليل آينده‌ی شغلش به خطر افتاد. همچنين با افراد ديگری که در ايستگاه بودند آشنا شديم. در آخرين قسمت هم ديديم که يکی از آن‌ها به نام مريم با فردی روبرو شد که به او اخطار می‌داد بايد از ايستگاه بروند.

ایستگاه (قسمت اول از سری دوم)/ بزقرمه و باقی قضایا...

داخلی/ ایستگاه/ روز (زمان حال)

کوبایاشی روی زمین نشسته و گریه می‌کند. دیگران (به جز رزمریم) دور او جمع شده‌اند.
بنزما: این چرا این‌طوریه؟... نه به اون موقع که دعوا می‌کرد، نه به الآن که...
گل‌مکانی ناگهان، رزمریم را نشان می‌دهد که گویا تعادلش به هم می‌خورد و می‌خواهد به زمین بیفتد. عروه سریعاً خود را به او می‌رساند و زیر بغلش (اه... بقلش یا بغلش؟) را می‌گیرد و نمی‌گذارد او بیفتد. بعد هم کمکش می‌کند تا گوشه‌ای بنشیند. گل‌مکانی هم خودش را به رزمریم رسانده ولی چون نامحرم است، دست به‌ش نمی‌زند؛ و همه‌ی این‌ها در سکوت اتفاق می‌افتد. بنزما و کوبایاشی آن سه را نگاه می‌کنند.
بنزما: چی شد یهو؟
قطاری با سرعت از ایستگاه می‌گذرد.

قطع به:
داخلی/ خانه‌ی گل‌مکانی/ روز

گل‌مکانی در حالی که یک پایش از تخت آویزان است، به پشت خوابیده است. ناگهان در اتاق باشدت باز و پدرش در آستانه‌ی در ظاهر می‌شود.
پدرش: بلند شو الدنگ! لنگ ظهره...
گل‌مکانی از جا می پرد.
پدرش: خسته نشدی اینقدر می‌خوابی؟
گل‌مکانی (گیج): آدم می‌خوابه که... خستگیش در بره.
پدرش: جواب منو نده... بجای بلبلی‌کردن پاشو صبحونه‌ات رو بخور بعدشم گورتو گم کن، برو دنبال یه کاری بگرد، پس‌فردا می‌شه سر برج؛ اجاره‌خونه هم نداریم بدیم. چه برسه به قسط جهیزیه‌ی آبجی شهلات.

داخلی/ ایستگاه/ روز (زمان حال)

عروه و گل‌مکانی برای اولین بار کنار هم قرار گرفته‌اند و حواسشان به رزمریم است که دارد بچه‌اش را می‌خواباند.
گل‌مکانی: مسلماً ضعف نکرده بوده، همین الآن غذا خورد!
عروه (دست بر شکمش می‌گذارد) : آره، ولی فکر کنم من ضعف کردم... ببینم دیگه غذا نداری؟ اگه یادت باشه غذای من ریخت زمین!
گل‌مکانی: چرا دارم... البته حقت بود گرسنگی بکشی، با اون دیوونه‌بازیات!
گل‌مکانی به سمت کیسه‌ی غذایش می‌رود و ظرفی از آن بیرون می‌آورد و به سمت عروه می‌گیرد.
گل‌مکانی: فقط... فکر کنم باید گرم خورده بشه.
عروه (ظرف را می‌گیرد و بازش می‌کند): بالاخره هرچی باشه از هیچی که... (با دیدن غذای درون ظرف جا می‌خورد) این چیه؟
گل‌مکانی: بزقرمه!
عروه: چی؟
گل‌مکانی: بزقرمه... بزقرمه!
عروه: بز... قرمه؟
گل‌مکانی: آره... بزقرمه!
گل‌مکانی می‌خواهد به سمت رزمریم برود که عروه مانعش می‌شود.
عروه: بذار تنها باشه... تنهاییِ اینجا به آدم کمک می‌کنه که خودش رو بشناسه!
گل‌مکانی: باز شروع کردی؟... تو اینجا چیزی دیدی که این قدر از این حرفا می‌زنی؟
عروه: بذار یه سؤال ازت بپرسم... تو از زندگیت راضی هستی؟ تا قبل از اینکه بیای اینجا زندگی خوبی داشتی؟
گل‌مکانی او را کنار می‌زند و به طرف رزمریم می‌رود.
گل‌مکانی: همش چرت و پرت می‌گیا!

خارجی/ خیابان/ روز

-: گل‌مکانی با موتور در خیابان‌ها می‌گردد. او از کنار پیاده‌رو می‌رود و به هر عابر پیاده‌ای که کنار خیابان ایستاده، می‌رسد؛ چیزی می‌گوید.
-: نمای نزدیک‌تر از گل‌مکانی که از کنار تعدادی عابر می‌گذرد.
گل‌مکانی: موتور؟... موتور، بیا!

داخلی/ خانه‌ی گل‌مکانی/ شب

گل‌مکانی ناراحت، در اتاقش نشسته است. نور چراغ مطالعه‌اش، میزش و نیمی از چهره‌ی مغمومش را روشن کرده است. روی میز تعدادی اسکناس دیده می‌شود. تعدادی پانصدی، چند دوتومانی، و یک هزاری و شاید هم یک پنج‌تومانی. آشکارا از دخلش ناراضی است. پدر با ظرفی در دست وارد اتاق می‌شود و ظرف را روی میز می‌گذارد.
پدر: غصه نخور... بیا پسته بخور.

داخلی/ ایستگاه/ روز (زمان حال)

گل‌مکانی، کنار رزمریم می‌نشیند.
گل‌مکانی: چطوری؟
انگار رزمریم ناگهان منفجر می شود.
رزمریم: ما باید هرچه سریع‌تر از اینجا بریم... (گل‌مکانی یکه می‌خورد) ما تنها نیستیم. این ایستگاه جای عجیبیه... باید بریم!
گل‌مکانی (آرامش می‌کند): خیلی خب... آروم باش ما می‌ریم... آروم باش.
رزمریم: نه تو متوجه نیستی، همین الآن باید بریم. ما در خطریم!... باید بریم.

قطع به:
داخلی/ یک سالن غذاخوری/ روز

گل‌مکانی روبه‌روی مردی چاق نشسته است. مرد با سبیلش ور می‌رود.
مرد: خب... تو اینقدر سابقه‌ی کار دلیوری داری، چطور توی سه ماه اخیر، یه جا بند نبودی تا حالا؟ یعنی چرا از همشون اخراج شدی؟
گل‌مکانی: باور کنین هیچ‌کدومش تقصیر من نبوده... ببینین، من خیلی به یه کار ثابت احتیاج دارم. هر ضمانتی که لازم باشه می‌دم. فقط خواهش می‌کنم منو استخدام کنین.
داخلی/ خانه‌ی گل‌مکانی/ شب
پدر گل‌مکانی در را باز می‌کند. گل‌مکانی با چند کیسه‌ی خرید در دست، وارد خانه می‌شود. او بسیار خوشحال است.
گل‌مکانی: سلام... من دوباره استخدام شدم!
اما پدر جواب سلامش را هم نمی‌دهد و نگاه سردی به‌ش می‌کند.
گل‌مکانی: چی شده بابا؟
پدر: می‌گم چند وقته عوض شدی... من تنهاتون می‌ذارم.
پدر از جلوی گل‌مکانی، کنار می‌رود و گل‌مکانی از آنچه که می‌بیند، یکه می‌خورد. کیسه‌ها از دستش به زمین می‌افتند: رزمریم با نوزادش در آغوش، روی مبل نشسته است.
رزمریم: سلام!
گل‌مکانی متعجب است و جوابی نمی‌دهد.
رزمریم: فکر کنم تو هم با من موافق باشی، که باید برگردیم ایستگاه... مگه نه؟

... ادامه دارد...

نظرات (۴)